<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-7409363085764837095</atom:id><lastBuildDate>Wed, 23 Jul 2008 13:11:09 +0000</lastBuildDate><title>مجموعه مقالات</title><description/><link>http://masoudbehnoud.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (masoudbehnoud)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>229</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7409363085764837095.post-7201468773566822628</guid><pubDate>Sun, 13 Jul 2008 08:35:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-07-13T01:38:24.615-07:00</atom:updated><title>گفتم و گفت</title><description>می گوید می ترسم، می گویم به نظرم نترس. می گوید جنگ می شود، می گویم به نظرم نمی شود. می گوید اگر شد چه، می گویم یقه شان را می ‏گیریم که قرار نبود داستان را به گونه ای پیش ببرند که جنگ بشود. می گوئیم همه این داستان ها برای این بود که با به دست ‏آوردن فن آوری هسته ای، امنیت و رفاه بیش تر برای کشور فراهم آید، قرار نبود برای تامین امنیت ناامن شویم و در پی قرار ‏بی قرار شویم که.&lt;br /&gt;‏&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;می گوید وقتی جنگ شد دیگر چه فایده که گریبانشان را بگیریم یا نگیریم. می گویم جز این برای رسانه ها و حتی اهل سیاست ‏کاری متصور نیست. در بقیه دنیا چه می کنند مگر. همین الان رسانه ها و اکثریت مجلس آمریکا علیه جنگ هستند، ولی اگر ‏صورت گرفت چه می توانند بکنند، نمی توانند حقوقی را که مطابق قانون به رییس جمهورشان داده اند پس بگیرند که. در ایران ‏هم تعیین سیاست های کلی با رهبری است و سیاست های کلی و اجرای آن ها با رییس دولت.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;می گوید آخر بدبختی این است که اگر جنگ شد اکثریت مردم برای دفاع از کشور در مقابل بیگانگان می ایستند و فرصت گفتگو ‏نمی ماند. گفتم به نظرم باور نکن که هر جنگی با هر کشوری رخ داد، مردم چشم بسته به جبهه ها هجمه برند و حکایت سال های شصت را ‏تکرار کنند. آن جنگ میهنی بود و صدام به ایران تجاوز کرد بی هیچ گفتگوئی، و دیگر آن که شور انقلاب و باور کامل ‏مسوولان، باور این که گردی بر دامن کبریائی هیچ یک از روحانیون نیست، همه دست به دست هم داد و مردم را دعوت کرد تا ‏به سنگر ها پناه برند.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;باز می گوید اگر شد چی. باز می گویم خیلی ها سرنوشت خود را به این ماجرا گره زده اند، اگر جنگ شود بازی را خواهند ‏باخت. ما نباید بگذاریم که باختشان را زیر هیاهوی دفاع از کشور پنهان کنند. این بار کارشان دشوارست. اما نه چنان که ‏تصور می رود. آقای احمدی نژاد آینده خود و گروه و دسته و دولتش را به این موضوع گره زده است. اگر جنگ شود بی توجه ‏به نتیجه اش، که نه برای جهان و نه برای ایرانیان دلچسب نیست، احمدی نژاد بازنده است. اگر هم استعفا ندهد در انتخابات آینده ‏نخواهد توانست خیال پیروزی به سر راه دهد.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;می گوید هیچ کدام از این ها برای حسن رسن نمی شود. وقتی که جنگ شد حالا بیا دولت را ساقط کن، به هر حال عده ای کشته ‏شده اند و کشور باز هم ویران. می گویم به نظرم اگر هم قرار بود برای هر تهدید کشوری و جامعه ای از خواست هایش دست بردارد که ‏مبادا جنگ شود پس نیروی مسلح برای چیست، جوانان برای چه به سربازی می روند. در ثانی اگر قرار بر این باشد که با ‏نهیب هر طرفی کسانی که منابع طبیعی بسیار دارند کلید چاه های خود را دو دستی تقدیم دارند که سنگ بر سنگ بند نیست. می ‏گوید حالا که دنیا همین است. می گویم اولا نه به این شوری. دیگر این که حتی اگر چنین باشد نمی توان تحسینش کرد، و نمی ‏توان تحسین نکرد کسانی را که نمی خواهند همیشه تاریخ بره بمانند.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;‏ اصلا تاریخ به همین چالش ها شکل می گیرد.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;می گوید چرا همیشه ما، چرا ما باید بار تاریخ بکشیم، مگر فقط ما هستیم که ظلم را می فهمیم و با ظلم درگیریم. چرا نمی ‏گذارید یک چند هم دیگران با ظالم درگیر شوند و ما کمی استراحت کنیم. می گویم به نظر من از اتفاق تاکنون هر چه کردیم استراحت بود و ‏خود ندانستیم. تاریخ دیگران را بنگر، هر کدام از جوامع که به بزرگی می شناسی، آن قدر بر سر حق خود ایستاده اند، و ما ‏چندان نیایستادیم و اگر این بار بایستیم ترک عادت است به گونه ای.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;می گوید پس باید از شلیک موشک ها و تجهیز ادوات جنگی خوشحال باشم. می گویم دست کم بدین خاطر که تا حالا جنگ را ‏دور کرده است باید خوشحال بود. تاکنون عوامل بازدارنده مانع جنگ شده یکی هم تجهیز و آمادگی.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می گوید ولی دنیا علیه ایران به اجماع رسیده است می گویم حرفمان همین جاست. گاهی نادرست کاری دولت باب مصالحه و ‏مذاکره را بسته، گاهی دهان های گشاد مانع از آن شده که حرف حقمان هم شنیده شود، گاهی خنده ها و مراوادات بی جا عقبمان ‏گذاشته ، لج بازی و رندبازی به دردسرمان انداخته. این ها جای اعتراض دارد و داریم . این ها زیانی چشم گیر برای کشور ‏دارد و داریم. تا همیشه نمی توان مردم را گول زد و نادرستی های خود را درست جا زد. مثالش هم این داستان های جعلی و بی ‏مقدارست درباره میزان محبوبیت فلان که الان دیگر مهرش به دل فرماندهاان آمریکائی هم سرایت کرده است. همان سفری که ‏قرار بر ترور بود حالا ادعای آمدن فرمانده و عکس یادگاری هست. سفری که ناسزاها نصیب مقام منتخب کشور کرد شده است ‏فتح الفتوح و سفری که از شدت سردی و نهایت تحقیر باعث شد که سفیر را برکنار کنند، و کسی هم نپرسید چرا رفتید که جای ‏هم اندازه موگابه شوید، حالا فرصت داده اند همان سفیر برکنار شده داستانسرائی کند که محافظت امنیتی چنان بود که گوجه ‏فرنگی به سر ایشان نخورد. اما حیا نکند و به دنیال همین سخن اضافه کند که این سفر تماس و شناخت مردم مقصودش بود که ‏حاصل آمد.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;می گوید پس حالا باید شعارمان چه باشد مردم از سه دهه زیستن در بحران به تنگ آمده اند می گویم شعارمان مرگ برجنگ ‏است، ضد جنگ هستیم و می مانیم. البته این بدان معنا نیست که همیشه به کوچک بگوئیم ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا ‏کن. به هر حال باید بدانند که اکثریت مردم وقتی زمانش رسید جمع می شوند و باز نمی گذارند. دعواهای داخلی به سرعت کنار ‏نهاده می شود. می گوید اگر نشد. می گویم می شود. اما جنگ نمی شود. نگران نباش.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;</description><link>http://masoudbehnoud.com/2008/07/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (masoudbehnoud)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7409363085764837095.post-5970285732624266820</guid><pubDate>Mon, 16 Jun 2008 16:30:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-06-22T10:42:59.582-07:00</atom:updated><title>این اول موبایل است</title><description>آن چه پريروز در زنجان اتفاق افتاد، بايد از خوابمان بيدار کند. نه دفعه اولي است که يک صاحب مقام دست به دامن يک ‏دختر زده است، نه مخصوص ايران است، و نه رياکاري در امثال معاون دانشگاه زنجان يا آن فرمانده نيروي انتظامي ‏خلاصه شده است که خود را متعبد و مومن، دلخون و فدائي نهي از منکر نشان دهند اما چون به پنهان مي روند آن کار ‏ديگر مي کنند. سابقه اين تزوير اگر از همان زمان حافظ شروع شده باشد هم دست کم ششصد سال تاريخ رياکاري است.&lt;br /&gt;&lt;span class="fullpost"&gt; ‏&lt;br /&gt;حتي بهره گرفتن گروه هاي سياسي از اين گونه حوادث براي کوبيدن رقيبان هم تازه نيست اما آن چه تازه است اين که يکي ‏با موبايلي که همه در دست هايشان هست از صحنه فيلم بگيرد و يکي آن را با فشار دادن دکمه اي در يوتيوب قرار دهد و به ‏مدت چهار ساعت سي هزار نفري تماشا کنند. يعني حاج آقا تير از کمان گذشت. گير افتادن مچ جناب معاون دانشکاه ‏منصوب آقاي زاهدي وزير علوم دولت احمدي نژاد عالمگير شد. اگر بپرسيد متهم را چرا اين گونه &lt;br /&gt;نشاني دادم در حالي ‏که آقاي زاهدي و آقاي احمدي نژاد را در اين ماجرا تقصيري نيست، پاسخم اين است: چون همين ها هستند که الهي بودن ‏دولت و هزينه کردن در راه امام زمان را به رخ مي کشند و دنيا را به علت شيوع فساد به سخره مي گيرند. چون همين ها ‏هستند که خود را مرکز دايره امکان گرفته اند و تا کسي با آنان هست از همه بدي ها برکنارست و اعتبارنامه اش را امام ‏زمان امضا کرده اما چندان که برگشت آقاي جوانفکر براي همين است که قلم را بگرداند و شبانه دانش جعفري جاه طلب بي ‏سوادي شود که براي نزديک شدن به دشمن امام زمان را رنجانده است. پورمحمدي هم دست کم از او ندارد. تازه چه بگوئيم ‏از کساني مانند طهماسب مظاهري که هنوز هم مقاومت مي کنند و دل امام زمان را خون. از اين روست که نام اينان آورده ‏شد در ماجرائي که به ظاهر تقصيري در آن ندارند.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;هر کس و هر جامعه با يک صدا بيدار مي شود. برخي با صداي زنگ کليسا و برخي با اذان موذن، عده اي با صداي وزش ‏نسيمي از خواب مي گذرند. و هم کم نيستند که مانند شاه سلطان حسين زير منبر مي خوابند و فرمان مي دهند که بر منبر ‏نفس به نفس روضه عاشورا بخوانند چنان بلند که در تمام محلات اصفهان شنيده شود، و چنان کردند، پس نشنيدند صداي ‏ستوران محمود را. قشون محمود – سلف طالبان – نيامده بودند روضه بشنوند براي غارت آمده بودند. پس پاتخت صفويه ‏جايگاه شيخ طوسي را محاصره کردند. چندان گرسنگي حاکم شد که نوشته اند موش و گربه خوردند مردم اصفهان و کشيش ‏شاهد نوشته دخترکي درگذشت پدر سينه وي به خنجر دريد و در دهان گذاشت به سد جوع. شاه خواب زده که فخرش به اين ‏بود که مردم او را نه شاه سلطان حسين بلکه ملاحسين بنامند ناگزير تاج سلطان اسماعيل محبوب ترين شاه همه تاريخ ايران ‏و تبرزين شاه عباس سازنده ترين شاه همه تاريخ را خود دو دستي تقديم محمود کرد که مادرش در حال گاز زدن ترب سياه ‏در عقب قافله مي آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ‏&lt;br /&gt;به همين کرشمه و شلختگي تمدني که نشاني هايش را فرنگيان داده اند در کتاب هايشان اگر بخوانيد، به باد رفت. اگر ثبت ‏تواريخ را درست بدانيم سه بار هر بار سي و چهل قاطر آثار هنري و جواهر و طلاي ساخته که پاره اي از تکه هاش هم ‏اکنون در موزه هاي عالم هست بار شتر شد و به قندهار رفت و از آن جا تکه تکه شد و به کجا رفت و يا در کدام خاک ‏پنهان ماند چه کس مي داند. مهم نيست اين ها، مهم آن آرامش و تمدني است که فکر مي سازد و سازندگان انديشه را در دل ‏خود جا مي دهد، قرار و استقرار و نظمي که جامعه را از وضعيت قرون وسطائي به موقعيت فرهنگساز ترقي مي دهد... ‏همه رفت و رفت و رفت تا چشم گشوديم قرن معجزه بار نوزدهم به نيمه رسيده بود و معجزه يک نفر بود آن هم نامش ‏ميرزا تقي خان اميرنظام بود، همو که نه مي گذاشت به بهانه روضه خواني کار آبله کوبي تعطيل شود و نه به مداح صله مي ‏داد. او را کشتيم و چهل سالي ديگر خفتيم که به بيداري حاجتمان نبود.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;‏ اما به هر حال آئين چراغ خاموشي نيست. بيداري حاجت انسان است و اگر بيداري در آئين ما باشد بايد يکي از همين ‏صداها بيدارمان کند لابد.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;ما که ايرانيان باشيم، حتي بدون نيازي به تاريخ باستان که چيزي از عظمتش براي ما به جا نمانده و چيزي از افتخاراتش به ‏نسل ما نرسيده، بدون نيازي به آن تاريخ که هر از گاه براي فريب خلق بادش مي دهيم، خلقي هستيم با سر سوزن علاقه اي ‏به اين وطن و خرده ذوقي، و هنري. بي آن که هنر نزد ما باشد و بس، ديگر نمي توانيم در حجر زندگي کنيم. موبايل فقط آن ‏نيست که از جعبه بازش مي کنيم و به برق مي زنيم و با فشار تکمه اي از احوالات ضعيفه در خانه با خبر مي شويم، و ‏امکان مي يابيم که خبر نزول وجود شريفمان را به گوش خدمه برسانيم. موبايل يعني فيلم، يعني عکس، يعني بگير و دکمه ‏اي را بزن و رفت به جائي که ديگر بازگشتش نيست. حالا تو به صلابه بکش. فرمان بده عاملش را پيدا کنند. دستور صادر ‏کن که سايتش را هک کنند. فتوا بده به راحت کردنش از زندگي، چنان که شده است و مي دانيم. اما کار به سامان نمي رسد. ‏يعني مي رسد اما از اين راه نمي رسد.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;در فيلمي که در يوتيوب هست، بدون آن که کار ما باشد داوري، که قضاوت کار قاضي است و کار هر کس نيست، اين که ‏شخصي که در مقام معاون دانشگاه تا يک لحظه پيش هارت و هورت مي کرد و براي دانشجوها خط و نشان مي کشيد حالا ‏در برابر بچه ها مانند جوجه اي به دام افتاده و هي به در و ديوار مي زند، براي آن موبايل است. پيش از آن صداي سم ‏ستوران محمود افغان را نشنيده، فکر اين بخش را نکرده بود.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;در همين هفت هشت سال که اينترنت عمومي و ملي شده در ايران، نگاه کنيد به اثري که در رفتار اجتماعي ما گذاشته. يکي ‏اش اين که همه کساني که در مقام و موقعي بودند و هستند تا همين اواخر به آساني به ديگران فقط به صرف اين که ‏مخالفشان بودند تهمت هاي بزرگ مي زدند، اما حالا ديگر مي ترسند از تهمت زدن. مگر آن که مانند کيهان و کيهانيان ‏فرمان عاقبت خود بريده باشند.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;اگر محاسبه شود که هر يک از صاحب نامان در سي سال گذشته در نماز جمعه و يا مصاحبه ها و يا سخنراني هاشان، چه ‏تهمت ها به آدم ها زده اند که عملا بعدا خلاف آن ثابت شده، تعدادشان قابل شمارش نيست. و کسي هم قصد شمارش نداشت ‏و به نظر مي آمد که اصلا نه آخر پايئزي هست و نه شمارشي. اما نگاه کنيد که همين کسان در سال هاي اخير چند خطابه ‏درباره ضرورت خودداري از اتهام، ضرورت رعايت آبروي مردم ادا کرده اند. و اين تازه اول موبايل است.‏&lt;br /&gt;کوتاه تر از ديوار آقاي امامی کاشانی ديواري نمي شناسم مثال را از ايشان قرض مي گيرم. ‏&lt;br /&gt;آيا آقاي امامی هيچ قابل شمارش مي داند مواردي که اتهامي به کسي زده، بدون آن که مطمئن باشد. به نظرم قابل شمارش ‏نيست و ميزانش بسيار زيادست اما حالا يک تن پيدا شده، که عباس پاليزدار نام دارد و رفته در دانشگاهي و انطاقيه فرموده و ‏از جمله نام از آقاي امامی را هم آورده در ميان مفسدان البته که در مملکت اسلام کسي چنين مزخرفاتي را پخش نمي کند از ‏صدا و سيما و جرات ندارد چاپ کند در نشريات، اما دکمه اي و فشاري و ارسال به يوتيوب، آن وقت ماجرا جهانگير مي ‏شود. گوش کنيد در نماز جمعه اين هفته آقاي امامی بدون آن که نام بياورد از موضوع، از ته دل چه نفرين ها کرد. چه وعده ‏هاي سخت و تند داد تهمت زنندگان را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; از مکر خداوند ترساندشان که بالاترين مکرهاست. حالا آيا آقاي امامی در همين مقام ‏فعلي و يا در هر مقام ديگر که قرار گيرد تصور مي کنيد آسان و مانند سابق با دل مطمئن به ديگران تهمت خواهد زد. باورم ‏نيست.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;ما ديگر نمي توانيم تاريخ را طوطي وار بخوانيم، شعار طوطي وار بدهيم. طوطي وار زندگي کنيم، طوطي وار خود را به ‏مردن بزنيم مگر راه خلاصي از قفس به دست آيد. چون يک مرتبه جواني پيدا مي شود و بسياري از مضاميني را که لقلقه ‏لسانمان شده است با موبايل ضبط مي کند و در يوتيوب مي گذارد و بايد جوابش را داد.‏&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;</description><link>http://masoudbehnoud.com/2008/06/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (masoudbehnoud)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7409363085764837095.post-8410233520405074209</guid><pubDate>Sat, 14 Jun 2008 14:28:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-06-14T07:36:36.451-07:00</atom:updated><title>شبیه به هیچ کس بود</title><description>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/uploaded_images/6d489c4047e968af855f86f5cbaa3e49-752350.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://masoudbehnoud.com/uploaded_images/6d489c4047e968af855f86f5cbaa3e49-752348.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;این یادداشت کوتاهی است که درباره نادر ابراهیمی در شهروند امروز نوشته ام.&lt;br /&gt;&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;کسی پریروز درگذشت که شبیه به هیچ کس بود، حتی گاهی شبیه به خودش هم نبود. دو تن از عزیزترین عزیزانم به شاگردی او مفتخر بوده اند احمد رضا احمدی و کیومرث پوراحمد، و من به عنوان یک خواننده هم کارهای احمدرضا را برای کودکان بیش تر می پسندم و با جانم آشناترست، و هم فیلم های کیومرث از آتش بدون دود و حامی و کامی. اما نادر ابراهیمی پیشرو بود. پیشرو یک جور دیگر بودن.&lt;br /&gt;دشمن فراوان داشت در همیشه و دوست کمتر می يافت باز همیشه. دیروز و هم امروز، زبان تندش هم جا نمی گذاشت گاه. اما کیست که نداند صداقتش و این که راست می گفت و  نگران ایران و نسل آینده بود، یک  واقعیت درشت و بی انکار بود. نگران قر و فر آن نسل دیگر نبود،  نگران خودشان بود. &lt;br /&gt;نادر ابراهیمی از همان روزها که چهل و پنج سال قبل دیدمش خط کشی مشخصی با روزگار داشت. نه که چپ ها را دوست نداشت بلکه ضد چپ ها را هم پرت و مهمل می دانست، سلیقه خاصی در کار و زندگی داشت که موجب می شد تنها کسانی تحملش کنند که بسیارش دوست داشته باشند. و کم بودند چنین کسان. شبیه روشنفکران نبود، اما خود یک گونه از روشنفکری بود.  راست و درست گفت  برای بویئدن بک شاخه گل کوه ها را صعود کرده بود آن کوهنورد، و آرزویش هم جز این نبود که سرزمین شیران شود ایران. اما با نود کتاب که نوشته است و با همه حقی که به گردن نثر فارسی دارد، هنوز اثر بزرگش را نیافریده بود که آن بیماری مهلک به جانش افتاد.  اما یاد و نامش ماندگار شد در دفتر روزگار.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;</description><link>http://masoudbehnoud.com/2008/06/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (masoudbehnoud)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7409363085764837095.post-1683405515516230868</guid><pubDate>Sat, 14 Jun 2008 01:29:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-06-14T11:36:29.830-07:00</atom:updated><title>مهاجرت، کلیدی گم شده</title><description>این مقاله ای است که برای شماره امروز شهروند امروز نوشته ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط آن کلید نمی گذارد ورنه چه عیب داشت مهاجرت. به قول سعدی نتوان مرد به زاری که من آن جا زادم، یا به قول فلانی کجا خوش است آن جا که دل خوش است. اما کلید...&lt;br /&gt;&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;سال ها با چشم بسته و باز، صبح های زود و  شب های دیر، وقتی  کلید در جیب بود چه غم از روزگار. کلید چو در را می گشود چشمی منتظر بود، اگر نه چشمی، دری و پنجره ای، زیراندازی، کمدی چوبی که همه عمر آن را گشوده ای و در آینه اش  خود را دیده ای، همه عمر رخت و جوراب شسته  تعارفت کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهاجرت یعنی کلیدت گم شده، کلید یعنی اذن ورود به جائی که روی دیوارش جای خط عمر برجاست، مثل تقویم دیواری سلول. همان خط ها  که اندازه  قد  را نشانه می  زدند. هر چند  بار رنگ شده باشد آن دیوار، باز آن پائین جای زخمی را در خود دارد که پسرکی با قلم تراش به دیوار انداخت، و بالاتر از سر خود نشانه زد. می خواست زود دستش به شیرینی های لب طاقچه برسد و  زودتر از بالای رف آن کتاب جلد چرمین رابردارد و در آن جست و جو کند، شاید بفهمد این کتاب چیست که هم مادر بزرگ با خود چهارشنبه شب ها به هیات  می برد، و هم دائی شب هائی که تخت می زند در حیاط با رفقایش به شادخواری، آن را کنار دست دارد و از روی آن می خواند. تازه مادر هم هر وقت دو سه ماه می شد و از پدر زندانی خبر نبود می رفت و آن را باز می کرد و چشم های خود را می بست. باید زودتر بلند شد و به رف رسید. بلند شد به حافظ رسید. بلند شد و رفت با رفقا روی تخت شیرازی حیاط نشست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلید یعنی اعتماد به نفس. یعنی جائی هست که از سرمای بی رحم زمستان و گرمای طاقت کش تابستان می توان به آن پناه برد. در گرمای قلب الاسد کولر ندارد، پنکه ندارد به سقف که بگردد و بگردد و بگردد، و ترا خیالباف گرد جهان بگرداند؟ اما حصیری  به پنجره دارد که سایه خط دارش به دیوار خود مولد خنکاست. پشت در سکنجبین با یخ  اگر نیست، جرعه آبی هست که بتوان به صورت زد. زمستان اگر بخاری و شوفاژ فرنگی مآب نیست، کرسی مادر بزرگ هست با مجمعه رویش با شب چره، و رادیو قصه های شب، و وز وز چراغ زنبوری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهاجرت یعنی کلید گم شده است. و وقتی کلید گم شود، انگار بخت گم شد و آدم خیالی می شود. کسی نیست تا بگوید ای خیالباف کجا هستند این ها دیگر در تهران. کدام خانه، کدام حصیر، کدام کرسی، کدام کفترخون. در مهاجرت اما همه این ها زنده  می شود. کوچه زیبا،  دعواهای خیابانی بعد هر تصادف نمک زندگی . آلودگی هوا هم بخشی از زندگی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن نویسنده  تابلوئی داشت بر دیوار اتاقش، اتاق رو به قبله در خیابان امیریه، همیشه در برابر چشمانش بود. تابلو  کلبه ای را نشان می داد، بالای کوهستانی  و همه زمین و آسمان برف پوشیده و سفید. از دودکش کلبه  دودی بر می خاست. مرد همه عمر چنین خانه ای را حسرت می برد. از دودی که از کلبه بر می خاست می گفت راز زندگی پیداست، در منظرش تابلو با همه سکونش معنای زندگی بود. و از تماشایش خسته نمی شد. تا آن که زد و کلیدش گم شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نویسنده آشنا در آتشگردان عمر که آدمی را در خود می گرداند و می گرداند و می برد هر جا که  خاطرخواه اوست،  گشت و گشت و گشت و در یکی از  شمالی ترین نقطه های زمین فرو افتاد. جائی کلیدی گرفت که درست همانند کلبه محبوبش بود، این را روز اول برای خواهر نوشت. مرد به آرزو رسیده سال بعد نوشت "آن کلبه وقتی به دیوار خانه ام جا داشت معنای زندگی بود، بیرون از آن جا، حتی وقتی کلیدش در جیب من است، و دود هم از دودکشش به هوا باز بهشتی نیست. "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهاجرت یعنی کلیدی گم کردن. و کلیدهای دیگر انگار دری به بهشت وانمی کند. خط عمرت نیست به دیوارش، بر رفش کتاب قطور هست ولی یلو پیچ لندن که حافظ سوخته بال مادر نیست. لکه های شادخواری دائی بر آن کجاست این که هر سال هم نو می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسی را می شناسم که  وقتی سرانجام دور از خانه کلیدی گرفت، زود به خانه رفت، لای بقچه بسته اش کلید خانه خود را آورده بود،  بیرونش کشید، گذاشت کنار این کلید تازه. و از دور نگاهشان کرد. و اگر اشک حسرتی بود برای غریبی کلیدی ریخت  که زبان کلید تازه نمی دانست. زبانش را می دانست ها، زبان دلش را نمی دانست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهاجر هر جا در جست و جو کلید آن کشو چوبی ست. همان کشوئی که هر کلیدی به آن می خورد و تازه با چنگال هم باز شدنی بود، اما این کلید قلنبه زردرنگ  با آدمی به مدرسه می آمد. کلید در جیب، یعنی من هستم، پایم روی زمین است، جائی دارم، یک جای چند ده سانتی متری که در آن نامه ای هست که هیچ کس نمی داند از کیست و از کجاست جز من. عینک شکسته بسته ای دارم ساخت عینک سازی طلوع ناصرخسرو روبروی اداره تلفن، تسبیح شیخک شکسته ای، مهر مدیرالماللک، سنگ قلمتراشی دارم  با لکه های سیاه بر آن، و دفتر سرمشق خط درشتی. و دفتری با نقاشی ریز گور و جغد و دار، و در کنار صفحه  نقش یک مرد عینکی و زیرش جمله در زندگی زخم هائی هست که آدم را مثل  خوره... و شاپرک های خشگ شده لای برگ های دفترست و برگ های چنار پائیزی پهن شده، و در هر صفحه سئوالی را چندین و چند تن جواب داده اند: عشق چه رنگی است. اگر در اتاق را باز کنی و ببینی ماه در آن جا قایم شده به او چه می گوئی.&lt;br /&gt;آن کارت ویزیت هم در همان کشو مانده، ایمن است. یک تکه مقوای نازک است رویش نوشته شده "فدایت شوم. شرفیاب شدم برای عرض تبریک عید متاسفانه افتخار زیارت نیافتم. خدمت سرکار علیه عالیه عرض تبریک و دستبوس دارم" و پایش امضائی و پشتش نوشته ای چاپی: محمد مصدق.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نفرین مهاجر وقتی به کلیدش فکر می کند به کیست. پاسخ آسانی ندارد این سئوال. اما این قدر هست که خوش بخت ترین مهاجران و سیاه روزگارترین آن ها، کلیدشان در جنگ قدرت گم شده، گاه خود جزئی از جنگ بوده اند و گاه نه، مثل همه غیرنظامیان بی گناه که در هر جنگ کشته می شوند و گاه به تعداد افزون تر از نظامیان حرفه ای و قدرتمداران اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; نسل اول کلید گم شدگان را اگر قصر خورنق هم نصیب آمده باشد اما وقتی می گویند در خانه خوابیده بودم نیمه شب ناگهان در زدند... قصر خورنق را نمی گوید بلکه هنوز خواب خانه کوچکی را می بیند که  بوی پیچ امین الدوله اش در دماغ اوست و در پشت بامش جای میخ طویله هائی هست که بند پشه بند به آن استوار می شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نسل اول مهاجران قربانی می شوند چون خوابشان با فرزندانشان یکی نیست. در خواب آن ها و فرزندانشان  آدم ها به یک زبان حرف نمی زنند، و کلیدشان یکی نیست. ما پنج میلیون کلید گم شده داریم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;</description><link>http://masoudbehnoud.com/2008/06/blog-post_13.html</link><author>noreply@blogger.com (masoudbehnoud)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7409363085764837095.post-2526470078522312842</guid><pubDate>Tue, 10 Jun 2008 11:12:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-06-10T04:26:13.795-07:00</atom:updated><title>خبرنگاری، زندگی در مرز خطر</title><description>عبدالصمد روحانی خبرنگار بی بی سی در استان هلمند افغانستان ربوده و بعد کشته شده، نگفته پیداست به دست کی. حتی اگر ‏هلمند طالبانی ترین استان افغان نبود و اگر سخت ترین جنگ ها بین نیروهای بین الملل و دولتی با طالب ها در همین استان ‏برقرار نبود از گذشته های دور از همان اولین گام هایشان که صارمی خبرنگار ایرانی را سر بریدند، از همان زمان که در ‏میدان کابل و موقع اعدام و یا شلاق زدن جوانان فرمان دورشو و کورشو به خبرنگاران می دادند معلوم بود که این طایفه جز با ‏کشتن خبرنگاران و اهل اطلاع رسانی دلشان آرام نمی شود. از بس که کریهند و از بس که تلخ و نفرت انگیزند.‏&lt;br /&gt;&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما طالب ها که تنها نیستند. آنان که خبرنگاران را تاب ندارند، همه در یک گروه جا می گیرند و نه چند گروه. گرچه نامشان، ‏زبانشان، دین شان و مرامشان جورواجور باشد. اگر به &lt;br /&gt;پیشانی شان جای مهر باشد، یا مسیحیان معتقد و ازکودکی عضو گروه ‏کر کلیسا باشند، خود را غلام حلقه به گوش ائمه و قدیسان قلمداد کنند و یا همچو آریل شارون از جانبازان کلیم الله. مگر شارون ‏‏ به افسری که خبرنگار عکاس افشاگر فرانسوی را کشت مدال نداد. مگر امروزه روز در قرن انفجار اطلاعات رابرت موگابه ‏که نام و اعتبار قهرمان رودزیا را برای چند روزی بر سر قدرت باخته، مرزها را به روی خبرنگاران نبست.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;‏ آنان که خبرنگار را می کشند یا او را کشته می خواهند همه بی استثنا یک مشخصه دارند. آن نیستند که می نمایند. اشارت ‏خود شکن آینه شکستن خطاست را نشنیده اند. خبرنگار در این جا آینه است. در برابر چنین آینه ای، ترس از ظاهر شدن عیب ‏ها آدمی گاه چنان تحمل ناپذیر و وحشت ناک می شود که نقاب می افتد خود به خودی. کارپرداز مجلس هفتم، وقتی موفق می ‏شود خبرنگار نازکی را که یک چهارم او وزن ندارد از ورود به مجلس باز دارد، با همه غولی و رستم صولتی اختیار از ‏کف می دهد لب ها را غنچه کرده می گوید مرده شورریختو ببرن.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;آنان که حرفه شان خبرنگاری است، در هر جای دنیا که باشند در مرز خطر زندگی می کنند چه در زیر سایه ولادیمیر پوتین ‏باشد یا کمی آنسوتر در ظل توجهات مراد نیازف یا ملاعمر. عبدالصمد روحانی 25 ساله که دختر کوچولویش منتظر وی بود به ‏قاعده به دست کسانی کشته شده که جز یک عمامه و چند متر پارچه به عنوان تن پوش و یک تفنگ معمولا چیزی ندارند اما ‏تفنگداران دریائی آمریکا با یک میلیون دلار تجهیزات همراه مگر خوششان آمد از آن فضول ها که عکس بازیشان با اسیران در ‏زندان ابوغریب را منتشر کردند.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;ملاعمر تا به حال همان قدر خبرنگار کشته که پینوشه کشت، این یکی خود را سرباز جانباز اسلام خطاب می کند و آن یکی از ‏خادمان صادق و معتقد کلیسا بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;از خود ‏&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چهل و چند سال می گذرد که برای مصاحبه ای به خانه یک صاحب مقام مدعی ادبیات و تاریخ رفته بودم با اجازت خودش، ‏خاک گرفتگی. در این حالت از پنجره شنید که آن جهاندیده پیر می گفت بیا این خرده ریزها را از این جا بردار، آن قالیچه ‏ابریشمی هم لازم نیست روی مبل. در آن عالم جوانی چنان به من برخورد و با خود گفتم من مال که را دزدیده ام که این اموالش ‏را از جلو دستم برمی دارد. اما نمی توانستم از مصاحبه گذشت. غروبش این قصه را با اوقات تلخ برای روزنامه نگار نجیب و ‏محترم دکتر مهدی سمسار نقل می کردم خندید و گفت نه ، او می خواهد تظاهر به ساده زیستی کند و خلق را بفریبد. برای همین ‏نمی خواست تو ببینی و عکسی بردارید از دارائی هایش. و بعد یادم داد که خبرنگاری و باید همواره با چشم باز به اطرافت نگاه ‏کنی چون همه می خواهند ترا بفریبند و برایت نقش می گیرند و صحنه می آرایند.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;زنده یادش دکتر سمسار که اگر این نگفته بود امسال عید چنین حاضر به یراق نبودم وقتی در جمع جوان تر ها دو عکس را به ‏آن ها نشان دادند که در اینترنت آمده بود. در یکی خانواده سلطنتی سابق نشان داده می شد ایستاده در کنار بساط هفت سین، در ‏حالی که دو گلدان گلی روی میز خیلی خودنمائی می کرد و شمعدان هم از همین انواع پلاستیکی چند دلاری بود.. عکس دیگر ‏محمود احمدی نژاد را نشان می داد نشسته روی یک فرش ماشینی، عده ای از زنان چادری هم دور تا دور اتاق نشسته به ‏سادگی و بی تجمل. دو تا دیس میوه [لابد خریداری شده از همان میوه فروش ارزان فروش نارمک] هم وسط اتاق. همین. درست ‏شبیه عکس های عروسی پسر رییس جمهور.‏&lt;br /&gt;خبرنگار فضول به جوان تر ها نشان داد میکروفن مخفی رییس جمهور ساده زیست را که نشان از آن داشت که دارد این ساده ‏زیستی ضبط می شود، آن اولی اشارت نمی خواست همه می دانستند کدام بخش از این نمایش فقر و ساده زیستی در چشم می ‏زند.&lt;br /&gt; ‏&lt;br /&gt;خسروگلسرخی یادش به خیر، اولین بار که رفت تا خانه ای [آپارتمان کوچکی] اجاره کند همان بلا بر سرش آمده بود که بر همه ‏ما آمد، خود را معرفی کرده بود خبرنگار. معامله به هم خورد. در آن روزگاران از اثر مصائب 28 مرداد به زنده و سالم و ‏آزاد بودن خبرنگاران امیدی نبود. مردم به خبرنگاران به جهت آن که مطمئن نبودند که تا سر برج سالم و آزاد بمانند و به آژان ‏ها به دلیلی دیگر خانه اجاره نمی دادند.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;در خیابانی در قاهره مشغول فیلمبرداری از بالا از محله گود افتاده مقابر بودیم که ناگهان یک اتومبیل رسید با سه گردن کلفت. ‏راننده مصری که با گرفتن پول کافی بلکه دو برابر آمده بود به عظیم جوانروح کمک کند به محض آن که شنید ما به مامور گفتیم ‏که خبرنگاریم بی آن که پول خود بطلبد پا به فرار گذاشت که دست کم از عقوبت در امان بماند.‏&lt;br /&gt;چهار بار تلاش برای رفتن به آفریقای جنوبی در زمان شورش های سوتو ناکام ماند، هر بار مشکل این بود که در ستون شغل ‏می نوشتم خبرنگار.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;طرفه حکایتی است که هر کس کار خبری کرده خوب می داند که در ممالکی که آزادی بیان وجود دارد، به محض فاش شدن ‏حرفه خبرنگاران سیستمی به کار می افتد برای جلب قلوب. چرا که خبرنگار در این موقعیت نماینده چشم و گوش دیگران است، ‏پس برای جذب دیگران باید خبرنگار را خدمت رساند. اما آن جا که آزادی بیان نیست باز به همین دلیل خبرنگار غریبه ای ‏منفورست، به همین دلیل که نماینده چشم و گوش دیگران است. آن دیگران برای حکومت های آزاد بازاریاب ارزشی دارند. ‏همان دیگران در کشورهای بسته فضول هائی هستند که باید شیرینی خوری نقره و قاشق چنگال طلا را از برابر چشمشان ‏برداشت.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;‏ خبرنگار به همین خصوصیت که از چشم دیگران وقایع را می بیند، گاه از خود خبرش نیست. خود و خطر را نمی بیند. ‏دوربین است که بتواند خود را دید. اگر چنین نبود کاوه گلستان خطر را در سلیمانیه می دید در آن نوروز بد نمی دوید روی مین. ‏محی الدین عالم پور که خبرنگار بی بی سی بود در تاجیکستان این همه تهدید و نامه های تند را می خواند. خانم پروسکاوا که ‏یک تنه ایستاده بود در مقابل مافیای مورد حمایت پوتین، دست کم تنها در آن خانه محقر نمی ماند.&lt;br /&gt; ‏ ‎&lt;br /&gt;عبدالصمد روحانی، خبرنگار بی بی سی در ولایت هلمند افغانستان، که گزارشگر بخش فارسی و پشتوی بی بی سی بود، شامگاه ‏روز شنبه ناپدید شد و روز یکشنبه خبر رسید که جسد او در حومه این شهر پیدا شده است.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;و آدمی طرفه جانوری است. در جمع جانداران سفر ارمنستان که قرار بود در گردنه حیران بی جان شوند در تابستان 74 به ‏همت سعید امامی، از آن 21 نفر که بیشتر شاعر و قصه نویس بودند و اهل ادب، سه چهاری هم خبرنگار بودیم. مثل جواد ‏مجابی، سیروس علی نژاد، فرج سرکوهی و من. وقتی معلوم شد قتل این خستگان به شمشیر دولت آقای هاشمی تقدیر نبود ‏‏[ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود] یک مرتبه همه ذکر ما دیگر نه نجات خود و نه فغان از ظلم، بلکه در یک کلام ‏گزارش واقعه بود. انگار نه که ما تا همین چند دقیقه قبل قرار بود نباشیم. و اگر آن تکه سنگ نبود دیگر نبودیم. آقای هاشمی ‏‏[بعد معلوم شد نامش مهرداد عالیخانی است] تعهد می خواست که گزارش به جائی نبرید و به کس نگویید نمی دانست که ما لید ‏گزارش را هم در ذهن نوشته بودیم، چنان که وقتی موضوع در مینی بوس مطرح گشت معلوم شد خانم فرشته ساری قصه نویس ‏ناب طرح قصه ای را یافته در ذهن بر همین اساس، امیرحسن چهل تن و من به یک طرح رسیده بودیم طبیعی بود من باید به نفع ‏او که داستان نویسی هنرمندست کنار می رفتم. سپانلو شعری را مزه مزه می کرد.&lt;br /&gt; ‏&lt;br /&gt;چهار سال بعد از آن واقعه که مسابقات فوتبال جام اروپا را در اوین می دیدیم، روزی از پخش مسابقات فوتبال جام اروپا [درست ‏مثل همین روزها] بهره بردیم با کمک یکی از زندانبانان، دزدیده  رفتیم آقای شمس الواعظین و من، برای دیدن اکبر گنجی که گفتند ‏بیمارست و ما نگرانش بودیم. اول آن که تا دید جان گرفت و بعد با عجله [مثل همیشه] شروع کرد به آن چه خیال دارد برای ‏جهانیان گزارش کند از ظلم و بیداد. بر که می گشتیم از آن دیدار انگار نه که به کجا بر می گردیم، شمس انگار می خواست ‏گزارش گنجی را ویراستاری کند، من به بلندی اش اشکال داشتم. پیچیدیم که دزدانه به سلول برگردیم دیدم محمد قوچانی گوشه ‏ای جمع شده روی کاغذ کوچکی به زحمت دارد یادداشت می کند.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;در این سالن فرشاد ابراهیمی هنوز روزنامه نگار نشده بود وگرنه این همه فوتبال بازی نمی کرد، در آن سالن احمد باطبی هم ‏هنوز خبرنگار و عکاس نشده بود ورنه این همه با فریاد به بد نمی گفت به قدرت و قدرتمداران با نام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;از یادبردن خود‏&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;و این حال، خود از یاد بردن و در حرفه غرق شدن حال همه آن صد نفر جوانی است که سه سال قبل بالای سر تهران پر پر ‏شدند، یا آن دیگران که کارت خبرنگاری به گردن در این جهان بی فریاد هر سال بیش از سال قبل کشته می شوند. کشته شدگان ‏و رفتگان بی تردید وقت خرقه تهی کردن در این حسرتند که چرا به جائی می روند که هر رفت خبرش باز نیامد. در جائی ‏نوشته بودم که می دانستیم که گزارشی هرگز ننوشته از مرگ می توان نوشت، خیلی هامان داوطلب رفتن بودیم. و این شوخی ‏نیست. &lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;این جوان نجیب که حالا دخترک پنج ساله اش یتیم شد، مگر نمی دانست هلمند جای خطرناکی است. مگر نمی دانست که رحمی ‏در دل طالب ها نیست. خبرنگاران غربی برای هر روز که به جائی مانند هلمند گذر کنند چهار برابر حقوق خود درآمد حضور ‏در منطقه پرخطر دریافت می دارند و بیمه نامه ای دارند که نمی گذارند زن جوان و کودک پنج ساله شان چنین بمانند که خانواده ‏روحانی مانده است و بی پناه تر از وی خبرنگاران روزنامه های محلی افغان و پاکستان. اما کیست که چنین محاسباتی در سرش ‏هست وقتی که حرفه اش می شود خبرنگاری. آن هم در عراق که مرگبارترین نقطه زمین برای خبرنگاران شده از دو سال قبل. ‏و بعد از افغانستان، و باز هم فراوانند جاهائی از زمین که جاندارانی در آن جا لانه دارند که می ترسند مردم آنان را چنان که ‏هست بشناسند. و از قضا خبرنگاران به همین جاها علاقه مندند. حرفه شان و جانشان همان جاست&lt;br /&gt;&lt;/SPAN&gt;</description><link>http://masoudbehnoud.com/2008/06/blog-post_10.html</link><author>noreply@blogger.com (masoudbehnoud)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7409363085764837095.post-1345019970539743182</guid><pubDate>Mon, 09 Jun 2008 14:01:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-06-09T07:08:00.727-07:00</atom:updated><title>از رنج تن رست نادر</title><description>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/uploaded_images/NaderNader_resizembyMaxw300h300-755884.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://masoudbehnoud.com/uploaded_images/NaderNader_resizembyMaxw300h300-755881.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;این عکس از  امروز موقع تشییع جنازه نادرابراهیمی نویسنده زحمت کشیده و دردمند و وطن دوست است و نشان از آن که هنوز در شهر هستند آن ها که یاد بزرگانشان را زنده می دارند. عکس های دیگر را هم &lt;a href="http://www.persianlanguage.ir/?page=news&amp;id=144"&gt;این جا&lt;/a&gt; ببنید . چیزکی آن قدر که در فرصت مختصر در توانم بود برای شهروند امروز نوشته ام وقتی منتشر شد این جا خواهم نهاد. یاد کسی که شهرش را دوست می داشت به خیر. همسر و فرزندانش و همه آن ها که خود را فرزندان وی می دانستند حق بود که زاری کنند برای رفتنش. من در دل گفتم از رنج تن رست.</description><link>http://masoudbehnoud.com/2008/06/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (masoudbehnoud)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7409363085764837095.post-3355532225568097209</guid><pubDate>Mon, 26 May 2008 23:14:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-05-28T10:01:26.600-07:00</atom:updated><title>مصا حبه با صدای آمریکا</title><description>یکشنبه شب که در &lt;a href="http://video.google.com/videoplay?docid=-4361206385285661853"&gt;مصاحبه&lt;/a&gt; با صدای آمریکا شرکت کردم مانند همیشه حاشیه زیاد داشت. گروهی ئی میل به من رسیده که اکثرشان حکایت از ابراز محبت دارد دستیار تهیه برنامه چند تائی ئی میل برای من فرستاده که برعکس اکثرشان نشان می دهد که نویسندگان سخنان مرا نپسندیده و یکی شان ادعا کرده که فردا در تهران به هر جا رفته همه نظری مانند او داشته اند و همه در تهران از دست من عصبانی بوده اند. به هر حال چون دیدم کامنت های شما به زیر پست های دیگر رفته گفتم شاید بهتر باشد که نظرتان را این جا ابراز کنیدو</description><link>http://masoudbehnoud.com/2008/05/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (masoudbehnoud)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7409363085764837095.post-6422810868059037574</guid><pubDate>Sun, 25 May 2008 15:50:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-05-25T08:53:42.598-07:00</atom:updated><title>درگذشت شاهد آمریکایی روزهای سخت شاه</title><description>این مقاله ای است که درباره هامیلتون جردن برای &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2008/05/080525_v-mb-jordan-carter-death.shtml"&gt;سایت فارسی بی بی سی&lt;/a&gt; نوشته ام که چند روز پیش درگذشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با مرگ هامیلتون جردن مشاور ويژه جیمی کارتر رییس جمهور آمریکا در دوران انقلاب ایران، یکی از شاهدان لحظه های مهم تبدیل ایران و آمریکا از دوست ترین به دشمن ترین کشورها از دنیا رفت.&lt;br /&gt;&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;آقای جردن روز 23 مه در سن 63 سالگی و بعد از چند سال مبارزه با سرطان لنف درگذشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او که روزگاری با دیدن شاه بیمار در اتاقی محقر در یک قرارگاه نظامی آمریکائی به "حیرت فرو رفته بود"، گفته می شود در همان سنی که شاه ایران درگذشت، خبر ابتلا به بیماری سرطان لنف خود را شنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همراهان شاه در آخرین سفر به ايالت متحده آمریکا، از میان خاطرات و داستان هائی که از آن دیدار تاریخی در خاطرات و کتب مختلف خود آوردند یکی هم جوانی در نقش مشاور رییس جمهور بود که در خصوصی ترین لحظات گفتگوهای دو رهبر در اتاق بیضی کاخ سفید بود و بیشتر اوقات "شوخی و خنده می کرد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هاملیتون جردن وقتی که هنوز بیست و چهار سالش بود پس از گرفت مدرک لیسانس در علوم سیاسی در جرجیا به جمع همراهان یک کشاورز بادام زمینی پیوست، که می خواست فرماندار آن ایالت شود. با انتخاب کارتر به عنوان هفتاد و ششمین فرماندار ایالت در ژانویه 1971، جردن جوان، شد دستیار فرماندار. مدتی بعد، جردن در مقام رییس ستاد انتخاباتی جیمی کارتر قرار گرفت و در سالهای بعد با کارتر رئیس جمهور در کاخ سفید بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین برخورد هامیلتون جردن با مسائل ایران، چنان که در کتاب خاطراتش نوشته سفری است که شاه و ملکه ایران در 1977 به واشنگتن کردند و در آنجا کارتر و تیمش با مردی آشنا شدند که در جریان مبارزات انتخاباتی خود گاه گاه از وی به عنوان یک دیکتاتور یاد کرده بودند که مظالم خود را زیر پوشش هم پیمان واشنگتن انجام می دهد و این به حیثیت آمریکا لطمه وارد کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در پایان گفتگوها، رییس جمهور آمریکا "مجذوب شاه ایران شد". جردن آن خاطرات را چنین نوشته است: "او (شاه) در حدود یک ساعت بدون مراجعه به نوشته دریاره مسائل بین المللی و اهمیت اقتصادی و سوق الجیشی ایران برای آمریکا و جهان سخن گفت که در نوع خود شاهکاری بود".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;دو سال بعد: تغییر همه چیز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما حدود دو سال بعد هامیلتون جردن در آغاز بحرانی که دامنگیر آمریکا شده بود، و پنجاه نفر از اتباعش در تهران توسط گروهی از دانشجویان انقلابی گروگان گرفته شده بودند، در یک پایگاه نظامی ایالت تکزاس به دیدار شاه رفت تا وی را به خروج از آمریکا و پناه گرفتن در پاناما وادارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او درباره آن دوران نوشته: "شاه و همسرش در یک آپارتمان سه اتاق خوابه در قمست افسران اقامت داشتند. اتاقی که شاه را در آن دیدم حالت یکنواخت و کسل کننده ای داشت و رنگ آبی و سبز پرده ها و کف اتاق بر این حالت کسالت بار می افزود. شاه که تا چندی پیش خود را شاه شاهان، نور نژاد آریائی و وارث تاج و تخت کورش می خواند، در این اتاق با لباس راحتی افسران نیروی هوائی آمریکا روی نیمکت پلاستیکی نشسته بود، ضعیف و لاغر و نمی توانست تعادل خود را حفظ کند، بیش از بیماری روحیه و از دست رفتن قدرت اراده وی را نزار کرده بود."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفته شده که این جردن بود که در این ملاقات شاه را قانع کرد به پاناما برود؛ چرا که واشنگتن پذیرفته بود که اگر شاه که برای معالجه به آمریکا سفر کرده از آنجا خارج شود، بحران گروگان گیری حل می شود. انتخابات ریاست جمهوری نزدیک بود و ادامه گروگان گیری می توانست به زیان رییس جمهور کارتر تمام شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سفری که هامیلتون جردن به پاناما جور کرد بی مساله نبود؛ گروگان ها آزاد نشدند. درتلاشی دیگر برای آزادی گروگانها وی در نقشی شبیه به جیمز باند، قهرمان قصه های فلمینگ با قیافه مبدل و سبیل مصنوعی در پاریس، در یک خانه پنهانی به دیدار صادق قطب زاده وزیر وقت خارجه جمهوری اسلامی رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انتخابات اولین ریاست جهموری ایران نزدیک بود و بدون شک قطب زاده می خواست برنده انتخابات شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جردن می نویسد: "قطب زاده به من پیشنهاد کرد که سیا با تزریق یک آمپول سمی در همان پاناما شاه را بکشد و بحران تمام شود تا گروگان ها آزاد شوند، همه به خواست خود برسند. گفتم جدی نمی گوئید. گفت چه کاری دارد برای سیا که هزاران نفر از ایرانی ها را به همین ترتیب از بین برده است. گفتم فکر نمی کنم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پایان این دیدار پنهانی که با وجود ممنوع بودن ملاقات ایرانی ها و آمریکائی ها، قطب زاده به آن تن داد و به نقل از وزیر خارجه وقت ایران، گفته شده که "خود به هامیلتون جردن گفت که ممکن است نه فقط شغل که سرش را هم به باد بدهد"، چنان نشد که می پنداشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;استرداد شاه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اهمیت ماجرا برای کاخ سفید در این بود که تصور می رفت در صورت ورود شاه به آمریکا، گروگان ها در تهران کشته شوند. از سوی دیگر گفته می شد که این امکان وجود دارد که بورگه و فلاندون دو وکیلی که با فعالان چپ و از جمله گروه های مخالف شاه نزدیک بودند، شاید با کمک هاملیتون جردن، طرح اقامه دعوی برای دستگیری و استرداد شاه به ایران را دنبال کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نوشته ویلیام شوکراس در کتاب "آخرین سفر شاه" ، مذاکرات برای استرداد شاه در مقابل آزادی گروگان های آمریکا با وساطت ژنرال عمر توریخوس دیکتاتور پاناما و با میانداری یک وکلیل دادگستری چپگرای فرانسوی کریستیان بورگه و یک وکیل ماجراجوی آرژانتینی با نام هکتور ویلالون و از دوستان قدیمی قطب زاده توانسته بودند خطی بین تهران و پاناما برقرار کنند و پرونده ای آماده سازند. ظاهرا شاه با اطلاع از این اقدامات در حالی که باید عمل جراحی می شد از پاناما گریخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ویلیام شوکراس در کتاب "آخرین سفر شاه" نوشته است با اطلاع هامیلتون جردن هواپیمای حامل شاه را در فرودگاه دو ساعتی نگاه داشتند در حالی که وی تب دار و به شدت بیمار بود تا اگر شورای انقلاب تصمیم به واگذاری گروگان ها به دولت کند، مانع پرواز آخرین او به مصر شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرح دیبا، آخرین ملکه ایران، در کتاب "خاطرات کهن دیارا" نوشته است: "ظاهرا برای بنزین گیری در جزایر آزور توقف کردیم. اما توقف طولانی شد، چهار ساعت، آیا این آخرین تلاش برای جلوگیری از رفتن ما به مصر بود. ما در یک پایگاه نظامی آمریکائی بودیم بنابراین همه چیز امکان داشت. سرانجام من که عاقبت وخیمی را پیش بینی می کردم به دوستی در پاریس تلفن کردم؛ وضعیت را گفتم و از او خواستم اگر اتفاقی افتاد جهانیان را با خبر کند. آرمائو هم سعی می کرد با هاملیتون جردن تماس بگیرد اما موفق نمی شد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هامیلتون جردن خود در کتاب خاطراتش نوشته که: "روز بعد جیمی کارتر وقتی از دستور او برای متوقف کردن هواپیمای شاه با خبر می شود به او نهیب می زند که از اختیارات خود فراتر رفته و به اصطلاح پا را از گلیم خود فراتر نهاده است." ادعائی که بسیاری از آگاهان آن را نپذیرفته و تصمیم های جردن را با اطلاع کارتر دانسته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;سرطان لنف&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هامیلتون جردن که به خاطر فعالیت های مخفی کارانه اش در روزهای سخت بیماری شاه سابق ایران، از سوی خانواده سلطنتی و هواداران آخرین پادشاه "یکی از منفورترین آمریکائی ها" لقب گرفت، بیست سال بعد وقتی تقریبا به همان سنی بود که شاه در آن سن به سرطان دچار شد، در جریان یک چک آپ در جرجیا شنید که به سرطان مبتلا شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعدها در گزارشها آمد که روزی که جیمی کارتر به عیادت مشاور سابق خود رفت و شنید که وی به سرطان لنف مبتلا شده است، هامیلتون جردن با خنده ای مصنوعی گفته بود همان بیماری شاه، من آن قدر در جریان ماموریت هایم به پاناما پرونده های او را خواندم و با پرشکان معالج او حرف زدم که می دانم این بیماری یعنی چه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سال 2001 هامیلتون جردن که یک بار در سال 1983 کتابی درباره خاطرات خود از گروگان گیری را با عنوان "بحران" منتشر کرده بود دومین کتاب خود را منتشر کرد که خاطرات یک سرطانی بود با عکسی از وی روی جلد که بعد از شیمی درمانی گرفته شده بود و از موهای پرپشت همیشگی وی در آن اثری نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هامیلتون جردن در سن 63 سالگی و بعد از حدود ده سال مبارزه با سرطان لنف درگذشت. به نوشته مجله تایم مهم ترین فعالیت های او در چهار سال حضورش در کنار جیمی کارتر در کاخ سفید معاهده پاناما که به موفقیت انجامید و بحران گروگان گیری بود که به شکست سختی منتهی شد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;</description><link>http://masoudbehnoud.com/2008/05/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (masoudbehnoud)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7409363085764837095.post-8579130518171677006</guid><pubDate>Sun, 25 May 2008 01:31:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-05-24T18:57:18.381-07:00</atom:updated><title>نفت، بلبلی که نمی توان پراند</title><description>این مقاله ای است که در ویژه نامه صدمین سالگرد تولید نفت در ایران در روزنامه سرمایه &lt;br /&gt;چاپ شده است. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;روزی روزگاری نوشته بودم از حسن که بلبلی داشت و به آن عشق می ورزید، اهل خانه می دانستند و دائم بر دوش او بار می نهادند که چنین کن و چنان نکن، اگر سر باز می زد تهدیدش می کردند که بلبل را خواهیم پراند. حسن اسیر عشقی بود که به  بلبل داشت. تا صبحی که صدایش کردند که برخیز و برو از نانوائی نان بستان، همه اهل خانه در خواب بودند اما او باید می رفت.  سر از زیر لحاف به در آورد و گفت بلبل را دیشب پراندم. و خوش خوابید. این را نقل کرده و نوشته بودم نفت، بلبلی است که بایدش پراند. اما امروز روز بر آن گمانمان که ما گلیم بخت خود را با همین بلای سیاه بافته ایم. تا قطره ای از آن هست با جان و مال خود، با امن و امان خود همان می کنیم که تاکنون کرده ایم در این صد سال.&lt;br /&gt;&lt;span class="fullpost"&gt; &lt;br /&gt;در این صد سال، که سابقه توجه جهان به نفت ایران، بهتر بگوئیم تاریخچه استخراج نفت ایران است، نه حتی تاریخچه کشف آن، ما  ایرانیان با پایکوبی و سرافشانی چهار پادشاه و یک رییس جمهور را خلع کرده و گریان به تبعید رانده ایم. چهار پادشاه در غربت در گذشتند و جنازه شان نیز در وطن جا نگرفت و نه گورنشانشان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این صد سال که نفت ایران از هیچ به وضعیت امروز – یعنی درآمدی معادل هشتاد میلیارد دلار در سال – رسیده که عملا به معنای آن است که نان سه چارک از مردم از فروش همین نفت به دست می آید، نمی توان به یکی از کسانی که شرف و افتخار ایرانی دارند اشاره کرد و گفت او در سرنوشت این ماده که اینک جانمان به جانش بسته اثری تعیین کننده داشته است. نه دکتر مصدق، نه شاه که ادعاهای بزرگ کرد، و نه ده ها ایرانی پاک نهاد که بر سر حفظ منطقه ای که نفت زیر پایش بود جان پاک خود نهادند مانند دلاوران حافظ خرمشهر که این روزها سالگرد پیروزی آن ها و آزاد سازی این شهرست، نه حسین مکی که سرباز وفادار وطن نام گرفت و برای حفظ قافیه بعد چندی سرباز خطاکار وطن شد، نه حسین فاطمی که به نوشته دکتر مصدق پیشنهاد ملی کردن نفت را داد و بعد بیرون کردن انگلیسی ها به خیال آن افتاد که شاه را هم بیرون کند و تنها دولتمردی شد که بعد کودتا اعدامش کردند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دکتر مصدق با طرح ملی کردن نفت ایران سمبل مقاومت در مقابل استعمار و استثمار در زمانی تاریخی شد، همپای گاندی و الگوی دیگران، بزرگ ترین شخصیت تاریخ معاصرست، شاه با قرار گرفتن در عداد همپیمانان و احیانا مبصر کلاس غرب در خلیج فارس، و از طریق محکم کردن پیوند و گرفتن مدال "ژاندارم خلیج فارس" توانست این موقعیت را به دست آورد که در زمان مناسب جانشین قدرت ها در آبراه بزرگ شود. دیگران هم از نفت برای مقاصد دیگر – که اگر سود و زیان کشور در آن بود هم از بحث امروز خارج است – بهره ها بردند اما سرنوشت این ماده سیاه در دل خاک، از اثر کسی از ما ایرانیان دگرگون نشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;یک نمونه:لرد فیشر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما آن بیگانگان که صد سال است سود می برند و نفرین ما شامل حال آن هاست، چه. آیا آنان هم کاری نکردند. پاسخ را  شاید بتوان در سرگذشت کسی  به اسم لرد فیشر جست که در 1904 فرمانده نیروی دریائی بریتانیا بود. همو بود که به اهمیت تبدیل سوخت کشتی های جنگی به نفت توجه کرد. انگلیسی ها همپای دیگر اروپائیان قرون متمادی بود که به اهمیت نیروی دریائی پی برده بودند، نیروئی که فاتح و تعیین کننده جهان گشائی ها  بود اما فیشر تا به فرماندهی رسید کمیته ای درست کرد برای تحقیق درباره منابع نفت. اعضای این کمیته فهمیدند که یک ماجراجو به اسم دارسی که  امتیاز نفت ایران را از شاه و صدراعظم  وقت خریده بود، دارد در جنوب ایران کارهائی می کند. جاسوسان فرستادند و مطمئن شدند که کاری  بزرگ هست، صبر کردند تا سرمایه دارسی تمام شد، و او دست به دامان دیگران شد. دولت بریتانیا بنا به قانونی حق خرید شرکت و تصدی مستقیم در امور بازرگانی،یعنی  بزرگ کردن دولت را نداشت. فیشر می شنید که کسانی  از کانادا و  از فرانسه و از ایتالیا دارند به دارسی نزدیک می شوند. پاشنه بر کشید و به شرحی که اسنادش هست در خانه هر صاحب سرمایه ای را زد. از جمله لرد استراتکو  که از کانادا و راه آهن سراسری آن کشور به ثروت هنگفتی رسیده و پیر و فرتوت بود، فیشر پیش او آن قدر زاری کرد تا پذیرفت سرمایه بگذارد. در فاصله چهار سال ده ها شرکت تشکیل داد. مته ها به نفت نمی رسید یا اگر می رسید چندان نبود که چشمگیر باشد و سرمایه گذاری را جواب دهد. باز سرمایه می طلبید. مهندسان داشتند منصرف می شدند که خبر رسید مته در مسجد سلیمان به صخره ای خورد و فوران کرد. تاریخ ایران دیگرگون شد. آنان در چهارگوشه جهان خبر را شنیدند و شامپانی باز کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ایرانیان کجا بودند. هیچ جا، پدران ما هیچ کجا نبودند. بزرگشان که محمد علی شاه باشد و در همان زمان داشت با مشروطه خواهان می جنگید سال ها بعد، به گفته خودش به خان ملک ساسانی وقتی در تبعید کنار دریاچه وان بود، در یک مجله فرانسوی ماجرا را تازه خواند. اما آن لرد فیشر مگر دست برداشت تا شرکت نفت را تشکیل داد و همان لرد استراتکو را در 89 سالگی به ریاستش گماشت.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;سال 1912 لرد فیشر بازنشسته شده در ناپل خوش می گذراند، حالا وینستون چرچیل شاهزاده جاه طلب وزیر دریاداری شده بود، با وسایل آن وقت که نه اروستار بود و نه هواپیمای تیزرو نخست وزیر سکویت را برداشت و رفتند ناپل تا فیشر سالخورده را راضی کنند که ریاست کمیته ای را به عهده گیرد که قرار بود در جنگ جهانی که می دانستند دارد آغاز می شود، بریتانیا را برنده کند. از این کمیسیون بود که سهام نفت ایران به دست دولتشان رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما مهم تر از پشتکارشان، آن جا بود که چون دانستند گنجی پیدا شده که صاحب خانه از آن بی خبرست جلو آمدند، به خوانین و طوایف برای محافظت از لوله ها و لوازم و چاه ها – مهم تر از همه پالایشگاهی که به چه خون جگر ساختند و شبیه به آن فقط  در آمریکا بود- سهام های صوری از شرکت های متفرقه دادند، ولی به هر حال طلا آمد و طلا تفنگ آورد. همان تجربه که در غرب آمریکا کرده بودند و همان تجربه که از مبارزه با سرخ پوستان در شمال و جنوب قاره آمریکا داشتند. و چون جنگ جهانی اول تمام شد و دیدند که چه درست دیده بود لرد فیشر و بعد از وی چرچیل، به فکر افتادند بازو دراز کنند و وارد اداره کشوری شوند که هنوز پایتختش راه به  مسجد سلیمان نداشت[قرارداد 1919]. اما اشراف ایرانی و مدرس دست به دست دادند و نگذاشتند شاه را هم با خود همراه کردند. آزادی بود و آزادی آگاهی آورده بود، و آزادی ایرانی ها مخالف منافع بریتانیا بود، یعنی بریتانیا  می خواست  بی خبر ببرد آن چه را به زحمتی به دست آورده بود. پس دولت و مردم بریتانیا  که پانزده سال قبل با مشروطه خواهان و آزادی خواهان ایران بودند، در پی منافع خود به صف مقابل رفتند. دموکراسی به دست آمده از مشروطه، پادشاه لیبرال شده، مجلس، احزاب، روزنامه های آزاد، همه را به یک قطره نفت بخشیدند. پس کودتا ساختند [کودتای سوم اسفند] . اما  پیروزمند  کودتا رضاخان شد که از بقیه با عرضه تر بود و سهامداران ایرانی نفت را یا گرفت یا کشت[از رجال رشوه گرفته عهد قرارداد دارسی و قرارداد 1919 تا خوانین بختیاری که طلا گرفته یاغی شده بودند] . باری سهامشان را گرفت، از دید لندن چه باک، چون که امنیت چاه ها را به خوبی فراهم آورده بود. ولی همو چون پادشاه شد، سایه دیوار را سایه دم خود پنداشت و به زمزمه ای که همان رجال قدیم دوره آزادی  در گوشش خوانده بودند به صرافت سهم افتاد. آن که هفت پشتش پادشاه بود [محمدعلی شاه] در برابر ترفند نفتی ها توانی نداشت، این رضاخان که قزاقی بی سواد بود که تاج ناگهان به دامنش افتاده بود. پس به کرشمه ای فریب می خورد که خورد. فرستاده و محرم خود تیمورتاش را به دسیسه انگلیسی ها که همه کار می کردند برای حفظ نفت جنوب کشت. همو که دست راست رضاشاه بود و عقل او، عقل دیپلوماسی شناس او. مگر نه که تیمورتاش از راه حقوقی، با کمک حقوقدانان فرانسوی و سویسی  به گفته اهل فن   لایحه ای فراهم آورده بود که شرکت نفت را به دردسر می انداخت پس لایق این سرنوشت بود و هم نصرت الدوله که شعارهای ضد بیگانه شاه را جدی گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; رضاشاه تیمورتاش را کشت و آلت دست شد، قراردادی به گردنش گذاشتند که نگرانی چرچیل را مرتفع می کرد، به ثمن بخس قرارداد لق اما حقوقی دارسی به قرارداد محکم و یک طرفه 1933 تبدیل شد که شصت سال هم عمر قانونی اش بیش تر بود. دیکتاتور دستور جشن ملی نفت داد. شعرها نوشتند مداحان. در مدارس روزها و روزها مراسم دعاگوئی برپا داشتند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;اما رضاشاه با همه بی سوادی و با همه ترسی که از انگلیسی ها داشت، خود چندی بعد فهمید چه کلاهی بر سرش رفته است. شاید خشمش از تقی زاده از همین جا مایه می گرفت که به عنوان وزیر قرارداد 1933 را نفع انگلیسی ها امضا کرد و بعد گفت از ترس بود و آلت فعل بودم، که بود. پس در میان جنگ، زمانی که خرخره چرچیل به چنگال هیتلر افتاده بود و جان متفقین به نفت و پالایشگاه آبادان بسته بود که برایش صدها سرباز و ملزومات آورده بودند، رضاشاه باز دبه کرد. این بار شاهزاده اتل نماینده هیتلر هم در تهران در گوشش می خواند. پنداشت بیشه خالی است و تاخت. سهمی هم گرفت اما کینه ای هم کاشت. همان کینه در شهریور 20 سربازان متفقین را به اشغال ایران رساند،  چرچیل استعفای قزاق را  خواست و مشاورش نوشت خود آورده را بردیم. همچنان تاریخ سیاسی ایران بر بستر نفت می رفت، بی آن که صاحبانش در آن سهمی داشته باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;بعد شهریور 20&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;رضاشاه رفت و بار دیگر روزگار چون شکر آمد. آزادی آورد و شاه دموکرات – تکرار سال های نخست نفت – و از دل این آزادی، فریاد استیفای حقوق نفت بر آمد. اول به بازی گذشت. دولت ها آوردند و بردند و طرح های وساطت جویانه را نپذیرفتند. ایرانیان هر چقدر در کار نفت، بی اثر بودند. راست باید گفت که چه چیره دست از کار درآمدند رجال ایرانی در بازی بین قدرت ها، آن یکی روس ها را وارد صحنه کرد، دیگری نه گفت، قوام بازی کرد، مصدق طرح به مجلس برد، علا به نوعی، تقی زاده به گونه ای دیگر. حتی انگلوفیل های پیشین در صدد برآمدند که نامی بجویند. باری این بار رسید تا جائی که یکی نترسید و آن دکتر مصدق بود. رفت تا جائی که چرچیل که باز به صحنه آمده بود و گوئی بند نافش به نفت ایران بسته بود، ناوهواپیما بر آورد. تحریم، قطع رابطه. مصدق و مردم ایستاده بودند. اما کدام نیرو بود که بتواند بزرگ ترین پالایشگاه نفت جهان را اداره کند. پیروزی بر انگلیس مکار که پیروز اما فقیر  از جنگ جهانی دوم به در آمده بود، جز به مدد یک قدرت  دیگر ممکن نبود. و آن قدرت  برخلاف تصور حزب توده نمی توانست شوروی باشد که همسایه بود و تازگی مطامع ارضی اش را آزموده بودیم، فقط و فقط آمریکا بود که هنوز بدنام نبود و آزادی بخش لقب داشت. مردم تا همان جا  بازی را به نفع مصدق که کاشانی هم پشت به پشت وی داده و با بسیج توده های مسلمان نهضت را قوت می بخشید، جلو آورده بودند، اما کارشناس می خواست و نبود، فداکار واقعی وطن می خواست نبود، مذاکره گر می خواست همان ها بودند که از زمان دیکتاتوری مانده، فسیل. و سرانجام  وقتی یک بد شانسی آورده بود نهضت با انتخاب دوباره چرچیل توسط مردم انگلستان، بدبیاری دوم هم آورد و در آمریکا هم نه دموکرات ها بلکه جمهوری خواهان پیروز شدند. ژنرال آیزنهاور فراماسون که در زمان جنگ فرمانده نیروهای متفقین بود و چرچیل فرمانده سیاسی جنگ رییس جمهور شد. تکزاسی های نفتخوار هم  روی صحنه آمدند. چرچیل گفت همان داستان جنگ است، من و ژنرال عزیزم بازی را چشم بسته برنده ایم. و چشم باز بردند. بازی کودتای بیست و هشت مرداد را. تا این جا دو کودتا را نفت ساخته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما خشم لندن به مصدق، که بیش از کینه شان به گاندی بود، معنا داشت. کاری که مصدق کرد، گرچه با کودتا متوقف شد و نفت ایران ملی نشد. نهال آزادی خشگید و  تیر دار به پا شد و مصدق خود به زندان رفت، اما انگلیسی ها هم پیروز نشدند بلکه برای نجات از دست پیرمردی که مردم را با خود داشت، انحصار از دستشان رفت و آمریکائی ها با ادعای سهم بیش تر سر رسیدند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;قاعده بازی دیگر شد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما مهم تر از این ها حادثه ای بود که در اوایل دهه هفتاد رخ داد. حادثه ای که گمان می رود آخرین شاه که بزرگ ترین قربانی اش شد، هرگز آن را در نیافت. با گسترده شدن حوزه های نفتی در منطقه. ورود چاه های سعودی و جنوب خلیج فارس و عراق، با افزایش بی سابقه مصرف نفت در جهان. و هم در اوج جنگ سرد، بازی قدیمی مستعمره داری و حفاظت فیزیکی از مستعمرات، حتی کودتا سازی و حکومت براندازی دیگر شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آمریکا غولی که از بطری به در آمد، ده سال بعد از کودتای 28 مرداد در ایران، قانون بازی را دگرگون کرد. در این قانون جدید، جنگ از حوزه سیاست به بازرگانی کشید. تجارت نفت چنان محکم و بی تردید از دست تولیدکنندگان به در رفت که دیگر هیچ خطری مصرف کنندگان را تهدید نکند. در ضمن صنعت استخراج نفت هم چنان قابلیت های پیچیده تکنولوژیک و سایبرناتیک گرفت که برآوردنش از عهده دارندگان نفت بیرون بود. به زبان دیگر می شد رهایشان کرد، چون دیگر چاره ای جز فروختن این نفت به غرب برایشان نبود. چنان معتاد این بلبل شده بودند که جز تن دادن به تحمیل های بازار کاریشان نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این موقعیت لشکرهایشان را بردند. انگلیس بعد سیصد سال و فرانسه به همان میزان. و شاگرد اول کلاس که شاه ایران بود شد مبصر کلاس خلیج فارس. در این آرایش، زمان آن بود که  آب خوشی  از گلوها پائین برود، اما نرفت. مردم ایران تصمیم گرفتند آب خوش را بگذارند. و جوان های انقلابی ایران که درس های خود را از شورشی گری دهه شصت اروپا آموخته بودند، اگر چپ بودند یا مسلمان،  شعله ای افروختند که به زودی خواه و ناخواه تبدیل به رویاروئی با ابرقدرتی شد که می خواست پیروز بازی جهانی بماند، تنها عضو باشگاه ابرقدرت ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمدنی که بی بحران نمی تواند زیست، چنان که بی جنگ نمی تواند زیست، پس بی تنش نمی تواند زیست – که اگر بزید یعنی زمینه جنگ از میان رفته است – بعد از انقلاب ایران، سرنوشتی دیگر گرفت. دومین و سومین ذخایر نفت و گاز جهان هشت سال با هم جنگیدند و این در سر سرمایه داری بود. سومین  دارندگان نفت  جهان به چهارمین حمله برد چرا که می خواست از فرصت انقلاب ایران بهره گیرد و اولین شود. چهارمین به دامن اولین آویخت و آمریکا سر رسید، عراق ویران شد. نیروهای نظامی، این بار با ابعادی صدها برابر به خلیج فارس برگشتند. دانشجویان علوم سیاسی که در کمبریج و اکسفورد و هاروارد دوره های عالی می گذرانند، این روزها، به شهادت پایان نامه هایشان، بر این نکته مطمئن اند که دوره ای از تاریخ سیاسی جهان را نفت نوشت، و هنوز به انجام نرسیده است. دوره پیش از این را بازار مصرف نوشت که جنگ جهانی دوم را ساخت و دوره پیش از آن را در جنگ جهانی اول، بازار مواد اولیه نوشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس آنگاه که آیندگان صد سال دیگر را بنویسند. فارغ از آن که دنیا در این میان کاری ویرانگر با خود بکند یا نکند، خواهند نوشت چالش های بزرگ قرن بیستم را رقابت قدرتمندانه ساخت، اما نفت برد. و در گوشه ای از این تاریخ در پانویس آن شاید  خواهند نوشت ما ایرانیان ملتی بودیم که بسیار گفتیم و کم تر فایده بردیم. ما را هواداران اصالت فریاد خواهند خواند. در دفتر آرمانخواهان برای ما فصلی خواهند نهاد. اما دریغا از صفحه ای و ستونی در میان فایده برندگان. و ما را مثل خود خواهند کرد. مثل قومی که قدر خود نشناخت و قدر فرصت ها نشناخت. و این اول بار نیست برای قومی که در فلات ایران زیسته است که با خود  چنان کرده اند که دشمن با  آنان نکرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt; [][][][][]&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;باز هفته پیش در بولتن های خاص و ستون های ویژه آمده  که سه شئی نورانی بر فراز خرمشهر دیده شده اند که نه برای تماشای فنون و جنون ما، و نه برای شرکت در سالگرد آزادی این شهر که مدتی هم خونین شهر شد نامش، بلکه برای کار دیگر آمده بودند. چندی قبل خبر از اشیای نورانی چشمک زن در همدان بود و باز چندی قبل بر فراز تهران. اینان چه می کنند بر فراز بام و در ما. و به ويژه در جنوب همان جائی که صد سال پیش نفت فوران کرد و بردنی شد. به این نفت سرنوشت جهان دگر شد، اما  سرنوشت ما  دگرگون شد و دیگر نشد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;</description><link>http://masoudbehnoud.com/2008/05/blog-post_24.html</link><author>noreply@blogger.com (masoudbehnoud)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7409363085764837095.post-998796901490645313</guid><pubDate>Tue, 20 May 2008 10:34:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-05-20T11:38:06.266-07:00</atom:updated><title>احمدی نژاد و سیدضیا</title><description>در نیمه سال 84 وقتی که هنوز چندان عیب و هنر آقای احمدی نژاد آشکار نشده بود، هنوز رسانه های ‏مخالف پر بود از تفسیر و تصورهائی بر اساس گمان، و تصور چنان بود که تیمی که او گرد آورده همه ‏یکدستند و همه خشن و امنیتی، و حاکمیت یکدست شده و او برکشیده مقامات بالاست و کسی را گمان نبود که ‏علی لاریجانی، دانش جعفری، فرهاد رهبر، پورمحمدی، احمد توکلی، عماد افروغ، الیاس نادران، و اکثری از ‏روحانیون نسبت به دولت او در وضعی خواهند بود که امروزند، در مقاله ای وی را با سید ضیا مقایسه کرده ‏بودم.‏&lt;br /&gt;&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;در آن روزگار برخی را گمان بر این افتاد که مقصودم بدگوئی از رییس جمهورست، یا قصدم این است که ‏رییس جمهور را انگلیسی بخوانم. عده ای مانند دکتر محسن سازگارا به دفاع از سید ضیا پرداختند که رو به ‏تجدد بود و این نمونه رو به تحجرست، در درون ایران برخی از آن ها که مخالف احمدی نژادند به کف زدن ‏پرداختند، انگار که مرا با وی خصومتی حزبی و گروهی و جناحی است. هیچ کدام به مقصودم ره نبردند. ‏حتی عاشقان سینه چاک آن روزیش که اینک برخی در زمره مخالفان و منقدانش درآمده اند، تا جائی که می ‏دانم حاضر نشدند در میانه خشم خود استدلالم را بشنوند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینک با گذشت سه سال از آن مقاله شاید بتوان در فضائی آرام تر و کمتر خشن، استدلال های آن مقاله را بار ‏دیگر خواند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب می دانید که هیچ مقایسه ای صد در صدی نیست وگرنه فقط با خودش قابل قیاس بود که تازه آن هم صد ‏در صد نمی شود. هر مقایسه ای درصدی و یا وجهی از وجوه دو سو را در بر می گیرد. اما...‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در جاهای مختلف خوانده اید که کابینه سید ضیا را از آن جهت سیاه خوانده اند [ای قربان کابینه سیاهت بازآ] ‏که سید همیشه لباس سیاه می پوشید و عبای سیاهی هم بر دوش می انداخت در آن سرما که نخست وزیر شد و ‏شال سیاه هم می بست تا شبیه بقیه کسان نباشد. اما به نوشته جعفر شهری که نوشته هایش ماخذ نیست اما ‏حدیث نفس هست، جعلی نکرده و آن چه نوشته همان است که در دل توده ها بوده "از طرف ديگر هم به ‏خاطر بگير و ببندهائی که در همان کابينه نود روزه کرد عده ای رجال و معتبرين را به روز سياه نشاند". ‏سیاه خوانده شد. و باز مرحوم شهری نوشته است که کابينه سيد را در زمان خود "نيم بند" خواندند چون که در ‏صد روز نتوانست کابينه را کامل کند و جز مورد اعتماد اکثريتی ضعيف از مجلس نبود. و تازه با همان ها ‏که بودند مدام دعوا می کرد. ‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا بر آن وجوه قیاسی که نوشتم این ها را اضافه می کنم که سید ضیا از ریاست دولت تصوری انقلابی ‏داشت و مدام در گفته ها و نوشته هایش قدرت بیش تر می خواست، به اطرافیانش بد و بیراه می گفت و نسبت به هر قراری خودش را یاغی نشان می داد ‏و این را نشانه نوآوری و خلاقیت و مردمی بودن خود می دانست. تا جائی که در حضور شاه [که از قضا ‏وسواس هم داشت] سیگار کشید و آخر سر هم همین باعث شد که احمدشاه از خشم برای برکندنش به توصیه ‏فرمانفرما و مدرس تن داد و با رضاخان معامله کرد. همان  که سید را برانداخت و البته بعدا خود شاه را هم برانداخت.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما همه می دانستند و گفتند که گاه با علم زیر علم سردار سپه رفتند چون سید اصلا و ابدا قابل تحمل نبود. سید ‏مانند شاهان قدیم ریاست دولت می کرد. نخست این که آن قدر کار می کرد که نفس از همه بریده بود و خودش هم غش می کرد در حالی که سی سال داشت. از شش ‏صیح تا نیمه های شب. دو سه شبی در مسجد خوابید. وقتی تهران را باران یکریز به دامان سیل انداخت و راه ‏قتات ها آبرو ها گرفت [هنوز آب لوله کشی نبود] سید خود به میان آب رفت و از همین رو محبوب مردمی شد ‏که به این گونه نمایش ها دل بسته بودند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول و مهم ترين کار او که به صدارت نرسیده شعارش را داد، ايجاد شوقی در مردم برای دستگيری مفسدان بود اما چون آن ها را نمی شناخت بد به رجال ‏و معتبرين می گفت و  وعده اش پاکسازی کشور از مفسدان بود. مدام می گفت اين درشت ها را بگيريد و فرمان حبس و توقيف و ‏مصادره اموال می داد. با رفاقتی که با نظامی ها به سرکردگی سردار سپه به راه انداخته بود و پولی که به ‏جیب آن ها ریخته بود، هر که را عنوان و سرمايه ای داشت گرفت. هر که را سرمایه داشت دزد دید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگر کار مهمش این بود که از همان فردای سوم اسفند هر روز ده ها قرار و قانون نوشت و ماموران بلديه و ‏ارکان حرب را به اجرای آن گماشت.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر خلاف تصور امروزی تاریخدانان که سید ضیا را عامل انگلیس و سفارت می نویسند و سندها وجود دارد ‏که کودتا سوم اسفند هم با نظر سفارت بریتانیا در تهران و وساطت وی صورت گرفت، در زمان خود کاری ‏کرد که مردم برعکس شدند و عارف و میرزاده عشقی زبان حال مردم که وی را شخصیتی مستقل دیدند. و آن ‏اعلام لغو قرارداد 1919 بود. کاری که مدرس هم تشویقش کرد، اما بعد از آن که حتی سید حسن مدرس را ‏هم داد گرفتند و گور خود را کند، مدرس  گفت "قرارداد نبسته را که در عامل خیال بود، می خواستند و نگذاشتیم به ‏اصطلاح و در زبان منحل کردن البته هنری بود که فقط از بعض کسان بر می آمد".‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی معلوم شد که یکی از اعلامیه ها که علیه دولت او داده شده از مدرسه مشیرالدوله بیرون آمده که آن زمان ‏تنها دانشکده کشور بود و در آن امثال مصدق [هرگاه تهران بودند] و ابوالحسن فروغی و ذکاء الملک و ‏مشاهیر کشور درس حقوق می دادند، سخنرانی کرد که این سوراخ زنبور استعمارست و دارد حقوق اروپای ‏خلاف اسلام درس می دهند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سید نوحه خوانی و روضه خوانی فوق العاده بلد بود، در مجلس آرائی هم استاد بود در همان سه ماه یک جشن ‏گرفت [مثلا برای لغو قرارداد 1919] که به جشن دوغ شهرت گرفت چرا که در آن با دوغ از سفیران ‏خارجی و اصناف و بازاریان پذیرائی کرد و این را در بوق کرد و داد دنیا بداند که او مشروب الکلی نداده ‏است، در حالی که آن زمان نه دولت حق سفره داشت و نه مانند دوران بعد اصولا دادن میهمانی های باز و با ‏خدمات غیراسلامی معمول بود.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از جمله فرمان های او سید ضیا صادر کرد، بخوانید. این هاست:‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر کاسب به جز نانوا و کله پز و حمامی بايد دکان خود را اول آفتاب باز و اول غروب تعطيل کند.‏&lt;br /&gt;هر ظهر و غروب بايد کسبه در پای دکان های خود اذان بگويند.[از مدرس نقل است که می گفت: تجسم کنيد ‏حال مارطوس ارمنی را با نگاه های غضب آلود ماموران نظميه که به توضيحات وی توجه نداشتند و می ‏گویند دستور رييس الوزراست].‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نان نکش ممنوع و نان سنگک خشگ از دانه هشت سير و نان تازه از یکی ده سیر نباید کمتر باشد.‏&lt;br /&gt;تغارهای خمير نانواها بايد رويشان با تنظیف تميز پوشيده شده باشد.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سطح خيابان مخصوص چهارپایان و گاری و درشکه و واگن است و پياده روها مخصوص اياب و ذهاب پياده ‏هاست و هيچ پياده حق ندارد از سواره رو خيابان عبور نمايد.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سگ های خانگی بايد قلاده شده زنجير داشته باشند و در غير اين صورت در رديف سگهای ولگرد محسوب ‏شده و معدوم خواهند شد.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کبوتر بازی اکيدا ممنوع. چرا که موجب نگرانی مردم و خواتين می شود که نگاه نامحرم پشت بام است.‏&lt;br /&gt;داد زدن اطراف کوچه ها توسط طواف، دوره گرد، طبقی، کاسه بشقابی، قباارخلقی، قفل و کليدی، گردوئی و ‏ميوه فروش و امثال آن و همچنين تعارف و اصرار کسبه به مشتری و بفرما زدن چلوئی و آبگوشتی و غيره ‏ممنوع و همراه جريمه و مجازات است.[ جوک دعوت به نيمرو با حرکت دست و اشاره توسط صاحب مغازه ‏برای فرار از مجازات از همان زمان رايج شد]‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کليه احزاب منحل می شود و تشکيل هر نوع جمعيت و دسته قدغن و متخلفين تحت تعقيب قانونی قرار می ‏گيرند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تظاهرات مستانه ممنوع و متخلفين به سختی مجازات می شوند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عربده کشی و آواز خوانی در کوچه و خيابان اکيدا ممنوع است.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اجتماعات خيابانی قدغن و بيش از دو نفر نبايد با هم گفتگو کنند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ارباب قلم و جرايد بايد زبان و قلم خود را از هتاکی به اين و آن نگهداری کنند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;اقدامات دولت مردمی ‏&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نوشته اند که از اقدامات و قوانين حکومت سيد ضيا که سه ماه [ و نه سه سال] بیش تر عمر نکرد توجه زيادی ‏بود که او به بلديه [شهرداری تهران] داشت. و این کار ها را کرد:‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پوشاندن مجاری آب و نصب فانونس های نفتی در معابر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; انتقال فواحش از محلات داخل شهر به شهرنو و ‏تعيين سه قرآن تاکس [ جعفر شهری معتقدست از همان زمان لغت تاکس معمول شد و تاکسی هم باز از همان ‏دوران، اين ادعا را در منبع ديگری نديده ام] برای هر نوبت تمتع، دوازده قرآن برای متعه شب تا صبح به نام ‏شب خواب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; مراقبت در تعويض لولئین خانه ها،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; کشيدن لجن آب انبار ميرزا موسی که شايد از زمان تاسيس تا ‏آن روزگار لاروبی نشده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; نصب صندوق شکايات در هر اداره و مجازات مامورانی که جواب مردم نداده ‏بودند. ‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و خلاصه جعفر شهری می نويسد " آنقدر گفت و کرد که مردم تشنه اصلاحات و خسته از رجال را حوصله ‏تنگ آمد و وقت رفتنش شادمانی کردند. وقتی هم رفت شبی به خواب ديد که کسی از وی می پرسید تو با اين ‏قدرت که داشتی چه کسی توانست معزولت کند. گفت پشگل جمع کن ها. تعبير سخنش اين بود که چون برای ‏کسانی که از خيابان پشگل اسب و شتر جمع می کردند و می فروختند دو عباسی عوارض وضع کرده بود ‏می پنداشت که آنها عليه وی توطئه کرده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز بگویم نه در آن مقاله سه سال قبل  نظر داشتم که آقای احمدی نژاد از جمیع جهات شبیه به سید ضیاست و ‏نه امروز. چنان که مثلا نزدیکی با اجزای سفارت فخیمه اصلا در مرام رییس جمهور امروز نیست. در ضمن ‏آقای احمدی نژاد رکوردی بی سابقه در رنجاندن افراد و راندن افراد از کابینه و دشمن سازی و مخالف ‏پروری باقی گذاشته که نیاز به هیچ مخالف و رقیبی ندارد. البته از گفته های ایشان بر می آید که در سیستم ‏ذهنی ایشان نفس داشتن مخالف نشانه حقانیت است. ‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;افسوس که در اختیارم نیست ورنه نوشته ای از سیدضیا را در باب امام زمان می آوردم که در روزنامه رعد ‏نوشته و عنوانش اگر اشتباه نکنم هست منجی بشر و عصر. آنان که دسترس دارند، این نقص را بپوشانند&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;</description><link>http://masoudbehnoud.com/2008/05/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (masoudbehnoud)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7409363085764837095.post-1599519327699073670</guid><pubDate>Sat, 17 May 2008 16:12:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-05-17T13:54:18.351-07:00</atom:updated><title>دلم آن جا بود</title><description>همه وسایل فراهم بود و داشتم روی کتابم کار می کرد اما دیدم دلم آن جاست نیست لب تاب را بستم و حواسم را سپردم به همان جا که بود به بازی های تهران، تیمی که از نوجوانی هوادارش بودم داشت بازی می کرد. پرسپولیس محبوب من و سرانجام تا نبرد و تمام نشد و در شادمانی اش شریک نشدم. آرامش به دلم نیفتاد.&lt;br /&gt;در آخرین برنامه صدای آمریکا گفته بودم مدیران سیاسی باید مانند سرالک فرگوسن مربی تیم محبوب من منچستر یونایتد باشند. بعضی خوششان نیامده بود از سخنم. چنان که الان هم که می خواهم بگویم صبح بود که در خیال نامه ای نوشتم به افشین قطبی لابد خیلی ها خوششان نمی آید. ولی من واقعا فکر می کنم چه خوب شد که او آمد به ایران. چه خوب که رفت همان جائی که باید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باری من که نبودم در ورزشگاه اما دلم آن جا بود. و در دل خواندم بچه ها متشکریم .تلفن کردم شاید به سایه [هوشنگ ابتهاج ] و داوود رشیدی که سالیان پیش همیشه با هم بازی های پرسپولیس را تماشاگر بودیم تبریک بگویم . نشد. همه تلفن ها لابد بند همین حکایت بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته حالا تفاوتم با چهل سال پیش در این است که دلم برای بچه های سپاهان سوخت، طفلکی ها در آخرین دقایق جام را از دست دادند. اما آن وقت ها دلم برای کسی جز برای خودمان نمی سوخت.</description><link>http://masoudbehnoud.com/2008/05/blog-post_17.html</link><author>noreply@blogger.com (masoudbehnoud)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7409363085764837095.post-4373905287964996719</guid><pubDate>Sun, 11 May 2008 13:55:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-05-11T07:07:15.223-07:00</atom:updated><title>سالگرد کتاب سوزان</title><description>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/uploaded_images/book_burning_nazi_germany-723638.gif"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://masoudbehnoud.com/uploaded_images/book_burning_nazi_germany-723597.gif" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;امروز هفتاد و پنجمین سالروز کتاب سوزان نازی هاست. مراسمی در برلین و شهرهای دیگر آلمان برپا ست. هفته قبل در برلین پوستری به دیوار دیدم که دعوت در جشن و مراسم یادآوری خاطره کتاب سوزان می کرد. بر بالای پوستر شعری از یک شاعر آلمانی ثبت بود که گفته در همین جا که کتاب می سوزانند روزی آدم ها را خواهند سوخت. دست کم نازی ها نشان دادند که این تنها یک شعر نیست، وافعبت است.&lt;br /&gt;&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;امروز در فیلمی که به همین مناسبت پخش می شد صحنه هائی از کتاب سوزان بود. مردمی آراسته و به ظاهر فرهیخته که کتاب در آتش می انداختند، بی سروپایان نبودند، همین جاست که باید ترسید. در این فیلم گوبلز سخنی می گوید که شنیدنی است. با همان تاکید ها که دارد فریاد می زند" اگر شیر مسموم فاسد در مدارس به بچه ها داده شود، دولت مسئول است، اگر دوای فاسد به بیماران داده شود دولت مسوول است، کتاب های فاسد از غذاهای فاسد بدترست. ما نمی گذاریم غذای فاسد در دهان بچه های آلمانی ریخته شود".&lt;br /&gt; این یک واقعیت است که آدم ها بدون آن که از هم تقلید کرده باشند، همانند هم بد می کنند، همچون یک دیگر نیکی می کنند.&lt;br /&gt;و باز ترساننده تر این است که کتاب سوزان در میدان ها، فقط صحنه بیرونی  ماجراست. همیشه الزاما کتابی و آتشی و میدانی نیست. همین که بگوئیم این کتاب را نخوان، این کتاب در کتابخانه نباشد، این کتاب و این اندیشه چون من نمی پسندم از مردم هم دور باد، عملا در همان جا قرار گرفته ایم که گوبلز  بود.&lt;br /&gt;امروز روز، کتاب تنها وسیله تبادل اندیشه نیست. تنها وسیله ارتباط ذهن ها و فکر ها نیست. وسایل دیگر هم آمده اند، هم اکنون به سرعتی باور نکردنی و در مدتی کمتر از سی سال اینترنت، حجم عظیمی از بار کتاب را به دوش گرفته است. نفس این کاستن از میزان حمل و نقل میلیون ها تن کالا، نفس صرفه جوئی در مصرف میلیون ها تن کاغد که حاصل بریدن جنگل هاست، و نفس آسانی دسترسی و خواندن، دارد روز به روز وظیفه ای را که از عهد گوتنبرگ به عهده کتاب بود، بر دوش بزرگراه های اطلاعاتی می گذارد. از سرعت گسترش کار امثال آمازون و گوگل می توان فهمید.&lt;br /&gt;از همین روست که بعضی دولت ها در پی آنند و وعده داده اند که تا پنج سال دیگر، در تمام  گوشه و فضای پایتخت هایشان  دسترسی به اینترنت امکان پذیر باشد و  رایگان. هم اکنون قهوه فروشی ها و پاساژهای فراوان در شهرهای بزرگ جهان هست که در آن بدون نیازی  به سیم، خدمات  انیترنت داده می شود. اینترنت  از جمله خدماتی که می دهد امکان داشتن و خواندن کتاب هاست در همان روز  انتشارشان، با دانلوود کردن، کتاب روی مانیتور خوانده می شود و یا خودتان پرینت می کنید. در جائی در لندن وقتی چنین کاری کردید، جلد آن کتاب را به رایگان می توانید بگیرید و پرینت خودتان را با جلد در کتابخانه قرار دهید. درست است که با این همه هنوز کتاب و روزنامه اهمیت خود را از دست نداده اند، اما در کنارش قرار گرفته اند.&lt;br /&gt; پس چه می توان گفت به حکومتی که توان و پول دارد، اما به مردم علاقه مندش راه دسترسی به باند پهن اینترنت نمی دهد. چه می توان گفت جز کتاب سوزان به این ممانعت. در همه دنیا کتاب آن سواسوچی را می خوانند جز در برمه [میانمار] در همه جا دنیا هزاران کتاب را می خوانند جز در چین... این ها نیز کتاب سوزان است. چنان که بمب انداختن هم آدم کشی است و تنها به شمشیر قطع کردن سر نیست که آدم کشی است. به قول صادق هدایت چه فرق دارد به جای دست و مگس کش با امشی کشتن حیوان باز هم کشتن است.&lt;br /&gt;و چنین است که در هفتاد و پنجمین سالگرد کتاب سوزان نازی ها، در حالی که انواع کتاب سوزان در فرهنگ بشری رایج است، جا دارد آن تفکر را محکوم شود که خود را نماینده و تنها نماینده حق می داند و می گوید جز هر چه من می پسندم نخوان، جز آن که من می گویم نبین، نشنو، و ندان. و این همان کاری است که  استالین کرد، به ظاهر هم مانند هیتلر کتاب نسوزاند.&lt;br /&gt;موگابه به نوعی دیگر خود را خلاص کرده است. هفتاد در صد بی سواد و ده هزار در صد تورم که پولی و توانی برای خرید کتاب در کس باقی نمی گذارد. کشورهائی هم هستند که  دل موگابه ندارند اما  واقعیت این است که افزایش بی سوادان، نوعی کتاب سوزان است. &lt;br /&gt;اما به هر شکل، چه به جسارت و بی باکی هیتلر، یا دستگاه استالین، چه به دردناکی سرهنگان برمه و موگابه در زیمبابوه، یک حقیقت از درون این حرکات بیرون می زند. این که سوزانده کتاب، می ترسد. از اندیشه دیگران می ترسد.  خود می داند چیزی برای گفتن ندارد، ترسش او را به کتاب سوزان می کشاند. راست گفت بکت روزی مردم کتاب های سوخته را بازخواهند خواند و بوی نفرت برانگیز کتاب سوزان را  از جان ها بیرون خواهند کرد. تا انسان نشان دهد که اگر سیر تکامل بازداشتنی بود، کلیسا به آن جبروت، نازیسم به آن شور، استالینزم بدان مایه افتخار که داشت، موفق می شدند. که نشدند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;</description><link>http://masoudbehnoud.com/2008/05/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (masoudbehnoud)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7409363085764837095.post-5312415505420926836</guid><pubDate>Fri, 09 May 2008 13:06:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-05-09T06:08:36.344-07:00</atom:updated><title>نقدی بر این سه زن</title><description>&lt;a href="http://www.alef.ir/content/view/25904/"&gt;نقدی&lt;/a&gt; است که به اشاره یکی از عزیزانم دیدم درباره کتاب من [این سه زن] از آن جا که تصور می کنم خوب است که همه چیز و همه کس نقد شود و هر نقدی به شناخت بهتر واقعیت کمک می کند، این را از زندگی آموخته ام. می توانم پاسخی بنویسم اما تا آن زمان هم به هر حال بهترست نقد ها خوانده شود.</description><link>http://masoudbehnoud.com/2008/05/blog-post_09.html</link><author>noreply@blogger.com (masoudbehnoud)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7409363085764837095.post-419458437070581842</guid><pubDate>Wed, 07 May 2008 20:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-05-09T10:33:39.351-07:00</atom:updated><title>با آلیس و اشکنازی</title><description>چهار ساعت، یعنی 240 دقیقه زمانی را که این دستگاه ارزان هدیه تولدم در اختیارم گذاشته  تقسیم کرده ام به چهار بخش. بخش اول تجربه ولادیمیر اشکنازی است از شوپن، انتخاب  دوم  کمانچه اصغر بهاری است و کمی هم هابیل، برای فایل سوم  امی واینهاوس را  گذاشته ام با آن صدای  خسته تن رها کرده اش، آتش به جان گرفته. و در بخش چهارم صدای ویالون نایجل را حبس کرده ام  با آن چکمه های مسخره و آن استرادیواریوس چند میلیونی که در لحظاتی انگار صدا از چایکوفسکی، سیم و آرشه نیست و نه از نوازنده، که از چوب است، گوئی آرشه را با ضرب پاهایش روی پوست آدمی می کشد. روی عصب لخت.&lt;br /&gt;&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;حالا این چهار ساعت را گذاشته ام در جیب و با سیمی می رود در گوشم. و نشسته ام  روی  نیمکتی که در چهار سال گذشته شاید هر ماه بیست باری وزن مرا تحمل کرده باشد. و در این حال نه خبرم هست و نه کاریم هست که در جهان چه می گذرد. نشسته ام کنار این جنگل کوچک نزدیک، در نگاهم  برکه محقری خفته. جعبه دیجیتال  را روی زانو گشوده ام و می نویسم در آن. دارم آلیس را می نویسم. غرق هستم در او، به گونه ای که روز و شب نمی گذارد. روز  و شب را کی &lt;br /&gt;گذارم  روز و شب. حتی آن مرغ آبی توی برکه که با آهنگی ناموزون آب را از لای پرهای خود عبور می دهد و به جوی باریک جلوه می فروشد، با همه جلوه گری که می داند کجا قادرست جدایم کند از آلیس و تب و تاب هایش، به خصوص که  نواهائی هم از راه سیم جاری باشد در دلم. قصه  آلیس را بعد پنج سال بالاخره  نوشته ام. تمام کرده ام و حالا به سلمانی اش آورده ام در این ماه. اصلاحش می کنم به خیال خود، در حقیقت به وسواسی که در پیری گریبانگیر می شود با تک تک صحنه هایش لاس می زنم، با او ور می روم، عشقبازی می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;آلیس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; شب سوم شهریور 1320 است، آلیس همه نظم و قرارها و انضباط ها را هم ریخته، لباس مبدل مردانه بر تن، سبیلی قیطانی چسبانده  بر پشت لب، در آخرین ساعات نظم آهنین رضاشاهی، آمده است به خانه ای در روستای جنگل، شمال بجنورد، نزدیک مرز. آمده  تا پدرمرده هائی را که هفت سال است در این جا حبس اند، از موج خیز حادثه به در برد. آن ها  که از همه جا، از جمله جنگ جهانی و اوضاع  جهان و کشور بی خبرند.&lt;br /&gt;صحنه ای که  دارم  می پردازم، وقتی نشسته ام روی آن نیمکت، با آن سیم در گوش و نوای اشکنازی همچون ماده ای سیال در گوشه و کنار جان به گردش، برای خودم صحنه ای سخت است: جمع تبعیدیان داشتند می رفتند تا شبی دیگر را با کابوس بی خبری و خطر بگذرانند، در خیالشان نمی گنجید که  در بزنند، یکی از در  درآید، که آلیس است، و خبری آورد که هنوز به گوش رضاشاه که سلطنتش به این خبر وصل است نرسیده و نه به گوش هیچ کس از آنان که در خانه های نوساز شهری و یا همان زاغه های هزاران ساله خفته اند. خبر یورش ارتش های روس و انگلیس به ایران، هم وحشت آورست و هم مژده آزادی با خود دارد. با چشمی خندان و با چشمی گریانش باید شنید و نوشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این بخش را دوباره سمباده می زنم، صاف و نرم می کنم، به خیال خود جلایش می دهم، و اضافاتش را می گیرم تا آن جا می رسم که تبعیدیان، در می یابند در حقیقت تا ساعتی دیگر زندانبانی ندارند و نگهبانانشان خود بزودی به دنبال سوراخی برای خزیدن و زنده ماندن خواهند گشت. تبعیدیان و پدرمرده ها با شایعاتی که  درباره ارتش سرخ و بلشویک ها شنیده اند، در عین شادمانی از آزادی  به خود حق می دهند که وحشت زده هم باشند. پس به سرعت جاسازی ها را خالی می کنند، نشانه ها را پاک می کنند، کاغذ نوشته ها را جائی دور پنهان می کنند. و همه چیز را به آسیدعلی می سپارند که از همه حیرت زده ترست.  باید سوار استیشن چوبی مدل 1938 شوند که آلیس آورده و بروند به همان سوئی که قدرقدرت از آن خواهد گریخت، تهران. اسیدعلی تنها خدمتکار خانه که خود و خانواده اش تنها مونس جمع در همه این سال ها بوده اند، به حالی است که نتوان گفت. شادمان از این که قصه غصه فرزندان سرورالسطنه به سر آمد، نذر و نیازها اثر کرد، و گله مند از بخت که تنهایشان می گذارد دیگر کیست که به بچه ها درس بدهد و از روی کتاب علی اصغر را تعمیرکار ماهر هر وسیله برقی کند.تا  آسیدعلی با قرآنی در دست می آید و زنش نرگس به دنبال او،  کاسه آبی روی سینی نهاده و حلقه یاسینی در سینی . تا جمع کتاب آسمانی ببوسند و از درون حلقه یاسین بگذرند و آب پشت پایشان پاشیده شود به رسم ایرانیان. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;حلقه یاسین &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به این جا که رسیدم خوره ای به جانم افتاد. آیا آن باریکه پوست آهو که با مرکب کهنه مانده و رنگ باخته و قهوه ای شده،  روی آن دعای حفظ و سفر نوشته، حلقه یاسین بود. تردید آمده است، باید از جائی چک کرد. در میان آن جنگل و کنار برکه اینترنتم کجا بود که در آن به جست و جو بروم. راه دیگری هم ندارم. اما چرا در جیبم یک وسیله است که به دنیا متصلم می کند گیرم وقتی می آیم تا با آلیس باشم خاموشش می کنم. حالا باید روشنش کرد. در لحظه ای به جای صدای ویالون اشکنازی گوش را به صداهای بیرون می سپارم. صدای مرغان و صدای بهار و سرانجام هم صدای مادر. نشسته غروب در تهران. حالتون چطوره.&lt;br /&gt;مقدمات به شتاب طی می شود تا ..&lt;br /&gt;- مادر حلقه یاسین ماهی جونم کجاست&lt;br /&gt;در حقیقت دارم کلک می زنم؛ مانند همین مرغ آبی که گاه سرش را زیر آب می کند، دنبال طعمه ای است اما چنین می نماید که مشغول بازی و خوش باشی است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- قلیاسین را می خواهی چکار مادر. باشد برایت پیدا می  کنم ، مال ماهی جونت  را  داده ام به سودابه.&lt;br /&gt;تردید بیش تر شد مادر یک کلمه تازه وارد سیستم کرد، قلیاسین. حالا باید بفهمم همان حلقه یاسینی که در خاطر دارم، در گردش عوامانه قلیاسین شده است، یا اصلا همین بوده است ورنه. گوش می سپارم به سخنانش تا دوباره هم بگوید و مطمئن شوم که همین است و جز این نیست. و سرانجام با وعده آن که حلقه یاسینی [یا قلیاسینی] قدیمی و روی پوست آهو برایم بفرستد این مکالمه تمام می شود. تلفن را  می بندم، نوت بوک را هم، اما سیم را دوباره در گوش می کنم. این بار بخش دوم را از این جعبه صدای کوچک جیبی انتخاب می کنم. نه من، نه این مرغ آبی، و نه آن مرغان هوا، در دلشان جز هوای کمانچه نیست. و چون می پیچد در گوش روزگار کمانچه  بهاری؛ بهار هم کش می آید به عشوه این کمان. حیف این خانمی که آمده سگش را گردش دهد نمی داند ورنه از او می پرسیدم  چرا پیانو و ویالون و گیتار و تار و دنبک و دف همه را می زنند، اما این یک را می کشند. کمانچه می کشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; به خودم جواب می دهم: لابد چون از جنس کمان است. تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین. همه غمم بود از همین، که خ