<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181</id><updated>2010-02-02T12:50:41.455-08:00</updated><title type='text'>شب نوشته ها</title><subtitle type='html'>مسعود بهنود</subtitle><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25'/><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>98</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-1520256362810585579</id><published>2010-01-22T10:04:00.000-08:00</published><updated>2010-01-23T03:49:38.554-08:00</updated><title type='text'>به یادت، چه برفی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/IMG_0151-760357.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 300px;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/IMG_0151-760340.JPG" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;گرچه سردست جائی که وطن نیست و در بیدرکجای عالم وقتی غریبان با هم جمع می آیند گویا یاد غریبی شان افزون می شود و بستگی شان به آن فرهنگ و بوم فزون تر، اما در همین زمهریر گاه به افسون مهربانی و مهربانان  لحظه ها و شب های خوش هم دست می دهد. تا نگوئی زمین  بی حجت مهر می ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پریشب بانوی مهربان &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;مهری کاشانی&lt;/span&gt; که خود شعر می گوید و قصه نوشته به شیرینی، گردهم آئی ماهانه اش را مناسبت داده بود برای &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;شهران طبری&lt;/span&gt;. شهران روزنامه نگار و درس خوانده سیاست. از تبار خوبان. از آن جمله کسان که خوب های آدمی را کشف و استخراج می کند. شب او بود.&lt;br /&gt;باید از خود می گفت. شهران که برنامه ساز خوبی است در رادیو و سخندان و خبرنگار متبحری است دیدم که لنگ می زد در تعریف خود. همه خوبان همین گونه اند. وصفشان باید گفته آید بر زبان دیگران. اما در عین حال که شرح حال می گفت شهران، گوشه ای یافته بود و شرح حیرانی خود هم بازمی گشود. که چگونه در خانواده ای همه توده ای و چپ و ضد امپربالیست بالید. تا آن جا که دانشجوئی جوان بود و وقتی برای تحصیل به لندن آمد هوای آن کرد که به خیمه چپ ایرانی یعنی شورای مرکزی حزب توده هم گذر اندازد. بهانه اش دیدار با عمو &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;احسان طبری&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;شرح داد که با گذرنامه جعلی رفت به شرق آلمان و عموی نادیده دید. که با خانواده اش همان مهربانان بودند و خانه شان همچون همه اهل فرهنگ ایرانی پر از کتاب و سرشار از محبت. اما نظرش را با یک جوان لیبرال تفاوت ها داشت. چون و چرا می کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهران گفت یک ماه با عمویم هر روز رفتیم تا راه برویم . می پرسیدم و می گفت و دوباره. من می دیدم  سرزمین های کمونیستی کعبه  توده ای ها چه خالی است، چه فقیرند اهالی شرق اروپا، و چه بی لبخند. اما این بزرگان بر سر موضع مانده بودند و باور نداشتند. اما من پرده پندارم پاره شده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و شرح حال شهران به آن جا رسید که باید می رفت و با کیانوری سخن می گفت. این دیگر مثل عمو نبود. تحمل سخن مخالف نداشت. برخلاف احسان که به برادر زاده پرسانش میدان داد که  به درد حزب نمی خوری تو برو درس  بخوان، این یکی می گفت بیا مسوول سازمان جوانان خارج از کشور شو، به هزینه حزب سفر برو و زندگی کن . و جوان پر از سئوال و یاغی گفت اجازه بدهید فکر کنم، خوشش نیامد کیا. پس گفت نه پس من پیشنهادی نکرده ام . شهران با خنده می گفت مانند فروشندگان بیمه امروز که اگر بعد از تلاششان به فروش بیمه نامه ای به تو، از آن ها وقت بخواهی برای بررسی، جوابت می دهند  این امتیازات و تخفیف ها تا همین امشب بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در میهمانی &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;مهری کاشانی &lt;/span&gt;جمع زیادی از اهل دل و کتاب و قلم و هنر بودند، میانه کار&lt;br /&gt; &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;اسماعیل خوئی&lt;/span&gt; هم رسید. و در فاصله ای سخن از شهران بریده شد و  به گذشتگان رفت و نوبت به نام ها رسید. به ضرورت سخنی رفت که خودم را تا ساعت ها دلمشغول کرد. سخن از &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;غلامحسین ساعدی&lt;/span&gt; بود، گوهرمراد، و پایان غم انگیز سرگذشت او. گفتم این جوانمرگی  مغبونی تاریخ اندیشه ایران است. و یادم افتاد به &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;فروغ&lt;/span&gt; که سی و چند ساله رفت با یک کتاب [از شعرهائی که شعرهای اوست نه سیاه مشق های اولش ] و یک فیلم [خانه سیاه است]. گفتم این می توانست آغاز فروغ باشد، به  اوجی که بدان رسیده بود می توانست حالا حالا ها پرواز کند و ما را هم پرواز دهد. بعد از  غلامحسین ساعدی که به گمانم از جمله نایابان زمانه بود. قصه ها و نمایشنامه هایش بخوانید خواهید دانست که یگانه بود، پنجاه را ندیده بود که زندگی را رها کرد، به نفرت هم رها کرد. این جا بود که از ذهنم گذشت و به یاد جمع آوردم با این همه نقد که به &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;جلال آل احمد&lt;/span&gt; می کنید به یادتان باشد که او نیز دهه چهل عمر را به پایان نبرده بود، هنوز ربع قرنی جا داشت. و ربع قرنی که او می توانست بسیاری از مواضع خود را اصلاح کند و به زمانه خود اثر بگذارد. و حتی باز گفتم از &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;دکتر علی شریعتی&lt;/span&gt; که یکچند وی را  معلم انقلاب خواندند، بعد آرام ارام پس گرفتند تا امروز که  شاگردان و پیروانش  آواره اند یا در زندان، و آن ها اول کسان بودند که فریاد از این انقلاب برداشتند.شریعتی هم در اوج و هنوز پنجاه را ندیده رفت&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;و چنین شبی را اسماعیل به تازه ترین ساخته خود ختم کرد. چه برفی&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;چه برفی!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;          چه برفی!&lt;br /&gt;هنوز این جهان می تواند به زیبایی ی دوست باشد&lt;br /&gt;بدان روزگاران که با من دل اش مهربان بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدایا!&lt;br /&gt;    خدایا!&lt;br /&gt;کجا عشق شد ناگهانگیر&lt;br /&gt;دل ِغافلی را دگر باره آیا،&lt;br /&gt;                       که امشب،&lt;br /&gt;به شاباش ِ این شادی ی کهکشانگیر،&lt;br /&gt;فرود آمد از آسمان بر زمین پولک افشان ِ کوکب؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;کامل شعر چه برفی به همین زودی در سایت اسماعیل خوئی]&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style:italic;"&gt;در عکسی که آتی خانم با موبایل گرفته  اسماعیل خوئی و دخترش صبا [که نام از پدر بزرگ خود ابوالحسن خان  صبا گرفته] شهران طبری و من ایستاده ایم&lt;/span&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-1520256362810585579?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/1520256362810585579/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=1520256362810585579&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/1520256362810585579'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/1520256362810585579'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2010/01/blog-post_22.html' title='به یادت، چه برفی'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-8419421403382397723</id><published>2010-01-17T02:37:00.000-08:00</published><updated>2010-01-17T02:40:07.789-08:00</updated><title type='text'>حاصل کنترل پیامک</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پیرو بخشنامه نیروی انتظامی درباره کنترل پیامک ها و ایمیل [رایانامه] ها این یادداشت برای من رسیده است:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;احتراما به استحضار مي‌رساند در رايانامه (ايميل) شما، مورخ 25/10/1388 خطاب به خواهر خانم&lt;br /&gt; ساناز (که گویا دوست دختر شماست)، بهتر بود به جاي جمله «برو به جهنم» از جمله «عزيزم يه بار ديگه به من فرصت بده» استفاده مي‌كرديد. اصولا در زندگی به همدیگر فرصت بدهید شاید اوضاع بهتر شود.&lt;br /&gt;همچنين در پيامكي كه روز گذشته به تلفن همراه مسعود (همكلاسي‌تان) فرستاديد، املاي كلمه «مستاصل» را اشتباه نوشته بوديد. ما صلاح شما را مي‌خواهيم.&lt;br /&gt;هرگز از تنهایی ننویسید هيچ‌كس تنها نيست، يادتان نرود!&lt;br /&gt;از طرف: مسئول بررسي رايانامه‌ها و پيامك‌هاي شما در مخابرات&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;اگر کسی جمله ای به نظرش می رسد به این نامه افزون کند&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-8419421403382397723?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/8419421403382397723/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=8419421403382397723&amp;isPopup=true' title='15 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/8419421403382397723'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/8419421403382397723'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2010/01/blog-post.html' title='حاصل کنترل پیامک'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-3322733227190665801</id><published>2009-11-23T14:30:00.000-08:00</published><updated>2009-12-23T14:32:27.530-08:00</updated><title type='text'>دوستت الان کجاست</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/aks-704048.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 366px;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/aks-704046.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;عکسی فرستاده است از استراسبورگ، همان جا که دارد دکترایش را می گیرد و خانم دکتر در رشته حقوق آن هم حقوق محیط زیست می شود، می داند که چقدر از موفقیت و شادی اش شاد می شوم و چقدر به او افتخار می کنم، نه چندان کمتر از زویا و کاوه، اما همچنان که سرمست از دیدار عکسش بودم خط نگاهش را دنبال کردم رفت رفت رفت تا سلولی و در آن دوستش نشسته بود.&lt;br /&gt; در همین صفحه، عکسی آخرین را همان دوستش برایم فرستاد از شیراز، خواسته بود حافظیه را غرق در گل ببینم و به شادیش شاد باشم او هم، اما اینک آیا سر گذاشته بر دیوار سفید چشم دوخته به خالی دیوار روبرو، از هیبت این فکر نه که عکس استراسبورک هم در چشمم قهوه ای شد که جهان هم از خرمی فتاد. هجده روز شده است که نیست آن بچه، هجده روز است که چشمم به صفحه است تا مگر خبری از خود دهد، هجده روزست که در خیال او را نشانده ام روبرویم با خنده ای که تمام صورتش را می پوشاند. &lt;br /&gt;نمی دانم دیگر در کدام منطقه ای از کدام سوک دنیاست که کسی به جوانی و نازکی وی را حبس می کند، او که از راه کلاس فرانسوی بر می گشت و هنوز کتاب فرانسه اش زیر بغل بود .چنان که نمی دانم در کدام دیارست که جوانان صاحب ذوق و استعداد باید فرار کنند و بروند و روزی روزگار باید از کدام بیدر کجا عکسی بفرستند نشسته در کنار آبگیری، و آدمی خوشحال شود که نیستند. &lt;br /&gt;و آدمی دلش تنگ شود اما به خودش بگوید چه بهتر که نیست بگذار دلم تنگ باشد. پس چه گفت شاملو وقتی گفت من چراغم در این خانه می سوزد و چه گفت دکتر مجتهدی به بچه های البرز وقتی که در آمریکا مراسم تجلیل از وی بر پا داشتند. وقتی گفت "من از شما راضی نیستم، امروز از خودم هم راضی نیستم. من شما را برای آن خاک ترتیت کردم نه برای آن که دانسته هایتان نثار این ها و این جا شود". &lt;br /&gt;آیا همه این ها در مقابل سیاست زندان درمانی که برای هر دردی همین یک روش را می داند باید از یادمان برود. این همه را نوشتم که بگویم عکست را دیدم عزیزم، به شادیت شادمان شدم حیف که وقتی خط نگاهت را دنبال کردم نشد شادمانی ام دوام آورد. دوستت الان کجاست و به چه فکر می کند. در آن تنهائی سرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-3322733227190665801?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/3322733227190665801/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=3322733227190665801&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/3322733227190665801'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/3322733227190665801'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2009/11/blog-post_23.html' title='دوستت الان کجاست'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-3870333061788655148</id><published>2009-10-17T14:18:00.000-07:00</published><updated>2009-10-17T14:19:08.165-07:00</updated><title type='text'>شیراز و حافظش</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/uploaded_images/Hafeziyeh-(2)-712646.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 300px; height: 400px;" src="http://masoudbehnoud.com/uploaded_images/Hafeziyeh-(2)-712600.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;در این چند روز گویا خیلی ها به شیراز رفته بودند، یادروز حافظ بود و البته علت اصلی چند روز تعطیلی. دلم آن جا بود. و گمان داشتم که شاید یکی هم به یاد من تفالی بزند از لسان الغیب و البته هم سری به سعدیه که بی گذر از مزار  فصیح ترین شاعر ایرانی، زیارت حافظیه هم ناقص است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینک خبر رسیده که عزیزانم رفته اند، فالی هم زده اند و همان نوید امیدواری آمده که &lt;br /&gt;حافظ استاد تاباندن آن است که در دل های پائیززده&lt;br /&gt;جناب سعدی هم با آوای شجریان فرموده اند &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;هرچه گفتیم جز حکایت دوست در همه عمر ازآن پشیمانیم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; و حالا این عکسی را هم که نفیسه گرفته از حافظیه ببنید که انگار رند عافیت سوز بی خیال پائیز نشسته در میان گل ها، و بی خیال فتنه ها و سنگ هائی که از منجنیق فلک می بارد نشسته میان نقشه ایران. و دارد به ما نگاه می کند. و این همه بهانه ای  است برای یادی از حافظ، اسطوره تفکر و رندی. مجسمه فرهنگ  و زبان ما. و یادی از شیراز ناز.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-3870333061788655148?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/3870333061788655148/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=3870333061788655148&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/3870333061788655148'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/3870333061788655148'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2009/10/blog-post.html' title='شیراز و حافظش'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-8549653679183699754</id><published>2009-09-21T15:03:00.001-07:00</published><updated>2009-09-21T15:52:47.814-07:00</updated><title type='text'>تلخ و شیرین مرگ</title><content type='html'>مزه مزه می کردم خبر تلخ مرگ نابهنگام &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پرویز مشکاتیا&lt;/span&gt;ن را، که  خبری دیگر هم رسید. آتی و فصی و محمود بی پدر شدند. پرویز خسته بود و میانه راه ایستاده، اما  این یک شنگول بود  و شکرخواه، راضی و مرضی. &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;حسن آقا حدیدی&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;، نه پرویز که همه اهل موسیقی را می شناخت. خوب می دانست سه شنبه شب ها وقت پخش صدای دلکش بود و چهارشنبه ها موقع مرضیه. حتی ربع ساعت های الهه و یاسمین را هم می دانست. کدام ترانه را پرویز یاحقی ساخته و کدام شعر را بیژن ترقی گفته است. خود پای آواز صدیق تعریف می نشست، مشتاق نی عندلیبی بود، از روزی که کار در ذوب آهن را وانهاد  دنبال بهانه بود برای خوش باشی. پیش از آن هم کارش جز این نبود وگرنه این همه حکایت از مه افتاده به شیرگاه و رانندگان دور آتش قهوه خانه گرد آمده و آن یکی که دل شیر دارد در آن  برف سنگین، و می افتد در جاده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حسن آقا همیشه آماده زمزمه کردن گل پامچال بود و بعد نقل حکایت های شیرین و مانوس. گیرم دست می کرد و از لای کیف جیبی کاغذ تا شده را بیرون می کشید و شعر &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;ابوتراب جلی&lt;/span&gt; را متعلق به پنجاه و پنج سال پیش می خواند. دو ریالی. حلال همه مشکلی و چاره کاری دو ریالی.&lt;br /&gt;هیچ کاریش نبود که دیگر دو ریالی نه که حلال هیچ مشکلی نیست بلکه دوهزار ریالی هم مدت هاست چاره گشا نیست، ترجیع بندش را خوش داشت، بهانه گرم و مطبوع یک شب جمع میهمانان غریبه و آشنا که بود. پدرجان – چنان که آتی و فصی صدایش می کردند -  سی سال بیش از پرویز در دنیا ماند. تا ربع ساعتی قبل از سفر هم کس از وی شکایتی نشنید. درویش خرسند. عصا را بر می داشت، چند آب نبات در جیب می ریخت و می رفت به محل مالوف، چهارشنبه پیش بابل. از هشتاد سال پیش در همان جا بود تا همین روز عید فطر که فطریه را داد و لیوانی آب گرفت. و نوشید و رفت. به همین سادگی. دشوارتر از این هم نگرفته بود زندگی را، زندگی هم بر او دشوار نگرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرگ را اگر گذر رودی یا جوییاری ، رفتن و پیوستن به دریائی گفته اند، اگر همچون &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;حسن آقا حدیدی&lt;/span&gt; زندگی را گذرانده باشی به روانی ، بی شبهه ستمی بی گمان بدخواهی، باید گفت مرگ پایان هیچ نیست شاید آغازش باشد. به قول شاعر&lt;span style="font-weight:bold;"&gt; شاید  گذر از کوچه امروز به فردا باشد. گذر از روز به شب. و رسیدن به سر کوچه، و رسیدن به سبکبالی یک پر. کم شدن، سایه شدن، حل شدن در سکوتی دلخواه و رهائی به امیدی شیرین.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-8549653679183699754?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/8549653679183699754/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=8549653679183699754&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/8549653679183699754'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/8549653679183699754'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2009/09/blog-post.html' title='تلخ و شیرین مرگ'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-8211315651725429119</id><published>2009-08-11T04:00:00.000-07:00</published><updated>2009-08-11T04:01:15.866-07:00</updated><title type='text'>تا روی سانسور کم شود</title><content type='html'>یکی از دوستان برایم آدرس بخش های سانسور شده فیلم خاک آشنای بهمن فرمان آرا فیلمساز مولف و خوب را فرستاده .&lt;a href="http://blip.tv/file/2426832"&gt; دیدم&lt;/a&gt; . حیفم آمد که شما نبینید. یکی از راه های مبارزه با سانسور، یافتن راهی برای عبور از آن است. حالا که بزرگراه مجازی این امکان را می دهد باید بقیه کارگردانان هم نگران نباشند و از همین تکنیک استفاده کنند تا مگر روی سانسور کم شود&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-8211315651725429119?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/8211315651725429119/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=8211315651725429119&amp;isPopup=true' title='18 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/8211315651725429119'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/8211315651725429119'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2009/08/blog-post.html' title='تا روی سانسور کم شود'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-5282439094368698367</id><published>2009-07-17T02:15:00.000-07:00</published><updated>2009-07-21T14:28:54.879-07:00</updated><title type='text'>مصدق در ذات هنر</title><content type='html'>کار فوق العاده ای از &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=BjT2IeYSxY4&amp;eurl=http%3A%2F%2Fnews.gooya.com%2Fdidaniha%2Farchives%2F2009%2F07%2F090798.php&amp;feature=player_embedded"&gt;شیرین نشاط&lt;/a&gt; که با هر تولید خود نشان می داد حرف ها دارد برای گفتن. دنیای امروز را می شناسد و ذات هنر را. بداعت ذات هنرست. می دانستم بر روی 28 مرداد کار می کند مازیار قبل از آن که به ایران برود و گرفتار شود برایم گفت. حتم داشتم کار فوق العاده ای خواهد شد. و این هیچ تصادف نیست که در همان زمان &lt;a href="http://nimany.com/onlineboutique.php?action=details&amp;tshirtID=151&amp;category=1"&gt;نیما&lt;/a&gt; هم به خیالش افتاده است که مصدق را بر طرح هایش بنشاند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طرفه این که دکتر مصدق این راه را چهل و اندی پس از مرگ در حالی پیموده که دو حکومت با در دست داشتن پول نفت و هزار هیاهو و غوغا علیه او بوده اند بدش را گفته اند. گرچه هرگاه روزگار بر آن ها سخت گرفته متوسل به پیرمرد شده اند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-5282439094368698367?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/5282439094368698367/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=5282439094368698367&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5282439094368698367'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5282439094368698367'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2009/07/blog-post.html' title='مصدق در ذات هنر'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-4930623993631741315</id><published>2009-04-26T12:42:00.000-07:00</published><updated>2009-04-29T07:02:18.860-07:00</updated><title type='text'>آفتاب بر بام است</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/hadis_nafs-766966.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 288px; height: 400px;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/hadis_nafs-766963.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style:italic;"&gt;  نقد و نگاهی بر حدیث نفس آخرین کتاب حسن کامشاد که برای اعتماد ملی نوشته ام &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حدیث نفس حسن کامشاد مترجم و نویسنده خوش ذوق از آن ذهن تکانی های بی آزار و بی سوسه است که در بازار این نوع کتاب ها یافت می نشود، یا کم است. انگار  اگر دستی می رود به قلم تا  تجربیات شخص را به دیگران منتقل کند، فورا یکی ظاهر می شود که به نویسنده بگوید در توان تست که حوادث و رویدادها را  به سلمانی ببری و اصلاح کنی، نقش ها را تغییر دهی و به گوشه و کنایه هم شده نقشی برای خود برای بزنگاه های تاریخ در نظر بگیری. به گوشه و کنایه هم شده دوستانی را نوازش کنی و دشمنان را تنبه دهی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما حسن کامشاد نیازی به فراگوئی ها  نداشته و آن موجود مخرب را موقع نوشتن حدیث نفس با عزت نفس از خود دور کرده. اگر در روزهای توده ای بازی ترسیده همان را نوشته، در جست و جوی قهرمانی در چاه فاضلاب خانه مخروبه اهواز نبوده، حتی اگر در بچگی تشک خانه پیرایش را خیس کرده هم. و یا موقع گرسنگی و استصال در رم و برخورد با حاجی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان را نوشته است که رخ داده، بعد از آن که اسکناس های حاجی را می گیرد "بدون آن که بدانم چه می کنم ، پا گذاشتم به دو. حالا ندو کی بدو. ترمینال رم کف اسفالت و سقف بلندی داشت، صدای پایم زیر طاق می پیچید، خیال می کردم حاجی است سر در پی ام گذاشته است. بر سرعتم افزودم و تا مسافتی نپیمودم و به انبوه جمعیت خیابان نپیوستم، از پا نایستادم. آن گاه به عقب نگریستم، از پیگرد حاجی یا دیگری اثری نبود. یکراست به هتل رفتم. کرایه چند شبی را که قصد ماندن داشتم یکجا پرداختم، سر و صورت را صفا دادم و مانند آدم حسابی به رستورانی شیک رفتم، غذائی به دل خوردم ، موسیقی دلنشینی شنیدم و مدتی اطرافیان را دید زدم. روز بعد محض احتیاط صبح زود با قطار به فلورانس رفتم. در بازگشت به بی او ای سی تلفن کردم و از عزیمت مسافران بغداد مطمئن شدم. بقیه روزها، چنان که افتد و دانی ، به خوبی و خوشی گذشت". &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;دو باری که &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;ابراهیم گلستان&lt;/span&gt; در مقام دوستی و آشنائی در زندگی وی کارساز شده در قلم آقای کامشاد همان گونه نوشته شده که بوده است و گرد و غبار زمانه ، دوستی و دشمنی های بعدی چیزی از نقل ماجرا نکاسته و بر آن نیفزوده. و همین جاست که طرحی از شخصیت شیطان و شنگول گلستان جوان هم به دست داده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"اوایل اردیبهشت 33 ابراهیم گلستان نزدیک ظهر به اداره [شرکت نفت] آمد رفت پشت میزش نشست، اندکی قلم زد، ناگهان سر برداشت و خونسرد با لحنی طبق معمول پر از نیشخند گفت: "حسن کامشاد، اگر در این گیرودار ، روزهائی که تشکیلات حزب توده در هم می شکند، روزهائی که رفقای شما بیش تر و بیش تر به زندان می افتند، روزهائی که شما صبح که خانه را ترک می کنید هیچ مطمئن نیستید که شب به خانه برگردید، روزهائی که هر آن ممکن است ماموران فرمانداری نظامی به اداره بیایند و بازداشتت کنند، روزهائی که... یکی بیاید و بگوید آقای کامشاد مایلید بروید در دانشگاه کمبریج انگلستان زبان و ادبیات فارسی تدریس کنید چی جوابش را می دهی" فقط گفتم "ابراهیم خواهش می کنم بگذار به کارم برسم، حوصله ندارم" سکوت کرد هر یک به کار خود مشغول شدیم ساعتی بعد گلستان دوباره سر برداشت و گفت آقای کامشاد من ساعت یک بعداز ظهر پرسشی از شما کردم . پرسیدم اگر در این گیرودار... دوباره تمام آن ها را از نو گفت و نیز سئوال آخر را. نگاهی التماس آمیز به او انداختم و گفتم "ابراهیم خواهش... اذیت نکن" باز خاموش شد. این صحنه تا عصر چند بار تکرار شد. بار آخر تاب نیاوردم با عصبانیت گفتم با کمال میل می پذیرم دستش را هم می بوسم، همه عمر سپاسگزارش می مانم... راحت شدی" خیلی خونسرد گفت خب از اول می گفتی. و گوشی را برداشت، شماره ای گرفت و گفت پروفسور لیوی. و لحظه ای بعد سلام و علیکی به انگلیسی کرد و افزود: با دوستم صحبت کردم خوشحال می شود شما را ببیند. و بسیار خوب بسیار خوبی گفت و گوشی را گذاشت و به ساعت مچی اش نگاهی کرد و خیلی جدی گفت "آقای کامشاد ساعت شش تشریف ببرید هتل دربند، پروفسور لیوی استاد فارسی دانشگاه کمبریج منتظر شماست" کلمه ای از حرفهایش را باور نکردم و همه را شوخی بی مزه ای قلمداد کردم و به اعتراض گفتم ابراهیم این دیگه امروز چه بساطی است. و به دنبالش سکوت هر دو. ولی در دلم آشوب افتاده بود در فکر بودم ابراهیم گلستانی که در این دو سه ماه به ملاحظه وضع روحی من کلمه ای حرف سیاسی و حزبی با من نزده، امروز چرا به سخن در آمده و چنین پیله کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدتی گذشت و گلستان این بار با لحنی ملایم و در حالی که باز به ساعتش نگاه می کرد گفت "حسن دیرت می شود ها. نمی روی؟" گفتم ابراهیم... مهلتم نداد گفت "حسن پاشو برو. پیرمرد منتظراست". رفتم اما در طول راه منتظر بودم به دربند که برسم مشتی از دوستان مشترک ما دم در ورودی هتل ایستاده باشند و کف بزنند و مرا هو کنند و متلک بگویند. اما کسی نبود. پروفسور منتظر من بود"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این حادثه ای است که زندگی حسن کامشاد توده ای در حال ترس و فرار را عوض می کند. او هم استاد کمبریج می شود و هم دستیار پروفسور لیوی، دکترا می گیرد و این زندگی است که گاهی به وزش نسیمی، سرنوشت دیگرگون می شود.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما لایه ای که در &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;حدیث نفس&lt;/span&gt; حسن کامشاد جائی نداشته بازگفتنش این که: وقتی اولین کتاب گلستان [آذر ماه آخر پائیز] منتشر شد مجتبی مینوی استاد نامدار در بی بی سی شرحی درباره این کتاب  گفت با بشارتی در تولد یک نویسنده جدی و صاحب سبک. این مقدمه یک آشنائی بود که سال ها بعد وقتی پرفسور لیوی از مینوی و هم مسعود فرزاد خواست تا کسی را به او معرفی کنند که دستیارش در تدریس ادبیات فارسی در دانشگاه کمبریج باشد، آن هر دو ابراهیم گلستان را نام بردند. لیوی در تهران ماجرا را پی گرفت اما گلستان حاضر نبود به کمبریج برود. نه حقوقش کافی بود و نه اصلا خیال رفتن داشت، پرفسور لیوی از وی خواست حال که چنین است کسی را معرفی کند. این جا بود که گلستان به یاد حسن کامشاد دوست و همکارش در اداره استخدام شرکت نفت افتاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طرفه آن که نزدیکی حسن کامشاد با ابراهیم گلستان در آن زمان جوانی [هر دو حدود سی سال] همچنان که در آن روز سرنوشت ساز به او امکان نمی دهد گلستان را باور کند، وقتی سال ها بعد هم رساله دکترای خود را درباره "پایه گذاران نثر جدید فارسی" به دانشگاه کمبریج می دهد باز با اوست. باور می کند که جلال آل احمد، صادق چوبک و حتی به آذین و تقی مدرسی و علیمحمد افغانی در زمره نویسندگان جوان ترند، اما از گلستان نامی نمی برد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;به باورم این از ساده دلی نویسنده حدیث نفس است، چرا که اگر قرار بود نانی قرض بدهد به آن کس می داد که به پیشنهادش زندگی او دگرگون شده بود. اما در واقع گلستان را از شدت نزدیک بودن به او، در آن مقام نمی بیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این را از کجا می گویم. از شاهدی در مقدمه چاپ تازه فارسی &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پایه گذاران نثر جدید فارسی&lt;/span&gt; [نوشته و ترجمه: حسن کامشاد – نشر نی – 1384] در آن جا می نویسد "داوری های سیاسی من، به ويژه درباره دوران رضاشاه، داوری های دست چپی مرسوم آن روزگارند و باید اعتراف کنم نیاز مبرم به بازاندیشی دارند. امیدست خوانندگان فرهیخته امروزی سهو و کاستی های این اثر را به حساب جوانی، خامی و پیشگامی [کذا] نویسنده در نیمه قرن گذشته، و نیز تا اندازه ای دور بودن او از منابع و مآخذ به هنگام نگارش بگذارند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حدیث نفس آخرین کتاب حسن کامشاد که به نوشته فروتنانه وی همان است که "به هر صورت، در هشتاد و چند سال عمر بر نویسنده گذشته است. و ای بسا که او در این بازنگری به گذشته، ناخودآگاه می خواسته خود را بهتر بشناسد... مگر نه که آفتاب بر لب بام است".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; کتاب برای جوانان امروز که بیش ترشان ابتدا هدف را تعیین می کنند و بعد به شناخت  دنیا می روند نیکو غنیمتی است.  از نسلی سراغ می دهد که یک صد امکانات امروز را نداشت. خطاهائی کرد که امروزیان هم می کنند اما خود را ساخت. نسلی که بنا به خصلت انسانی خود، گاه فرصت ها را ساخت، گاه هدر داد، گاه به تصادف نانی به کف آورد و حسرت نبرد. کتاب نازک و بی ادعا، حدیث صادق زندگی کسی است که نسل امروز از همت او ترجمه های خوب  خوانده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راست گفته است آفتاب بر بام است و روزگار بهتر داورست برای زندگی ها. کتاب حدیث یک زندگی است. جوانانش بخوانند نکته ها در آن هست. و یادی از دوست همیشگی حسن کامشاد، یعنی &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;شاهرخ مسکوب&lt;/span&gt;  با آن نثر منزه و اندیشه ای که هر چه گذشت جلا گرفت و زلال شد تا نسیمی وزید و دفتر روزگار بر هم خورد. دکتر کامشاد در جمع آوری اوراق دوستش همت کرده است و حدیث نفس را هم به یاد او هدیه آورده که نکو خاطره ای است در جمع یادهای  کتاب.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-4930623993631741315?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/4930623993631741315/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=4930623993631741315&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/4930623993631741315'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/4930623993631741315'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2009/04/blog-post.html' title='آفتاب بر بام است'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-4827216960370615456</id><published>2009-03-12T18:19:00.000-07:00</published><updated>2009-03-12T18:21:23.405-07:00</updated><title type='text'>بازگشت ف م سخن</title><content type='html'>غیبت چند هفته ای &lt;a href="http://www.fmsokhan.com/"&gt;ف م سخن&lt;/a&gt; و نگرانی بلاگر ها و کاربران انیترنت فارسی زبان، جز آن که نشان قدرشناسی و مهرورزی صادقانه و بی ریا و بی خدشه بر خود دارد، در عین حال از گستردگی این رسانه خبر می دهد. چرا که ف. م سخن تا آن جا که من می دانم تنها در بزرگراه اطلاعاتی است که حضور دارد و در هیچ رسانه دیگری به دلایل معلوم جا نمی گیرد، اما او را می شناسند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;یکی از بهترین کارها که گویا نیوز کرد دادن دریچه ای خاص است به &lt;a href="http://news.gooya.com"&gt;ف م سخن&lt;/a&gt; و ایجاد جای ویژه ای بود به نوشته های او، تا خواستاران آن قلم بدانند و در کوره راه های بزرگراه مجازی سرگردان نشوند. همین دریچه صاحب قلم را هم منظم کرد و به نوشتن سر وقت عادت داد که این هم مبارک بود.&lt;br /&gt;ف . م سخن از آن جا که به دلایل معلوم نام مستعارست، پس شائبه شهرت طلبی و دکانداری بر او نمی رود، و به همین دلیل هیچ بده بستان و رفیق بازی و یا بدخواهی در او راه ندارد. نقدهایش را ناگزیر باید نقدی به قصد اصلاح دانست، چاره ای جز این نیست. احاطه اش به مسائل ادبی و سوادش، وقتی در نثر روان و بی شیله ای جاری می شود، از آن یک متن مطبوع می سازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من در این همه سال ها که خواننده همیشگی ف . م سخن بوده ام بسیار شده است که خود را با نوشته های او همعقیده نیافته ام، گرچه نمی شود گفت در اکثر موارد چنین است، اما در عین حال نحوه استدلال و پایبندیش به مبناهای مباحثه،  آزاداندیشی اش، و پرهیزش از صددرصدی بودن کارش را پایه ای داده که بی مایه به دست آمدنی نبود.&lt;br /&gt;خواستم با این چند خط کوتاه ادای دینی کرده باشم به یک نوشته پاکیزه و روان  ، و فکر سالم. در عین حال ابراز شادمانی از این که غیبتش موقتی بوده و نگرانی هایمان بی مورد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-4827216960370615456?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/4827216960370615456/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=4827216960370615456&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/4827216960370615456'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/4827216960370615456'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2009/03/blog-post_12.html' title='بازگشت ف م سخن'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-5231416033311834611</id><published>2009-03-03T15:33:00.000-08:00</published><updated>2009-03-07T05:56:30.383-08:00</updated><title type='text'>دیدار افتاب</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/IMG_6801-728302.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 300px; height: 400px;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/IMG_6801-728062.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;چند روزی رفته بودیم با آتی به نیس. دو مقصود داشتم که در هر به منتهای مطلب خود کامران شدم به قول شاعر. یکی  دیدار آقای گلستان که دو هفته ای است در آن سامان است و دیگر ملاقاتی  با آفتاب که در این جزیره مه آلوده کمتر دست می دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیدارمان همزمان بود با کارناوال گل که هر سال در آن خطه برپاست. در کوت دازور لذت بخش ترین کارها به نظرم خوردن صبحانه است در کافه های خیابانی محله گل فروش ها. هنوز همان حال و هوا بود. ساختمان ها که تغییری نمی کنند. مزه کورواسان و قهوه هم، تنها تفاوت گذر ایام این بود که من از برخورد بوی سیگار به مشامم مشمئز می شدم. انگار نه که خودم بیست سالی پیپ کشیده ام. و چقدر هم می کشند این فرانسوی ها. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرین باری که در نیس بودم بر می گردد به سی سال قبل. درست روزی که داشتم با پرواز ایران ایر مستقیم از نیس به تهران می آمدم در فرودگاه کوچک آن شهر چشمم به روزنامه هرالد تریبیون افتاد که عکسی از شاه را در بالای صفحه اش گذاشته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن روزها خبر از ایران نایاب بود. یک باره به دلم افتاد نکند کودتا شده است. بی خبر بودم که شب قبلش در اصفهان حکومت نظامی اعلام کرده اند. ماده تاریخ آن سفر هم همین روزست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آن پرواز یکی از وزیران دولت وقت [دولت آموزگار] هم بود از خانواده های محترم آذری. از قضا کسی که او را بدرقه می کرد هم کسی بود که بعد از انقلاب به جای آقای خسروشاهی وزیر شد در کابینه مهندس بازرگان. الحق باید گفت هم  کاظم آقا خوب وزیری بود. سابقه کار دولتی نداشت و از بخش خصوصی آمده بود مانند تقی توکلی که او هم از بخش خصوصی به وزارت نیرو رفت و خیلی کار کرد. هم آقای صدر خوب وزیری بود و شش هفت ماهی در وزارت ماند در آن عرصات.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از آن روز دیگر گذارم به این شهر نیفتاده بود. پانزده سالی که از کشور خارج نشدم و بعد هم ... بگذریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این بار خوش هوائی بود و مغتنم ساعاتی که مثل همیشه وقتی با &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;گلستان&lt;/span&gt; حرف می زنم چیز می آموزم و لذت بردنی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این عکس را هم شب هنگامی که از رستورانی به در آمدیم یک دوربین فضول از دور گرفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; نه گلستان متوجه شده بود نه من&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-5231416033311834611?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/5231416033311834611/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=5231416033311834611&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5231416033311834611'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5231416033311834611'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2009/03/blog-post.html' title='دیدار افتاب'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-6646341538607909548</id><published>2009-02-04T04:53:00.000-08:00</published><updated>2009-02-04T04:54:46.254-08:00</updated><title type='text'>به همین کرشمه</title><content type='html'>پسر یتیم کوزه گر، هر بار که کوزه ای می ساخت و می رفت بگذارد در آفتاب با ناخن به کنار لبه یا بدنه کوزه می کند "تشنه". روزی استادش دید و پرسید علی این چه کاری است گفت در این کار که من همین ناخن تنها تفاوتی است که می توانم به روزگار بدهم، ورنه کوزه ها همه هم شکل است.&lt;br /&gt;این نکته مهمی است از گوشه های نشناخته یا  کم ترشناخته و گمشده روح آدمی. آدمی  که می خواهد اثری بنهد بر این چرخ، در دو روزه عمر. طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد. ورنه چرا مردم با این زحمت می روند و بر بالای کوه یا کنار پلی و در گوشه اثری تاریخی، یا بر سینه درختی، و نام خود می کنند. می خواهند اعلام دارند من هستم. من بوده ام. تازه این بی زیان ترین اثرگزاری هاست. ورنه آنان را بگو که هزاران را برای این ماندگاری به کشتن و ادبار می کشانند، به جنگ و به کشتار می کشانند، تا نقشی از خود به روزگار بنهند. ظلم ها می کنند به خیال آن که نامشان بر صحیفه عالم ثبت شود. اینشتین شدن فلمینگ شدن ادیسون شدن دشوارست، شب بیداری و مرارت می خواهد اما مگر نه که تاریخ نام ظالمان را هم نگاه می دارد، پس می توان راه کوتاه کرد تا یادی از ما شود. آن که می دود تا رکوردی بنهد، آن که هنر پیشه اوست، آن که می نویسد، آن که شب و روز را در آزمایشگاهی در پی افزودن چیزی بر دانسته های بشرست. یا آن که پول جمع می کند و آن که دل خوش است نامش  به عنوان دارنده بزرگ ترین کشتی تفریحی ثبت شود. تا بدانی که این همان میل خفه شده بشر به آب حیات، میل به ماندگاری است.&lt;br /&gt;و چه خوب اگر همه مان مانند کوزه گر یتیم بودیم در پی نهادن نقشی. در آن صورت همه از تکرار و از امرار می گریختیم. به عادی شدن به عادت شدن تن نمی دادیم.&lt;br /&gt;و این همه چرا به خاطرم آمد. خبری خواندم در خبرگزاری صاحب جهت فارس. خبر ساده بود درباره &lt;a href="http://www.noandish.com/com.php?id=23153"&gt;زیارت امام رضا&lt;/a&gt; از دور [با تلفن]. اما خبرنویس ابقا نکرد به گذران کار. نقشی از خود نهاد. امضای کوچکی کرد.&lt;br /&gt;زیرش نوشت "اگر يادتان ماند و باران گرفت دعايي به حال بيابان كنيد"&lt;br /&gt;و به همین کرشمه خبرش متفاوت شد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-6646341538607909548?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/6646341538607909548/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=6646341538607909548&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/6646341538607909548'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/6646341538607909548'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2009/02/blog-post.html' title='به همین کرشمه'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-1493374486198180565</id><published>2009-01-02T17:50:00.000-08:00</published><updated>2009-01-03T03:26:07.848-08:00</updated><title type='text'>از بیکن به  عکس فهیم</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/mail.google.com-700893.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 221px; height: 166px;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/mail.google.com-700527.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;بی ارتباط است اما امروز رفته بودم با آتی به نمایشگاه &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;&lt;a href="http://www.tate.org.uk/britain/exhibitions/francisbacon/"&gt;فرنسیس بیکن&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; نقاشی که از معتبرترین های معاصر نقاشی بود و در کنار پیکاسو و دالی ها جا دارد. دیده بودم نمایشگاه را اما می خواستم تا فرصت از دست نرفته دوباره ببنیم. حالا که در این شهرم، و این همه کار بیکن یک جا گرد آمده در  گالری تیت. گفتم شاید دیگر میسر نشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; دوساعتی گیج و از پیرامون بی خبر بودم. حسرت می خوردم نه به ضربه های قلمش، که ماهر تر از وی بسیار هستند و بوده اند که عکسی را مانند اصلش کشیده اند، بلکه به خاطر حسی که بیان می شود، جاودان می شود. مثلا در دوره ای که در سرش به این جا می رسد که آدمیزاده را گوشت لخمی می بیند، با تماشای تابلوهای آن دوران می فهمی در سرش چه گذشته است. انگار روبرویت ایستاده دارد با آن حرکات دست و بدن حرف می زند.  سکس، تصلیب و تثلیث، خشونت، انسان، آزادی. نیازی نبود که آدم تاریخ تابلوها را نگاه کند، حس تابلو می گفت این بعد از سقوط نازی هاست. آن به دوره ای است که از فجایع جنگ پرده برداری شده، این مال دوره ای است که نقاش با عشق ونگوک گذرانده، و وای از تصویرهای  دو دوست زندگی اش که در تابلوهای خود جادوانه شان کرده. نه چنان که معمول است بلکه چنان که در شان کسی مانند بیکن هست. و سرانجام آن سه تکه ها، که یکی شان هم در تهران حبس مانده .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و یک حس خوب وقتی بود که می دیدی در آن سرمای که پوست می کند، این جمعیت آمده و صف کشیده بودند تا در آخرین روزها بیکن را ببنید. و در داخل گالری هم  صدها جوان و پیر، به چه حسی، به چه حالی. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گیج و مبهوت دیدن دوباره بیکن بودم، خاطرم به جائی برد که نوشته ام گوشه ای که قصه ای شود، اما چون ممکن است چنین فرصتی پیش نیاید نقلش می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند ماهی از انقلاب گذشته دعوایمان با قطب زاده بالا گرفته، او تهدید کرده بود و یکی هم در خیابان با چاقو سلاخی حمله آورده بود. احتیاط می کردم. در خانه خود نمی ماندم. روزها بی مهابا به خیابان نمی زدم، خلاصه در نیمه حبس خودخواسته خانگی بودم. نازنینی رحمت آورد که در منزل وی پنهان شوم، اول نپذیرفتم این مزاحمت را، بعد ناگزیر شدم. زیر زمینی داشت پر از تابلوهای عالی، و تعدادی هم گلیم جمع آوری شده از گوشه و کنار کشور. عجب پناهگاهی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما غریب تر یک تابلو از بیکن بود بالای سر، یعنی بالای همان جائی که تخت خوابم بود. یک چهره دفورمه شده، درهم شده . چنان به آن تابلو دلبسته شده بودم  که می خواستم آن را داشته باشم.به هر دلیل نشد. یکی هم آن که وضعیتم معلوم نبود. اصلا کجایش می آویختم. به سختی دل برکندم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این چیست که یکی را مانند بیکن نقاش می کند بی هیچ سوسه و شوخی، و یکی را با هزاران صنعتگری که می داند و تلاش که می کند بدان پایگاه نمی برد. من که چنینم با برخورد با هر فیلم که تکانم دهد، تابلوئی که نفسم را بند آورد، موسیقی موسیقی موسیثی و عکسی که بنیانم بلرزاند، به جست وجویش بر می آیم به جست و جوی پاسخ سئوال هنر چیست. چیست  که یکباره در خط های ساده و بی حرف می جوشد. در نمایشنامه ای ساده مانند در انتظار گودود بکت، یا باغ آلبالو چخوف، یا تمام قصه های فالکنر، و لبه تیغ موآم. صدبارش می توانی خواند. راز ماندگاری کدام است که دیگران فاقدش هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به باورم طبع روان، یک حس نشناخته که زیر پوست می دود، جوششی الهام گونه، و سرانجام حرفی برای گفتن. و این ها به زور و به دستور حاصل نمی شود. ممارست و عرقریزان جلا می دهد ذوق  را، اما شرط لازمش نیست. این البته نظر من است همین اواخر در کتابی از بابک احمدی سخن های زیبا خواندم در این باب. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاه یک اثر هنری از فرط سادگی، مضحک می نماید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این سادگی که گفتم مثالش همان موقعی که از پیش بیکن برگشتم جلو رویم بود. عزیزی یک عکس از  طریق بزرگراه مجازی برایم فرستاده بود از &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;فهمیم یزدان پناه&lt;/span&gt;. یعنی سه تا عکس بود، خیلی ساده بالایش نوشته بود بعد یک هفته آلودگی هوای خاکستری آبی آسمان را دیدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با همین حس دوربینش را رو به آسمان گرفته. در یکی از عکس ها فقط آسمان بود. همین. در دیگری البته تکه هائی از البرز پیدا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از عکس های فهیم همین است که بالای این پست می بینید. هنرست. اگر عکسی می گرفت که خیابان را دودگرفته نشان می داد، پر از ماشین هنر نبود به نظرم. این جا در دل عکاس یک شادی یک آخیش هست که در عکس پیداست. آخیش... هوای پاک.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تابلوئی دارم از هنرمند نازنین و دوست داشتنی ام &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;فریده لاشائی&lt;/span&gt;، همان که ذات گیلک غمش را هم سبز کرده است، دل شکستگی اش هم سبزست. تابلو فقط پوست درختی است،  پوستی ترکیده از خشکی اما سبز، چندان سبز که ترکش هم سبز، آسمانش هم سبز، فضایش هم سبزست. نقاش اما با این سبز و آبی با من حرفی دارد. نگاهش که می کنم، هر روز، انگار یکی در گوشم نشانی می دهد از بساطی که بساطی نیست&lt;br /&gt; &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;در درون کلبه تاریک من &lt;br /&gt;که ذره ای با آن نشاطی نیست&lt;br /&gt; و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم&lt;br /&gt; دارد از خشکیش می ترکد &lt;br /&gt;چون  دل یاران که در هجران یاران&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-1493374486198180565?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/1493374486198180565/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=1493374486198180565&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/1493374486198180565'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/1493374486198180565'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2009/01/blog-post.html' title='از بیکن به  عکس فهیم'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-3774729691031349112</id><published>2008-12-05T15:16:00.000-08:00</published><updated>2008-12-05T18:15:51.380-08:00</updated><title type='text'>برنامه ای از شاپی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/_41395444_shappikhorsanidi200-774264.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 203px; height: 200px;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/_41395444_shappikhorsanidi200-774261.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;امشب به اطلاع دوستی منتظر نشستم تا شاپی بیاید در برنامه &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/iplayer/episode/b00fyjm0/b00fyjh6/Live_at_the_Apollo_Series_4_Episode_2/"&gt;زنده از آپولو&lt;/a&gt; کانال اول بی بی سی در ساعت پربینده شب شنبه. آمد و گرچه بعد از یک کمدین حرفه ای با سابقه آمده بود و سالن آپولو پر از جمعیت بود اما از همان لحظات اول جمعیت را در دست گرفت. ریسه رفتند. وقتی گفت چرا اسمش را خلاصه کرده و شاپی گذاشته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی در می مانم که شاپی بامزه ترست یا هادی خرسندی . در می مانم  نسخه از اصل بهترست یا اصل. اما تردید ندارم که کسی در شعر طنز به پای هادی نمی رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو بار دیگر هم برنامه های استندآپ کمدی شاپی را دیدم اما دیشب دیدم حتی یک نکته هم تکرار نکرد. دست می گذاشت آگاهانه به رفتار نژاد پرست های انگلیسی. طنز می کرد آگاهانه برخوردها را با جامعه مهاجر. اما در عین حال به هیچ کس توهین نمی کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در جوامعی که طنز و کمدی جا افتاده است و هر کس کمدین محبوب خود را دارد، در عین حال قانون از حیثیت آدم ها سخت مراقب می کند، طنزگوئی واقعا مشکل است . همین سه هفته قبل غوغائی شد در بی بی سی به خاطر شوخی دو کمدین در یک برنامه رادیوئی یا یک هنرپیشه پیر. اما شاپی در لندن به مدرسه رفته و از همان بچگی احترام به آدم ها را یاد گرفته لابد که به خوبی می خنداند اما لیز می خورد و توهین هم نمی کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جائی که به هویت خود اشاره کرد جمله شمس الواعظین را هم گفت آزادی بیان هست بعد از بیان نیست. و شلاقی هم به خانم معلم های تیپیکال انگلیسی زد. جائی که از مدرسه ابتدائی اش نقل کرد که در نمایش بچه ها به گفته خانم معلم نقش فرشته را همواره باید بلوندها بازی کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باری چه خوب بود نیم ساعتی که شیرین زبانی شاپی فراهم آورد و آن جا که اختلاط زبانی مادرش را سوژه کرد . نگاش کن با آن رد هت. چرا اینقدر فت شدی فت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-3774729691031349112?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/3774729691031349112/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=3774729691031349112&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/3774729691031349112'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/3774729691031349112'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/12/blog-post.html' title='برنامه ای از شاپی'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-6399280520128233178</id><published>2008-11-28T06:03:00.000-08:00</published><updated>2008-11-29T04:50:54.932-08:00</updated><title type='text'>وقتی منتظرت نیستند</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/fall-of-autumn-leaves-wallpaper-740678.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 300px;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/fall-of-autumn-leaves-wallpaper-740582.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;یک درخت است، گیلاس و یا زردآلو، چه می دانم به هر حال درخت میوه ای . در دیدرس من است و هر روز در رهگذرم. الان در این وقت سال، اول آذر، ماه آخر پائیز شکوفه زده است. بی محل مثل وقتی که قوقولی قو خروس می خواند اما نه از  درون نهفت خلوت ده - به قول نیما - بلکه در شهر و نه پگاهان، بلکه وسط ظهر یا غروب. پارسال هم همین کار را کرد خیره سر. و حاصل آن شد که شکوفه های نازکش را توفان و باد ریخت. بی بر و بار ماند بهار. و همین است سزای بی هنگامی، و بی محلی، برهنه و بی بار و برماندن در بهار، و گفته اند سزای بی برگ و باری هم جز این نیست که بسوزند شاخشان را.  و امروز دیدم یکی با اره ای  به او نزدیک می شد، و نگاهش به او نگاه  قصاب بود به بره وزن کشیده و در انتظار ذبح.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;با خود گفتم فقط گیلاس نیست. تو نیز چنینی آدمی. بی گاه اگر فریاد سر دهی، بی گاهان اگر خواب خلائق آشفته کنی، حتی اگر خبری خوش باشد. شکوفه دهی اگر وقتی کسی در انتظار نیست، اول توفان بار و برت را از تو می گیرد و آن گاه عابران به تیغ نگاهشان براندازت می کنند. به تو می گویند وقتی لب بگشا زمانی فریاد بزن که برایت مقررست. خودت را بخور تا زمانش فرارسد، و گاهی هم این زمان هرگز نمی رسد. چنان که برخی شکوفه نداده، فریاد نکشیده و داد خود از فلک نستانده می خشکند و می افتند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-6399280520128233178?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/6399280520128233178/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=6399280520128233178&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/6399280520128233178'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/6399280520128233178'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/11/blog-post.html' title='وقتی منتظرت نیستند'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-2943637427981834984</id><published>2008-09-24T05:24:00.000-07:00</published><updated>2008-09-24T05:35:01.890-07:00</updated><title type='text'>در زندگی زخم هائی هست</title><content type='html'>هادی خرسندی همان طور که بار دیگری هم نوشته ام به نظرم بهترین شاعر طنزپرداز معاصرست. به گمان در برخی از اشعارش حریف ایرج میرزاست، که ایرج خود گاهی حریف سعدی بود. این حرف ها که بزرگ تر از دهان چون منی است، از جانب یک خواننده عادی و طلبه ادبیات است و اصلا سخنی کارشناسی و از سر مطالعه نیست. اعتقاد من است و احتمال خطا در آن هست. اما من تا بهتر از این نخوانده ام هادی را در دل خود به این مقام دارم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;سی چهل سال است که می خوانم شعرهایش را و نگاه می دارم و لذت می برم و گاهی برای دیگران هم می خوانم و گاهی هم این تصور ایچاد شده که ساخته من است مانند اسم شب که در اوایل کار در نواری خواندم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;مناسبت این نوشته خواندن شعری بود با عنوان زندگی نامه قبل از تولد از او. تا هیچ چیز را پنهان نگذاشته باشم بگویم که دو بیت آخر را دوست ندارم. ولی مگر ما اشعار یا داستان ها و به هر حال هر اثر ادبی را که می خوانیم می توانیم در آن چنین قضاوت ها کنیم. هر اثری یک پارچه است و متعلق به کسی همین طوری باید پذیرفتش.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خودش ابتدا این نسخه که دارم نوشته "این سروده شايد ناتمام باشد! چند سال پيش تقديمش کردم به دکتر ناصر پاکدامن که در نشريه «چشم‌انداز» چاپ شد. حالا گردگيريش کردم"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;در زندگی زخم‌هائی هست ....&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من زمانیکه نطفه‌ام می‌بست&lt;br /&gt;کشف کردم که زندگی هم هست&lt;br /&gt;نطفه‌ی من همین که شد بسته&lt;br /&gt;شدم از دست زندگی خسته&lt;br /&gt;فکر کردم که انتحار کنم&lt;br /&gt;از همین مرحله فرار کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی! صبر کن دارم ميام&lt;br /&gt;مادرم اولش که حامله شد&lt;br /&gt;هیکل من شبیه یک ژله شد&lt;br /&gt;ژله‌ی من که یک کمی شد سفت&lt;br /&gt;دلم از بازی زمانه گرفت&lt;br /&gt;پاک سررفته بود حوصله‌ام&lt;br /&gt;حرص خوردم که من چرا ژله‌ام&lt;br /&gt;خوب من اهل شور و شر بودم&lt;br /&gt;ژله بودم ولی بشر بودم&lt;br /&gt;از زمانی که بوده‌ام اسپرم&lt;br /&gt;داشتم از شما چه پنهان کرم&lt;br /&gt;بین اسپرم‌های ارسالی&lt;br /&gt;شهره بودم به ذوق و باحالی&lt;br /&gt;واقعا مایه حسد بودم&lt;br /&gt;چند فن جودو بلد بودم&lt;br /&gt;شده بودم به صورت فطری&lt;br /&gt;قهرمان شنای صد متری&lt;br /&gt;کاروانی ز تخمه پر میرفت&lt;br /&gt;خیل اسپرم چون شتر می‌رفت&lt;br /&gt;من روانه شدم به قبراقی&lt;br /&gt;فاصله میگرفتم از باقی&lt;br /&gt;هدفم زندگی ِ آتی بود&lt;br /&gt;راه پیمائیم حیاتی بود&lt;br /&gt;گفتم انسان پر امیدم من&lt;br /&gt;گرچه اسپرماتوزوئیدم من&lt;br /&gt;مثل قرقی در آب میرفتم&lt;br /&gt;یک نفس با شتاب می‌رفتم&lt;br /&gt;رفتم ز تخمراهه‌های حیات&lt;br /&gt;سوی سلول‌های ثبت و ثبات&lt;br /&gt;رفتم و با تمام جان رفتم&lt;br /&gt;مثل مائو شناکنان رفتم&lt;br /&gt;نیم میلیارد از صغیر و کبیر&lt;br /&gt;همه رفتیم جانب تقدیر&lt;br /&gt;هرکسی در تلاش آینده&lt;br /&gt;که به تخمک شود پناهنده&lt;br /&gt;آخرش من یکی قبول شدم&lt;br /&gt;وارد تخمک اوول شدم&lt;br /&gt;مابقی جمله پشت در ماندند&lt;br /&gt;دست از پا درازتر ماندند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از بد حادثه اینجا ....&lt;br /&gt;من در آنجا خودی نشان دادم&lt;br /&gt;به ادب یک دمی تکان دادم&lt;br /&gt;که پناهندگی به من بدهند&lt;br /&gt;مدرک زندگی به من بدهند&lt;br /&gt;گفتم از راه دور آمده‌ام&lt;br /&gt;عاصی از ظلم و زور آمده‌ام&lt;br /&gt;آمدم تا به من پناه دهید&lt;br /&gt;نه که حشمت دهید و جاه دهید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس خودم را خلاصه جا کردم&lt;br /&gt;فیل انگار که هوا کردم &lt;br /&gt;با همان یاخته شدم ترکیب&lt;br /&gt;نطفه‌ام بسته شد به این ترتیب&lt;br /&gt;نطفه‌ی من همین که شد بسته&lt;br /&gt;شدم از دست زندگی خسته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نطفه خواب می‌بیند&lt;br /&gt;اولین دفعه‌ای که خوابیدم&lt;br /&gt;خواب خیلی مزخرفی دیدم&lt;br /&gt;نطفه گویا ز خواب بی‌خبرست&lt;br /&gt;بیخبر از شب است و از سحر است&lt;br /&gt;به خیالش که هست بیداری&lt;br /&gt;یکی از کارهای اجباری&lt;br /&gt;من ولی روی خستگی زیاد&lt;br /&gt;دیپرشن یا بگو فلان گشاد&lt;br /&gt;خواب را کشف کردم اول کار&lt;br /&gt;کاش دیگر نمیشدم بیدار&lt;br /&gt;خواب دیدم بزرگتر شده‌ام&lt;br /&gt;صاحب دست و پا و سر شده‌ام&lt;br /&gt;خواب دیدم جنین کامله‌ام&lt;br /&gt;صاحب چشم و گوش و مامله‌ام&lt;br /&gt;خواب دیدم که مادرم غمگین&lt;br /&gt;رفته پیش پزشک سقط جنین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میخواهم زنده بمانم&lt;br /&gt;کردم از وحشتم فغان و هوار&lt;br /&gt;اولین خواب و اینهمه آزار&lt;br /&gt;عینهو فیلم‌های وحشتناک&lt;br /&gt;باز رحمت به آلفرد هیچکاک&lt;br /&gt;ای هوار، آی داد، آی بیداد&lt;br /&gt;ظلم و دیکتاتوری و استبداد&lt;br /&gt;آی ای مردمان کوی و محل&lt;br /&gt;ای دبیر کل سازمان ملل&lt;br /&gt;بشتابید که مرا کشتند&lt;br /&gt;قاتل و قاتلان همین پشتند&lt;br /&gt;نقشه‌ی قتل من کشیده شده&lt;br /&gt;دکتری با ملاقه دیده شده&lt;br /&gt;تف به این زندگانی فانی&lt;br /&gt;که شدم گوسفند قربانی&lt;br /&gt;نطفه‌ی من هنوز نیم بند است&lt;br /&gt;تیلیفون وکیل من چند است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاهی به تاریخ ایران&lt;br /&gt;همچنانی که فحش میدادم&lt;br /&gt;یاد شاپور دوم افتادم&lt;br /&gt;آنکه از توی خیک مادر خویش&lt;br /&gt;صاف، شد پادشاه کشور خویش&lt;br /&gt;پس چه شد آن جنین نوازی‌ها&lt;br /&gt;با جنین، پادشاه سازی‌ها؟&lt;br /&gt;یا دروغست و بی‌اساس این نیز&lt;br /&gt;یا بود بین نطفه‌ها تبعیض&lt;br /&gt;نطفه‌ای با حمایت کافی&lt;br /&gt;شود آینده‌اش ذوالاکتافی&lt;br /&gt;نطفه‌ای بی‌پناه چون بنده&lt;br /&gt;کلکش زود میشود کنده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تظاهرات ارتجاعی جنین&lt;br /&gt;بعد گرم تظاهرات شدم&lt;br /&gt;حامی هستی و حیات شدم&lt;br /&gt;های! سقط جنین نباید کرد&lt;br /&gt;عملی ضد دین نباید کرد&lt;br /&gt;های! کورتاژ ضربه بر دین است&lt;br /&gt;حرف پیغمبران ما این است&lt;br /&gt;قتل نفس است این عمل خیلی&lt;br /&gt;کس نباید کند به آن میلی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنین روشنفکر میشود&lt;br /&gt;این سخن‌های ارتجاعی و لوس&lt;br /&gt;آمد از بعد آن شوک مخصوص&lt;br /&gt;در پی آن شوکی که وارد شد&lt;br /&gt;ناگهان فکر بنده فاسد شد&lt;br /&gt;ورنه من با تمام هوش و حواس&lt;br /&gt;دارم این فکر و ایده و احساس&lt;br /&gt;که زن حامله هرآنکس هست&lt;br /&gt;صاحب آن جنین بود دربست&lt;br /&gt;با جنین هرچه می‌کند نیکوست&lt;br /&gt;که تواناتر از خدا هم اوست&lt;br /&gt;تا ز بطنش نیامدی بیرون&lt;br /&gt;تا در آنجا نشسته‌ای وارون&lt;br /&gt;تا به خونابه‌ای در آنجا غرق&lt;br /&gt;با دل و روده‌اش نداری فرق&lt;br /&gt;شیخ و مفتی و پاپ و کاردینال&lt;br /&gt;دلخورند از اَبُورشِن اطفال&lt;br /&gt;این جماعت که بچه‌بازانند&lt;br /&gt;از همینجا زمینه سازانند&lt;br /&gt;هست هر روز توی مطبوعات&lt;br /&gt;خبری از لواط این حضرات&lt;br /&gt;هرچه حکم است ضد سقط جنین&lt;br /&gt;علتش نیست جز همین و همین&lt;br /&gt;که شود بچه‌ای دگر تولید&lt;br /&gt;برسد اهل دین به کون جدید!&lt;br /&gt;راست بنشسته‌اند و آماده&lt;br /&gt;تا شود بچه‌ای دگر زاده&lt;br /&gt;که به نام خدا و پیغمبر&lt;br /&gt;بکنندش!... نیامده دم در&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنین دست از زندگی میشوید&lt;br /&gt;من که خود فکر خودکشی بودم&lt;br /&gt;توی یک عالم خوشی بودم&lt;br /&gt;چونکه تصمیم مادرم این بود&lt;br /&gt;خواست بنده نیز تامین بود&lt;br /&gt;وه که کردم چه عرض اندامی&lt;br /&gt;عینهو یک چریک اعدامی&lt;br /&gt;شاد از وضع و حال خود بودم&lt;br /&gt;خطبه خواندم، خطابه فرمودم:&lt;br /&gt;ای تمام کوکاکولاسازان&lt;br /&gt;بطری خود به خلق اندازان&lt;br /&gt;میروم من از این سراچه ی پست&lt;br /&gt;رفت یکدانه مشتری از دست&lt;br /&gt;داغ من تا همیشه بر دلتان&lt;br /&gt;بطری ِ‌تان به کون کارتل‌تان&lt;br /&gt;ای رئیسان مکدونالد فروش &lt;br /&gt;قاتلان الاغ و گربه و موش&lt;br /&gt;ای بزرگان سود و سرمایه&lt;br /&gt;عینهو خوک خفته در سایه&lt;br /&gt;نفرت من به فرد فرد شما&lt;br /&gt;تف بر آن عنکبوت زرد شما&lt;br /&gt;هستم ای کاسبان دیسنی‌لند&lt;br /&gt;من ز سقط جنین خود خرسند&lt;br /&gt;که نیایم به بارگاه شما&lt;br /&gt;نرود بر سرم کلاه شما&lt;br /&gt;دزدی از بچه شغل دلخواهیست&lt;br /&gt;میکی‌ماوس شما چه روباهیست&lt;br /&gt;ای سیاستمدار خوش برخورد&lt;br /&gt;ممه در راه بود و لولو برد&lt;br /&gt;ای پلیس پدرسگ مرزی&lt;br /&gt;به خدا یک قران نمی‌ارزی&lt;br /&gt;گور بابات و مهر ویزایت&lt;br /&gt;مهر ویزا به گور بابایت&lt;br /&gt;من که نه قاتلم نه آدمکش&lt;br /&gt;هستم اینجا بدون ویزا خوش&lt;br /&gt;تا تو هستی پلیس یا قاضی&lt;br /&gt;من به کورتاژ خود شدم راضی&lt;br /&gt;های دکتر بیا و تیغ برآر&lt;br /&gt;داغ من بر دل همه بگذار&lt;br /&gt;قبل از اینی که آدمی بشوم&lt;br /&gt;صاحب رنج عالمی بشوم&lt;br /&gt;تا ندارم نیاز ویزایی&lt;br /&gt;تا نباشم مسافر جایی&lt;br /&gt;تا نکردم عبور از مرزی&lt;br /&gt;تا ز بانکی نخواستم قرضی&lt;br /&gt;تا غرورم ندیده است آسیب&lt;br /&gt;تا نداده کسی ز من ترتیب&lt;br /&gt;تا جنینم من و نباشم کس&lt;br /&gt;بکنیدم از این جهان مرخص&lt;br /&gt;کورتاژ و ابورشنم بکنید&lt;br /&gt;نیست و غیرممکنم بکنید&lt;br /&gt;ببرید از میان به هر نحوم&lt;br /&gt;بکنید از جهانتان محوم&lt;br /&gt;آی ای مردمان کوی و محل&lt;br /&gt;ای دبیر کل سازمان ملل&lt;br /&gt;بدهید قطعنامه فوری&lt;br /&gt;یک رِزولوشنی همینطوری&lt;br /&gt;بهر کورتاژ من شتاب کنید&lt;br /&gt;رفع این غصه و عذاب کنید&lt;br /&gt;ای هوار، ای خدای من، ای داد&lt;br /&gt;جستم از خواب با همین فریاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی شیرین است &lt;br /&gt;مادرم بود گرم ورد و دعا&lt;br /&gt;دلک ساده‌اش به سوی خدا&lt;br /&gt;داشت در بطن خویش وارونم&lt;br /&gt;قلب پر مهر او در کونم.....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-2943637427981834984?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/2943637427981834984/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=2943637427981834984&amp;isPopup=true' title='15 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/2943637427981834984'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/2943637427981834984'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/09/blog-post_24.html' title='در زندگی زخم هائی هست'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-5581188072932655861</id><published>2008-09-22T04:06:00.000-07:00</published><updated>2008-09-22T04:10:40.564-07:00</updated><title type='text'>یک کتاب بد</title><content type='html'>امروز مقاله فوق العاده ای خواندم از &lt;a href="http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-22-pid-176.html"&gt;مانی حقیقی&lt;/a&gt; در باب کتابی که به تازگی درباره عباس کیارستمی و کارهایش نوشته شده. نمی توانم شما را شریک این لذت نکنم. مقاله فوق العاده است. من که کتاب را نخوانده ام از همین مقاله در می یابم که چطور ممکن است آدم های اصیلی که در کار خودشان استادند و به عنوان آدم های خوش فکر و صاحب مایه شناخته می شوند، در اثر حسی [ که من نمی خواهم بدان نامی بدهم و نیت خوانی کنم که از توانم خارج است] یکباره به حیطه ای دیگر می افتند و چنین شلم شوربائی درست می شود.&lt;br /&gt;خواهید گفت تو که کتاب را نخوانده ای. آری نخوانده ام اما فیلم های کیارستمی را که دیده ام. کارهای او را که می شناسم. به نظرم همین کافی است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-5581188072932655861?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/5581188072932655861/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=5581188072932655861&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5581188072932655861'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5581188072932655861'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/09/blog-post.html' title='یک کتاب بد'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-8627050047722470894</id><published>2008-07-16T04:48:00.000-07:00</published><updated>2008-09-07T17:17:32.350-07:00</updated><title type='text'>آلیس تمام شد</title><content type='html'>آلیس تمام شد. پنج سال کار کردم و تمام شد. و انگار تمام شدم. در حدود سی قصه نوشته ام کوتاه و بلند. هیچ یک مانند آلیس انرژی نگرفت. حالا می شود کتابی و دیگر مال من نخواهد بود و متعلق است به تمام کسانی که آن را می خوانند. همان طور که &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;خانوم&lt;/span&gt; دیگر مال من نیست و &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;امینه&lt;/span&gt; هم و دیگران.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز که تمام شد و دیدم که نامش را دادم &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;کوزه بشکسته&lt;/span&gt; . در دفتر برای خودم نوشتم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيچ کس بی سئوال نمی رود از این جهان. همه کس کوزه ای لبريز سئوال بر بالای سر دارد وقت رفتن . مانند همان کوزه که بر کنار موميائی فرعونان مصر  بود، وقتی کاوشگران اوایل قرن بیستم اهرام را گشودند و به درون رفتند بعد از هزاران. هيچ زندگی هم  به تمامی پايان نمی گیرد. زندگی همه   نقطه های خالی، نقطه چين دارند، نقطه چين هائی که هيچ گاه پر نشدند گوئی از ارزوها می گویم. آرزو که سلسله اقبال ناممکن است. آليس هم آيا آرزوئی داشت. آری به باورم ارزوئی محال داشت، اما از آن یک آرزو که بگذری به همه آرزوهای خود رسيد. از همين رو بود که در کهن سالگی هم در پشت لبخندهمواره اش،  شادمانی ظریفی بود. انگار با گام های مطمئن به سوی خانه آخر رفت. فصه زندگی هیچ کس تنها زندگی نمی کند. آدمی با آدمی قصه حیات را می نویسد. در برخورد با آدمی دیگر، در عشق و کينه به او. در کشمکش با او. قصه آليس هم تنها قصه او نبود. آیا آلیس که کبرا شد همان سرورالسلطنه بود. آیا سرورالسلطنه آلیس بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا که قصه را تمام کردم از خود می پرسم آیا می شد بهترش گفت و نوشت. و مطمئن هستم که می شد. سهم من اما این بود. آلیس و سرورالسلطنه، همچون خانم، اول در واقعیت بودند از عالم واقع بیرونشان کشیدم، و به شهر قصه بردمش . ساختمشان از جنس آرزوهای خودم ساختم. وقتی درد کشیدند با هر دو درد کشیدم، وقتی سرورالسلطنه از سردار  خواست به او تجاوز کند، دلم برایش لرزید. وقتی حاصل آن تجاوز را به جان بست دانستم چرا. وقتی به الیس گفت من مهرپور را با نفرت خواستم و با مهر پروریدم. جز خودم کسی ندانست چرا می گوید. و آلیس بود که مهر آن زن در دلش افتاد و سرورالسلطنه بود که از دخترک انگلیسی کبرا ساخت و او را همچون خیال خود کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا من کتاب را تمام کرده ام اما اگر عمرم باشد باید الیس را باید ادامه بدهم. آلیس تمام نیست.&lt;br /&gt;فقط وقتی به خود گفتم باز هم ترا خواهم نوشت دلم آمد که نقطه ای بگذارم و کتاب را به &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;خزر&lt;/span&gt; واگذارم تا نگاهش کند. من در روزهای آخر انگار نمی توانستم غلط ننویسم. انگشتانم دنبال واژه های دیگری می گشت روی صفحه کلید ها و در پی درستی و نادرستی اش نبود. این کار به گردن &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;خزر&lt;/span&gt; افتاد. که گفت اشک ریختم و خواندم. و گفت...بماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما حالا گذاشته ام یک ماهی استراحت کنم و بازگردم به دنیا. آن وقت قصه دوم را چه نام می نهم. هنوز نمی دانم .&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-8627050047722470894?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/8627050047722470894/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=8627050047722470894&amp;isPopup=true' title='20 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/8627050047722470894'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/8627050047722470894'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/07/blog-post.html' title='آلیس تمام شد'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-2597119136979520193</id><published>2008-06-23T12:23:00.000-07:00</published><updated>2008-06-23T12:24:22.887-07:00</updated><title type='text'>آيا می توانم...</title><content type='html'>گفت می تونم دوستت داشته باشم. و منتظر پاسخ دخترک ماند. دخترک نگاهی از بالای چشم به او کرد و همان طور که سرش را پائین انداخته بود کتاب هایش را زير بغل زد و دوید. چنان دويد که منگوله فرمز کلاهش به شاخه ای که کنار راه چشمه بود گير کرد و ماند. او نفهميد و رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد گفت من می تونم شمارو دوست داشته باشم. اين را سئوالی پرسید. در جواب نگاهی را ديد که به او دوخته شده بود و سايه از لبخندی که بر لب های او افتاد. ديد او دست هایش را به هم ماليد و سوار اتوبوس شد. منتظر ماند تا او از پنجره اتوبوس نگاهش کند که کرد. اتوبوس رفت و در مه غليط پائيزی گم شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پائيز رسيده بود، بوی برگ های سوخته در رهگذر جنگل پيچيده  لای مه رقيقی که محيط را اثيری می کرد. پرسيد می تونم دوستت داشته باشم آيا. زن نگاهی به خورشید کرد که تلاش می کرد تا از لای ابرها خودی بنماياند. و بر آن خيره ماند. انگار چيزی در خاطرش گذشت که با انگشت کنار چشم هايش را پاک کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرسید می تونم دوستت داشته باشم.  و باز هم خيره بر او منتظر پاسخی ماند.زن فقط آهی کشيد و کتابش را بست و از روی نيمکت بلند شد. کتابش را زير بغل گذاشت و لنگ لنگان رفت. آفتاب پائيزی پهن شده بود بر رهگذر باريک جنگل. مرد آرام مسير نگاه او را دنبال کرد. به همان خانه رسيد که از بامش دودی نازک به آسمان آبی می رفت. به خانه ای که می شناخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فاصله هر کدام از این سئوال ها و سکوت ها، ده سال گذشته بود. هر بار آمد و روی همان نيمکت  نزديک مدرسه شان نشست، هر بار در چهارمين روز از پائيز. و باز پرسيد. و اينک ديگر آن جوانک نبود، موهای خاکستری، چهره ای با رد پای گذر ساليان.  از دورها  آمد. ولی رساند خود را  از دورهای دور زمين. باید می رسید به قراری که از چهارده سالگی با خود داشت. چهل سال پس از اولين بار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"می پرسم می توانم دوستت داشته باشم" اين را با صدای بلند گفت اين بار، اما آرام و بی شتاب. انگار با باران سخن می گفت که بر سرو رويش می ريخت و داشت از کنار گردنش عبور می کرد و او عين خيالش نبود. بی آن که کسی بر نيمکت نشسته باشد گفت. گفت و نشست. آن قدر نشست که شب سايه خود را بر جنگل و درخت و نيمکت انداخت. پس خط نگاه آخرين بار را گرفت و از راهگ باريک جنگلی گذشت و ايستاد روبروی خانه ای که دود از دودکش آن بالا نمی رفت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنگاه برگشت و راه  باريک کنار جنگل را رفت  تا گورستان.  بی نشان و رهنما رفت. رفت تا بر بالای سنگی ايستاد. آخرين و تازه ترين سنگ گورستان. وگفت می توانم دوستت داشته باشم. اين بار پرسشی در کلامش نبود. گلايه ای بود شايد. و شنيد که يکی می گفت جوابت دادم هر بار، نشنيدی. می پرسيد نشنيدی. مرد فرياد زد چرا شنيدم، هر بار شنيدم. هر بار شنيدم. خم شد و منگوله قرمز کلاه را بر سنگ نهاد، بوسه ای زد که چهل سال را در حسرتش گذرانده بود. اين بار با تاکيد گفت، بی هيچ نگرانی، بی سکته و آرام گفت، بلند و با اشگ گفت: دوستت دارم. و حس کرد که صورتش را نهاده است بر کف دست های مهربانی.&lt;br /&gt;[تکه ای از کتابچه آبی]&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-2597119136979520193?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/2597119136979520193/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=2597119136979520193&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/2597119136979520193'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/2597119136979520193'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/06/blog-post.html' title='آيا می توانم...'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-6862527004351771590</id><published>2008-02-28T08:08:00.000-08:00</published><updated>2008-02-28T09:19:59.234-08:00</updated><title type='text'>خانه شماره 32</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/Aziz-01-755261.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/Aziz-01-754976.JPG" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;ده ها سال دیگر، پس از ما، وقتی ما نبودیم و اين آسمان بود و ایرانیان دیگری بودند با سرنوشتی دیگر. پدرانی دست فرزندان خواهند گرفت و به تمپل وود خواهند آمد و در آن شماره 32 را نشان خواهند داد و خواهند گفت ربع قرنی در این جا مردی تنها ساکن بود که هيچ گاه تنها نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای گذرندگان آینده هستند کسانی که بگویند اين جا در روزگار آن مرد که تنها بود و تنها نبود، پرچمی همیشه پشت پنجره اش آویزان بود سبز و سفید و سرخ، که نه پرچم ايتالیا بلکه چون نیک نظر می کردی  پرچم سرزمينی دور بود که اين مرد بدان جا تعلق داشت. پرچمی که از وقتی سیزده ساله و شاگرد قهوه چی بود در شهری به اسم اصفهان، بر دست داشت تا سرانجام بر همان پرچم پوشانده شد و در گورستان هندون خفت. دور از سرزمينش، دور از سی و سه پل، در خواب زاينده رود و چهارباغ خفت. در کنار همسرش، مادر معزز و علی و جواد، که او نيز نذر کرده، سجاده نبسته، با دعائی زير لب، پانزده سال قبل به همين سرنوشت دچار شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیندگان موقع عبور از خانه 32 تمپل وود با دست پنجره ای را نشان خواهند داد که مردی تنها که هيچ گاه تنها نبود پشت آن می نشست و چشم می دوخت به پیچک روبرو، در انديشه پیچکی که در حياط خانه اش در اصفهان کاشته بود و همه خانه هائی که در شاهین شهر ساخت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدران به فرزندان خواهند گفت که آن مرد سی سال در این شهر زیست و هرگز زبان همسايگان  نیاموخت، و هنگام مرگش همسایگان آمدند تا بگویند که با بی زبانی بهترین همسايه هاشان بود، از مهربانی او خبر داشتند همسايه های کوچک و بزرگ. و این &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;عزیز الله اثنی عشری&lt;/span&gt; بود که از شنبه پیش دیگر نیست. و به همان سرنوشت تن داد که همه از آن ناگزیرند. اما تا قبل از رها کردن تن، &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;عزيز&lt;/span&gt;، خود و اين خانه را در دل و ذهن هزاران نشاند. هر گاه کسی از اهل هنر از تهران و اصفهان آمده، انگار بوی دیار دارد، به پیشوازش رفت و نرسیده چای دم کرده خوش رنگ جلو او گذاشت تا بگوید هنوز همان شاگرد قهوه چی هستم، و کسی این را می گفت که روزگاری از بزرگان و کارآمدان بازار اصفهان شده بود، معتمد نامداران و خود صاحب سرمايه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندصدند، یا چند هزارند ایرانیانی که شبی در خانه تمپل وود سر کرده اند. آخرين میهمان عزیز عزیزالله خان، ايرج پزشگزاد نویسنده و محقق نامی روزگاری در وصف عزیز اشاره کرده بود به شاه عباس و کاروانسراهایش و اين عادت گزشکنی اصفهانی ها. همسايگان اين خانه چه بار ها که صدای موسیقی غم آوا یا شادی بخشی را شنيدند که از داخل این خانه در کوچه پیچیده بود. و آن شب هائی بود که نامداران موسیقی میهمان عزیز بوده اند. و شب های شعر. و شب های خاطره ... و شب بوهائی که از خانه اصفهانش رسید و در حیاط کوچک اینجا کاشت، بوی مانوس تمپل وود بود، و بوی یاس که شب های تابستان، سنگ را به ياد دیار می ترکاند. و او همچنان هیچ نمی گفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معتمد بازار، وفادار به همان آرمان ها که از جوانی بدان سر سپرد، محرم این و آن، اولين حاضر روزهای سخت ايرانيانی – از هر مشرب – که در این سی سال در غريبی بودند، عزیز ما، اینک رفته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از "سیاه مشق" سایه تفال زدم . آمد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت&lt;br /&gt;دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این طفل که چون پیر ازین قافله درماند&lt;br /&gt;وان پیر که چون طفل به بانک جرسی رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفتی و غم آمد به سرجای تو ای داد&lt;br /&gt;بی دادگری آمد و فریاد رسی رفت   &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-6862527004351771590?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/6862527004351771590/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=6862527004351771590&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/6862527004351771590'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/6862527004351771590'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/02/32.html' title='خانه شماره 32'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-5458296712109281531</id><published>2008-02-16T18:12:00.000-08:00</published><updated>2008-02-16T18:18:17.580-08:00</updated><title type='text'>سخت جانی و تهدید</title><content type='html'>چندی است که از چند جانب، انواع تهدید و خوشامد و گمانه هائی می شود با اين مضمون که گوئی صاحب این وبلاگ قرارست در رسانه ای تصويری، به کاری مشغول شود، آن هم کاری موظف. و هر بار که خبری از این دست در وب لاگی نوشته می آید، يا در سايتی پخش می شود، و يا در نشريه ای داخل یا خارج کشور خود را به قول قدیمی ها به حلیه طبع می آراید، مقداری هم ابراز محبت و تهدید همزمان واصل می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر می رسد پخش کنندگان این گونه شايعات که سه سال قبل هم بخت خود و مرا در این زمينه آزمودند و پشت تلويزيون های لوس آنجلسی هم گفتند و بعضی ناسزا هم مزيد  کردند، نکته ای را در نظر ندارند و يا ناخواسته از یاد می برند. من اینک شصت و یک سال را گذرانده ام و اگر هم موقع خداحافظی و تقاعدم نرسیده باشد حتما زمان آغاز کاری اجرائی نیست. از همين رو نه مرا رغبت و توانی هست به چنين کاری، نه پيشنهادی شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صاحب این قلم نزديک بیست سالی هست که خود را از هر نوع کار اجرائی معاف کرده، پیش از آن نيز هرگز کارمند موظف جائی نبوده و هنوز هم نيست. این نکته را از آن رو نوشتم که هم تهدیدها را بی فایده کرده باشم و هم با تشکر از ابراز محبت ها مانع از پخش چنين خبرهای نادرستی شده باشم. اگر حالی  و مجالی باشد همين که دارم سومين کتاب قصه بلند [بعد از امينه و خانوم] را تمام می کنم، آرزوئی بزرگ را به سرانجام رسانده ام. هم اکنون کتابی با عنوان نام ها و نشان ها را به پايان برده ام که در نوبت چاپ قرار دارد. اين مجموعه چنان که از عنوانش پيداست زندگی نامه هائی است که درباره  افرادی نوشتم  و هم سرگذشت مکان هائی است که در تاريخ معاصر جائی داشته اند. مجموعه ای تازه از مقالات یک دو سال اخیر هم دارد آماده می شود برای افزوده شدن به شش جلد دیگر که هست. می بينید و می دانيد که حتی با هم وعده هائی که داده بودم مجال افزودن بر پادکست هایم نشد، چه برسد به کاری تازه که خوب می دانم چقدر بزرگ و دشوارست و کار جوان هاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جز اين ها اگر کاری از سر تفنن و یا برای گذران زندگی می کنم همین هاست که در اين وب لاگ منعکس است و یا با صدای خودم پخش می شود. همين ها زياد هم هست. تا همين جا هم ما را به سخت جانی خود اين گمان نبود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-5458296712109281531?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/5458296712109281531/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=5458296712109281531&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5458296712109281531'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5458296712109281531'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/02/blog-post_16.html' title='سخت جانی و تهدید'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-2379394655190052619</id><published>2008-02-14T03:00:00.000-08:00</published><updated>2008-02-14T03:12:57.944-08:00</updated><title type='text'>به جای  روز والانتین</title><content type='html'>عاشقان روزتان مبارک باد. سه چهار سال قبل درباره روز والانتین چیزی نوشته بودم که هر چه گشتم پیدایش نکردم. خدا عقل بدهد باعث و بانی اش را. و خدایش نگهدارد که من از دستش هیچ گونه دلگیری ندارم. اما حیفم آمد از این روز بگذرم که بهانه این غربی هاست برای گسترش محبت . و البته گرم کردن بازار که پشت هر کاری و هر مناسبتی هست. یعنی این بازار است که خود را همگام و همدم می کند با وقایع. الان ببنید چینی ها دارند چه می کنند تا از المپیک گرمی بازار بسازند&lt;br /&gt;چنان که گزارشش می رسد و عکس هایش هم، در ایران هم در بعضی نقاط قلب های سرخ دارد از سروکول شهرها بالا می رود.&lt;br /&gt;امسال داستانی که اضافه شده مخالفت دولت های سعودی و افغانستان و دیگران با این روزست. اما از آن جا که هنر نزد ایرانیان ... جناب دکتر فريدون جنیدی پیشنهادی کرده اند که فوق العاده جذاب است. می توان دنبالش را گرفت و ماجرا را حل کرد. در عین حال اگر باز هم مخالفت شد، دانست که دیگر کار کسانی است که تهاجم فرهنگی را بهانه کرده و با سنت های ایرانی مخالفند.&lt;br /&gt;این استاد کارشناس می گوید ،و به اعتبار گفته ایشان می توان چشم بسته پذیرفت که، اسپندارمز روزی بوده است که در ایران باستان به زن و به عشق و به زندگی نامگذاری شده بود. پنج شش روزی هم بیشتر با چهارده فوریه روز والانتاین فاصله ندارد.&lt;br /&gt;این می تواند هنر ما باشد که از دل سنت های خود نهال هائی را برکشیم و در دلمان رشد دهیم و در عین حال با عادت های خوب دنیا هم درنیفتیم.&lt;br /&gt;درسی از درس های روز عاشقان.&lt;br /&gt;سال آینده روز اسپندارمز را تبریک خواهم گفت&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-2379394655190052619?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/2379394655190052619/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=2379394655190052619&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/2379394655190052619'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/2379394655190052619'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/02/blog-post_14.html' title='به جای  روز والانتین'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-5523050803571397928</id><published>2008-02-07T12:46:00.000-08:00</published><updated>2008-02-08T06:15:36.989-08:00</updated><title type='text'>عکس های سام</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/20080208_fff_storm-724586.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/20080208_fff_storm-724582.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;سام جوانروح به عنوان بهترین &lt;a href="http://www.blogto.com/city/2008/02/the_best_photoblog_in_toronto/"&gt;فتوبلاگر تورنتو&lt;/a&gt; انتخاب شده است . مطمئن بودم و مطمئن هستم که جایش بیش از این هاست در میان فوتوبلاگر ها. نگاهی به عکس هایش ، عکس هائی که ارويژینال هستند نه کار شده توسط کامپیوتر به ما زوایائی را نشان می دهد که به چشم غیرحرفه ای نمی آید. به ظاهر همان آسمان است و همان پل و همان معماری که دیده ایم . اما نمی دانی چرا آسمان در کادر سام که می رود عشوه گر می شود و زیبائی های خود را بیرون می ریزد و جزئی از یک کار هنری می شود. و کار هنرمند همین است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-5523050803571397928?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/5523050803571397928/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=5523050803571397928&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5523050803571397928'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5523050803571397928'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/02/blog-post_07.html' title='عکس های سام'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-8591235129423858620</id><published>2008-02-02T04:03:00.000-08:00</published><updated>2008-02-02T04:08:32.485-08:00</updated><title type='text'>به یاد اوین</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/evin-729294.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/evin-729290.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;برای بچه هایم. برای همصدائی با وبلاگ نویسان که به یاد اوین بوده اند. و هر کس در پنجاه سال اخیر سری و سودائی داشته است ، در خاطره هایش از شب های خالی و زنجره ها و جغدهای اوین چیزی حک شده. و این همان حال است که اول نهضت باغشاه داشت و بعد قزل قلعه و قصر که زندان های مدرن بودند گرچه جای فلک الافلاک و عادل آباد و دیگر قلعه ها را تنگ نکردند. همه با هم ماندند، سهل است کم آوردند و از درآمد نفت تا توانستند در کنار هر شهر و هر روستا زندانی ساختند. که زندان از متعلقات بشر امروزست اما نه زندانی که در آن دانشجوئی به جرم سخن گفتن و به گناه داشتن اعتقاد به بند باشد.&lt;br /&gt;پس به یادهمه شمع های سوخته و همه نورها، دور و نزدیک&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-8591235129423858620?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/8591235129423858620/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=8591235129423858620&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/8591235129423858620'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/8591235129423858620'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/02/blog-post.html' title='به یاد اوین'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-5731780222176406721</id><published>2008-01-09T11:40:00.000-08:00</published><updated>2008-01-09T11:42:10.655-08:00</updated><title type='text'>خبر خوردیم از عزرائیل</title><content type='html'>مهران قاسمی را ندیده بودم، اما ندیده می شناختم، چند باری از آن سوی خط و تلفن حرف زده بودیم. همیشه شاد و همیشه خوش به دل، مودب، چنان که هيچ گمان نداشتم که دارد از خط سی عمر می گذرد. و حالا چه فايده از گفتن این که مرگ زود، خیلی زود سراغ وی را گرفت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا این غمی که می بنيم و می شنوم بچه های روزنامه نگار را در برگرفته، و حق آن هاست، تازگی دارد. غم مشترکی که از همداستانی حکايت می کند. دو سال پیش هم وقتی آن هواپیمای سی 130 سقوط کرد و نزديک صد تن از بچه ها ورپریدند، به گمانم چنین بود - نوشتم که – لابد در لحظه افتادن آن عقاب مرگ، بچه ها همه شان عجله داشته اند برای گزارش حادثه و خبر زدن به هم. که ناگهان حادثه به همه شان خبر زد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا هم، سر مهران، خبرخورده ایم از عزرائیل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين غم را به همه بچه های اعتمادملی، به همه شما آتش به جانان که آتشی تازه به جانتان زد روزگار، تسلیت می گویم. به همه شما روزنامه نگاران جوان که در ادامه راه همره پر امیدی را همراه ندارید. به همسرش که، خواندم در وب لاگش، و پیداست که صدای پائی را گم کرده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-5731780222176406721?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/5731780222176406721/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=5731780222176406721&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5731780222176406721'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5731780222176406721'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/01/blog-post.html' title='خبر خوردیم از عزرائیل'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-3595339624066801656</id><published>2007-11-22T10:33:00.000-08:00</published><updated>2007-11-22T10:38:34.567-08:00</updated><title type='text'>ای آرزوی محال</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/N1812902-722980.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/N1812902-722978.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;یک آرزوی دیرینه در بشر هست برای پرواز. از ازل بوده است. و یکی از دلایل این آرزو تمایل بشر به طی الارض و یا جهانگردی و اشنا شدن با جهان است و دیگری نگریستن از بالا به دنیا. نگاه کردن شهر و دیار خود از بالا. وقتی این عکس در برابر چشم آدمی می نشیند با خود می گوید چه آسان آن آرزوی محال تحقق گرفت. به خصوص که هفته گذشته دوچرخه هائی که با دو بال پرواز می کنند، یعنی هلی کوپتر ساده و کوچک، به نمایش در آمد و گفته می شود که تا هشت سال دیگر تجاری می شود. یعنی تکمه ای و پرواز.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی به همین سادگی در زمانه ما خواب پرواز. تعبیر شد. مبارکتان باد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5443659660493505181-3595339624066801656?l=masoudbehnoud.com%2Fweblog%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/3595339624066801656/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=3595339624066801656&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/3595339624066801656'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/3595339624066801656'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/11/blog-post_22.html' title='ای آرزوی محال'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='16652835497856467612'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>13</thr:total></entry></feed>