<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181</id><updated>2008-07-21T04:34:06.740-07:00</updated><title type='text'>شب نوشته ها</title><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default'/><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>82</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-8627050047722470894</id><published>2008-07-16T04:48:00.000-07:00</published><updated>2008-07-16T05:08:48.887-07:00</updated><title type='text'>آلیس تمام شد</title><content type='html'>آلیس تمام شد. پنج سال کار کردم و تمام شد. و انگار تمام شدم. در حدود سی قصه نوشته ام کوتاه و بلند. هیچ یک مانند آلیس انرژی نگرفت. حالا می شود کتابی و دیگر مال من نخواهد بود و متعلق است به تمام کسانی که آن را می خوانند. همان طور که &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;خانوم&lt;/span&gt; دیگر مال من نیست و &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;امینه&lt;/span&gt; هم و دیگران.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز که تمام شد و دیدم که نامش را دادم &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;کوزه بشکسته&lt;/span&gt; . در دفتر برای خودم نوشتم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيچ کس بی سئوال نمی رود از این جهان. همه کس کوزه ای لبريز سئوال بر بالای سر دارد وقت رفتن . مانند همان کوزه که بر کنار موميائی فرعونان مصر  بود، وقتی کاوشگران اوایل قرن بیستم اهرام را گشودند و به درون رفتند بعد از هزاران. هيچ زندگی هم  به تمامی پايان نمی گیرد. زندگی همه   نقطه های خالی، نقطه چين دارند، نقطه چين هائی که هيچ گاه پر نشدند گوئی از ارزوها می گویم. آرزو که سلسله اقبال ناممکن است. آليس هم آيا آرزوئی داشت. آری به باورم ارزوئی محال داشت، اما از آن یک آرزو که بگذری به همه آرزوهای خود رسيد. از همين رو بود که در کهن سالگی هم در پشت لبخندهمواره اش،  شادمانی ظریفی بود. انگار با گام های مطمئن به سوی خانه آخر رفت. فصه زندگی هیچ کس تنها زندگی نمی کند. آدمی با آدمی قصه حیات را می نویسد. در برخورد با آدمی دیگر، در عشق و کينه به او. در کشمکش با او. قصه آليس هم تنها قصه او نبود. آیا آلیس که کبرا شد همان سرورالسلطنه بود. آیا سرورالسلطنه آلیس بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا که قصه را تمام کردم از خود می پرسم آیا می شد بهترش گفت و نوشت. و مطمئن هستم که می شد. سهم من اما این بود. آلیس و سرورالسلطنه، همچون خانم، اول در واقعیت بودند از عالم واقع بیرونشان کشیدم، و به شهر قصه بردمش . ساختمشان از جنس آرزوهای خودم ساختم. وقتی درد کشیدند با هر دو درد کشیدم، وقتی سرورالسلطنه از سردار  خواست به او تجاوز کند، دلم برایش لرزید. وقتی حاصل آن تجاوز را به جان بست دانستم چرا. وقتی به الیس گفت من مهرپور را با نفرت خواستم و با مهر پروریدم. جز خودم کسی ندانست چرا می گوید. و آلیس بود که مهر آن زن در دلش افتاد و سرورالسلطنه بود که از دخترک انگلیسی کبرا ساخت و او را همچون خیال خود کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا من کتاب را تمام کرده ام اما اگر عمرم باشد باید الیس را باید ادامه بدهم. آلیس تمام نیست.&lt;br /&gt;فقط وقتی به خود گفتم باز هم ترا خواهم نوشت دلم آمد که نقطه ای بگذارم و کتاب را به &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;خزر&lt;/span&gt; واگذارم تا نگاهش کند. من در روزهای آخر انگار نمی توانستم غلط ننویسم. انگشتانم دنبال واژه های دیگری می گشت روی صفحه کلید ها و در پی درستی و نادرستی اش نبود. این کار به گردن &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;خزر&lt;/span&gt; افتاد. که گفت اشک ریختم و خواندم. و گفت...بماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما حالا گذاشته ام یک ماهی استراحت کنم و بازگردم به دنیا. آن وقت قصه دوم را چه نام می نهم. هنوز نمی دانم .&lt;br /&gt;.</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/07/blog-post.html' title='آلیس تمام شد'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=8627050047722470894&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/8627050047722470894'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/8627050047722470894'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-2597119136979520193</id><published>2008-06-23T12:23:00.000-07:00</published><updated>2008-06-23T12:24:22.887-07:00</updated><title type='text'>آيا می توانم...</title><content type='html'>گفت می تونم دوستت داشته باشم. و منتظر پاسخ دخترک ماند. دخترک نگاهی از بالای چشم به او کرد و همان طور که سرش را پائین انداخته بود کتاب هایش را زير بغل زد و دوید. چنان دويد که منگوله فرمز کلاهش به شاخه ای که کنار راه چشمه بود گير کرد و ماند. او نفهميد و رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد گفت من می تونم شمارو دوست داشته باشم. اين را سئوالی پرسید. در جواب نگاهی را ديد که به او دوخته شده بود و سايه از لبخندی که بر لب های او افتاد. ديد او دست هایش را به هم ماليد و سوار اتوبوس شد. منتظر ماند تا او از پنجره اتوبوس نگاهش کند که کرد. اتوبوس رفت و در مه غليط پائيزی گم شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پائيز رسيده بود، بوی برگ های سوخته در رهگذر جنگل پيچيده  لای مه رقيقی که محيط را اثيری می کرد. پرسيد می تونم دوستت داشته باشم آيا. زن نگاهی به خورشید کرد که تلاش می کرد تا از لای ابرها خودی بنماياند. و بر آن خيره ماند. انگار چيزی در خاطرش گذشت که با انگشت کنار چشم هايش را پاک کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرسید می تونم دوستت داشته باشم.  و باز هم خيره بر او منتظر پاسخی ماند.زن فقط آهی کشيد و کتابش را بست و از روی نيمکت بلند شد. کتابش را زير بغل گذاشت و لنگ لنگان رفت. آفتاب پائيزی پهن شده بود بر رهگذر باريک جنگل. مرد آرام مسير نگاه او را دنبال کرد. به همان خانه رسيد که از بامش دودی نازک به آسمان آبی می رفت. به خانه ای که می شناخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فاصله هر کدام از این سئوال ها و سکوت ها، ده سال گذشته بود. هر بار آمد و روی همان نيمکت  نزديک مدرسه شان نشست، هر بار در چهارمين روز از پائيز. و باز پرسيد. و اينک ديگر آن جوانک نبود، موهای خاکستری، چهره ای با رد پای گذر ساليان.  از دورها  آمد. ولی رساند خود را  از دورهای دور زمين. باید می رسید به قراری که از چهارده سالگی با خود داشت. چهل سال پس از اولين بار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"می پرسم می توانم دوستت داشته باشم" اين را با صدای بلند گفت اين بار، اما آرام و بی شتاب. انگار با باران سخن می گفت که بر سرو رويش می ريخت و داشت از کنار گردنش عبور می کرد و او عين خيالش نبود. بی آن که کسی بر نيمکت نشسته باشد گفت. گفت و نشست. آن قدر نشست که شب سايه خود را بر جنگل و درخت و نيمکت انداخت. پس خط نگاه آخرين بار را گرفت و از راهگ باريک جنگلی گذشت و ايستاد روبروی خانه ای که دود از دودکش آن بالا نمی رفت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنگاه برگشت و راه  باريک کنار جنگل را رفت  تا گورستان.  بی نشان و رهنما رفت. رفت تا بر بالای سنگی ايستاد. آخرين و تازه ترين سنگ گورستان. وگفت می توانم دوستت داشته باشم. اين بار پرسشی در کلامش نبود. گلايه ای بود شايد. و شنيد که يکی می گفت جوابت دادم هر بار، نشنيدی. می پرسيد نشنيدی. مرد فرياد زد چرا شنيدم، هر بار شنيدم. هر بار شنيدم. خم شد و منگوله قرمز کلاه را بر سنگ نهاد، بوسه ای زد که چهل سال را در حسرتش گذرانده بود. اين بار با تاکيد گفت، بی هيچ نگرانی، بی سکته و آرام گفت، بلند و با اشگ گفت: دوستت دارم. و حس کرد که صورتش را نهاده است بر کف دست های مهربانی.&lt;br /&gt;[تکه ای از کتابچه آبی]</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/06/blog-post.html' title='آيا می توانم...'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=2597119136979520193&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/2597119136979520193'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/2597119136979520193'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-6862527004351771590</id><published>2008-02-28T08:08:00.000-08:00</published><updated>2008-02-28T09:19:59.234-08:00</updated><title type='text'>خانه شماره 32</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/Aziz-01-755261.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/Aziz-01-754976.JPG" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;ده ها سال دیگر، پس از ما، وقتی ما نبودیم و اين آسمان بود و ایرانیان دیگری بودند با سرنوشتی دیگر. پدرانی دست فرزندان خواهند گرفت و به تمپل وود خواهند آمد و در آن شماره 32 را نشان خواهند داد و خواهند گفت ربع قرنی در این جا مردی تنها ساکن بود که هيچ گاه تنها نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای گذرندگان آینده هستند کسانی که بگویند اين جا در روزگار آن مرد که تنها بود و تنها نبود، پرچمی همیشه پشت پنجره اش آویزان بود سبز و سفید و سرخ، که نه پرچم ايتالیا بلکه چون نیک نظر می کردی  پرچم سرزمينی دور بود که اين مرد بدان جا تعلق داشت. پرچمی که از وقتی سیزده ساله و شاگرد قهوه چی بود در شهری به اسم اصفهان، بر دست داشت تا سرانجام بر همان پرچم پوشانده شد و در گورستان هندون خفت. دور از سرزمينش، دور از سی و سه پل، در خواب زاينده رود و چهارباغ خفت. در کنار همسرش، مادر معزز و علی و جواد، که او نيز نذر کرده، سجاده نبسته، با دعائی زير لب، پانزده سال قبل به همين سرنوشت دچار شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیندگان موقع عبور از خانه 32 تمپل وود با دست پنجره ای را نشان خواهند داد که مردی تنها که هيچ گاه تنها نبود پشت آن می نشست و چشم می دوخت به پیچک روبرو، در انديشه پیچکی که در حياط خانه اش در اصفهان کاشته بود و همه خانه هائی که در شاهین شهر ساخت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدران به فرزندان خواهند گفت که آن مرد سی سال در این شهر زیست و هرگز زبان همسايگان  نیاموخت، و هنگام مرگش همسایگان آمدند تا بگویند که با بی زبانی بهترین همسايه هاشان بود، از مهربانی او خبر داشتند همسايه های کوچک و بزرگ. و این &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;عزیز الله اثنی عشری&lt;/span&gt; بود که از شنبه پیش دیگر نیست. و به همان سرنوشت تن داد که همه از آن ناگزیرند. اما تا قبل از رها کردن تن، &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;عزيز&lt;/span&gt;، خود و اين خانه را در دل و ذهن هزاران نشاند. هر گاه کسی از اهل هنر از تهران و اصفهان آمده، انگار بوی دیار دارد، به پیشوازش رفت و نرسیده چای دم کرده خوش رنگ جلو او گذاشت تا بگوید هنوز همان شاگرد قهوه چی هستم، و کسی این را می گفت که روزگاری از بزرگان و کارآمدان بازار اصفهان شده بود، معتمد نامداران و خود صاحب سرمايه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندصدند، یا چند هزارند ایرانیانی که شبی در خانه تمپل وود سر کرده اند. آخرين میهمان عزیز عزیزالله خان، ايرج پزشگزاد نویسنده و محقق نامی روزگاری در وصف عزیز اشاره کرده بود به شاه عباس و کاروانسراهایش و اين عادت گزشکنی اصفهانی ها. همسايگان اين خانه چه بار ها که صدای موسیقی غم آوا یا شادی بخشی را شنيدند که از داخل این خانه در کوچه پیچیده بود. و آن شب هائی بود که نامداران موسیقی میهمان عزیز بوده اند. و شب های شعر. و شب های خاطره ... و شب بوهائی که از خانه اصفهانش رسید و در حیاط کوچک اینجا کاشت، بوی مانوس تمپل وود بود، و بوی یاس که شب های تابستان، سنگ را به ياد دیار می ترکاند. و او همچنان هیچ نمی گفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معتمد بازار، وفادار به همان آرمان ها که از جوانی بدان سر سپرد، محرم این و آن، اولين حاضر روزهای سخت ايرانيانی – از هر مشرب – که در این سی سال در غريبی بودند، عزیز ما، اینک رفته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از "سیاه مشق" سایه تفال زدم . آمد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت&lt;br /&gt;دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این طفل که چون پیر ازین قافله درماند&lt;br /&gt;وان پیر که چون طفل به بانک جرسی رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفتی و غم آمد به سرجای تو ای داد&lt;br /&gt;بی دادگری آمد و فریاد رسی رفت   &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/02/32.html' title='خانه شماره 32'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=6862527004351771590&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/6862527004351771590'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/6862527004351771590'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-5458296712109281531</id><published>2008-02-16T18:12:00.000-08:00</published><updated>2008-02-16T18:18:17.580-08:00</updated><title type='text'>سخت جانی و تهدید</title><content type='html'>چندی است که از چند جانب، انواع تهدید و خوشامد و گمانه هائی می شود با اين مضمون که گوئی صاحب این وبلاگ قرارست در رسانه ای تصويری، به کاری مشغول شود، آن هم کاری موظف. و هر بار که خبری از این دست در وب لاگی نوشته می آید، يا در سايتی پخش می شود، و يا در نشريه ای داخل یا خارج کشور خود را به قول قدیمی ها به حلیه طبع می آراید، مقداری هم ابراز محبت و تهدید همزمان واصل می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر می رسد پخش کنندگان این گونه شايعات که سه سال قبل هم بخت خود و مرا در این زمينه آزمودند و پشت تلويزيون های لوس آنجلسی هم گفتند و بعضی ناسزا هم مزيد  کردند، نکته ای را در نظر ندارند و يا ناخواسته از یاد می برند. من اینک شصت و یک سال را گذرانده ام و اگر هم موقع خداحافظی و تقاعدم نرسیده باشد حتما زمان آغاز کاری اجرائی نیست. از همين رو نه مرا رغبت و توانی هست به چنين کاری، نه پيشنهادی شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صاحب این قلم نزديک بیست سالی هست که خود را از هر نوع کار اجرائی معاف کرده، پیش از آن نيز هرگز کارمند موظف جائی نبوده و هنوز هم نيست. این نکته را از آن رو نوشتم که هم تهدیدها را بی فایده کرده باشم و هم با تشکر از ابراز محبت ها مانع از پخش چنين خبرهای نادرستی شده باشم. اگر حالی  و مجالی باشد همين که دارم سومين کتاب قصه بلند [بعد از امينه و خانوم] را تمام می کنم، آرزوئی بزرگ را به سرانجام رسانده ام. هم اکنون کتابی با عنوان نام ها و نشان ها را به پايان برده ام که در نوبت چاپ قرار دارد. اين مجموعه چنان که از عنوانش پيداست زندگی نامه هائی است که درباره  افرادی نوشتم  و هم سرگذشت مکان هائی است که در تاريخ معاصر جائی داشته اند. مجموعه ای تازه از مقالات یک دو سال اخیر هم دارد آماده می شود برای افزوده شدن به شش جلد دیگر که هست. می بينید و می دانيد که حتی با هم وعده هائی که داده بودم مجال افزودن بر پادکست هایم نشد، چه برسد به کاری تازه که خوب می دانم چقدر بزرگ و دشوارست و کار جوان هاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جز اين ها اگر کاری از سر تفنن و یا برای گذران زندگی می کنم همین هاست که در اين وب لاگ منعکس است و یا با صدای خودم پخش می شود. همين ها زياد هم هست. تا همين جا هم ما را به سخت جانی خود اين گمان نبود.</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/02/blog-post_16.html' title='سخت جانی و تهدید'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=5458296712109281531&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5458296712109281531'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5458296712109281531'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-2379394655190052619</id><published>2008-02-14T03:00:00.000-08:00</published><updated>2008-02-14T03:12:57.944-08:00</updated><title type='text'>به جای  روز والانتین</title><content type='html'>عاشقان روزتان مبارک باد. سه چهار سال قبل درباره روز والانتین چیزی نوشته بودم که هر چه گشتم پیدایش نکردم. خدا عقل بدهد باعث و بانی اش را. و خدایش نگهدارد که من از دستش هیچ گونه دلگیری ندارم. اما حیفم آمد از این روز بگذرم که بهانه این غربی هاست برای گسترش محبت . و البته گرم کردن بازار که پشت هر کاری و هر مناسبتی هست. یعنی این بازار است که خود را همگام و همدم می کند با وقایع. الان ببنید چینی ها دارند چه می کنند تا از المپیک گرمی بازار بسازند&lt;br /&gt;چنان که گزارشش می رسد و عکس هایش هم، در ایران هم در بعضی نقاط قلب های سرخ دارد از سروکول شهرها بالا می رود.&lt;br /&gt;امسال داستانی که اضافه شده مخالفت دولت های سعودی و افغانستان و دیگران با این روزست. اما از آن جا که هنر نزد ایرانیان ... جناب دکتر فريدون جنیدی پیشنهادی کرده اند که فوق العاده جذاب است. می توان دنبالش را گرفت و ماجرا را حل کرد. در عین حال اگر باز هم مخالفت شد، دانست که دیگر کار کسانی است که تهاجم فرهنگی را بهانه کرده و با سنت های ایرانی مخالفند.&lt;br /&gt;این استاد کارشناس می گوید ،و به اعتبار گفته ایشان می توان چشم بسته پذیرفت که، اسپندارمز روزی بوده است که در ایران باستان به زن و به عشق و به زندگی نامگذاری شده بود. پنج شش روزی هم بیشتر با چهارده فوریه روز والانتاین فاصله ندارد.&lt;br /&gt;این می تواند هنر ما باشد که از دل سنت های خود نهال هائی را برکشیم و در دلمان رشد دهیم و در عین حال با عادت های خوب دنیا هم درنیفتیم.&lt;br /&gt;درسی از درس های روز عاشقان.&lt;br /&gt;سال آینده روز اسپندارمز را تبریک خواهم گفت</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/02/blog-post_14.html' title='به جای  روز والانتین'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=2379394655190052619&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/2379394655190052619'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/2379394655190052619'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-5523050803571397928</id><published>2008-02-07T12:46:00.000-08:00</published><updated>2008-02-08T06:15:36.989-08:00</updated><title type='text'>عکس های سام</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/20080208_fff_storm-724586.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/20080208_fff_storm-724582.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;سام جوانروح به عنوان بهترین &lt;a href="http://www.blogto.com/city/2008/02/the_best_photoblog_in_toronto/"&gt;فتوبلاگر تورنتو&lt;/a&gt; انتخاب شده است . مطمئن بودم و مطمئن هستم که جایش بیش از این هاست در میان فوتوبلاگر ها. نگاهی به عکس هایش ، عکس هائی که ارويژینال هستند نه کار شده توسط کامپیوتر به ما زوایائی را نشان می دهد که به چشم غیرحرفه ای نمی آید. به ظاهر همان آسمان است و همان پل و همان معماری که دیده ایم . اما نمی دانی چرا آسمان در کادر سام که می رود عشوه گر می شود و زیبائی های خود را بیرون می ریزد و جزئی از یک کار هنری می شود. و کار هنرمند همین است.</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/02/blog-post_07.html' title='عکس های سام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=5523050803571397928&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5523050803571397928'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5523050803571397928'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-8591235129423858620</id><published>2008-02-02T04:03:00.000-08:00</published><updated>2008-02-02T04:08:32.485-08:00</updated><title type='text'>به یاد اوین</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/evin-729294.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/evin-729290.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;برای بچه هایم. برای همصدائی با وبلاگ نویسان که به یاد اوین بوده اند. و هر کس در پنجاه سال اخیر سری و سودائی داشته است ، در خاطره هایش از شب های خالی و زنجره ها و جغدهای اوین چیزی حک شده. و این همان حال است که اول نهضت باغشاه داشت و بعد قزل قلعه و قصر که زندان های مدرن بودند گرچه جای فلک الافلاک و عادل آباد و دیگر قلعه ها را تنگ نکردند. همه با هم ماندند، سهل است کم آوردند و از درآمد نفت تا توانستند در کنار هر شهر و هر روستا زندانی ساختند. که زندان از متعلقات بشر امروزست اما نه زندانی که در آن دانشجوئی به جرم سخن گفتن و به گناه داشتن اعتقاد به بند باشد.&lt;br /&gt;پس به یادهمه شمع های سوخته و همه نورها، دور و نزدیک</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/02/blog-post.html' title='به یاد اوین'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=8591235129423858620&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/8591235129423858620'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/8591235129423858620'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-5731780222176406721</id><published>2008-01-09T11:40:00.000-08:00</published><updated>2008-01-09T11:42:10.655-08:00</updated><title type='text'>خبر خوردیم از عزرائیل</title><content type='html'>مهران قاسمی را ندیده بودم، اما ندیده می شناختم، چند باری از آن سوی خط و تلفن حرف زده بودیم. همیشه شاد و همیشه خوش به دل، مودب، چنان که هيچ گمان نداشتم که دارد از خط سی عمر می گذرد. و حالا چه فايده از گفتن این که مرگ زود، خیلی زود سراغ وی را گرفت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا این غمی که می بنيم و می شنوم بچه های روزنامه نگار را در برگرفته، و حق آن هاست، تازگی دارد. غم مشترکی که از همداستانی حکايت می کند. دو سال پیش هم وقتی آن هواپیمای سی 130 سقوط کرد و نزديک صد تن از بچه ها ورپریدند، به گمانم چنین بود - نوشتم که – لابد در لحظه افتادن آن عقاب مرگ، بچه ها همه شان عجله داشته اند برای گزارش حادثه و خبر زدن به هم. که ناگهان حادثه به همه شان خبر زد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا هم، سر مهران، خبرخورده ایم از عزرائیل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين غم را به همه بچه های اعتمادملی، به همه شما آتش به جانان که آتشی تازه به جانتان زد روزگار، تسلیت می گویم. به همه شما روزنامه نگاران جوان که در ادامه راه همره پر امیدی را همراه ندارید. به همسرش که، خواندم در وب لاگش، و پیداست که صدای پائی را گم کرده است.</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/01/blog-post.html' title='خبر خوردیم از عزرائیل'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=5731780222176406721&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5731780222176406721'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5731780222176406721'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-3595339624066801656</id><published>2007-11-22T10:33:00.000-08:00</published><updated>2007-11-22T10:38:34.567-08:00</updated><title type='text'>ای آرزوی محال</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/N1812902-722980.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/N1812902-722978.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;یک آرزوی دیرینه در بشر هست برای پرواز. از ازل بوده است. و یکی از دلایل این آرزو تمایل بشر به طی الارض و یا جهانگردی و اشنا شدن با جهان است و دیگری نگریستن از بالا به دنیا. نگاه کردن شهر و دیار خود از بالا. وقتی این عکس در برابر چشم آدمی می نشیند با خود می گوید چه آسان آن آرزوی محال تحقق گرفت. به خصوص که هفته گذشته دوچرخه هائی که با دو بال پرواز می کنند، یعنی هلی کوپتر ساده و کوچک، به نمایش در آمد و گفته می شود که تا هشت سال دیگر تجاری می شود. یعنی تکمه ای و پرواز.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی به همین سادگی در زمانه ما خواب پرواز. تعبیر شد. مبارکتان باد.</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/11/blog-post_22.html' title='ای آرزوی محال'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=3595339624066801656&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/3595339624066801656'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/3595339624066801656'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-3437385218996572928</id><published>2007-11-19T15:42:00.000-08:00</published><updated>2007-11-19T15:44:23.654-08:00</updated><title type='text'>هجده سال گذشت</title><content type='html'>عکس و یادآوری شیرینی از قلم &lt;a href="http://sainttouka.blogfa.com/post-80.aspx"&gt;توکا نیستانی&lt;/a&gt; که طرح هایش حرف نداشت و ندارد و حالا دریافته ام که در انتقال حس و حالش به خواننده با کلمه هم موفق است. این وب لاگ چه هنرها که نمایان نکرده است.</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/11/blog-post_19.html' title='هجده سال گذشت'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=3437385218996572928&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/3437385218996572928'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/3437385218996572928'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-5948617254132263657</id><published>2007-11-09T10:19:00.001-08:00</published><updated>2007-11-09T10:21:19.582-08:00</updated><title type='text'>حرمت عشق</title><content type='html'>اسمش نیک گودوین است. بیست و سه سال دارد و حرمت عشق نگاه می دارد . تا بدانی که سینه خالی از عشق نمی ماند و اسمان این بار امانت بیهوده به تو آدمی نسپرده است. نگاه کنید &lt;a href="http://greatblogabout.com/?p=171"&gt;این عکس ها&lt;/a&gt; را. لازم است مانند همه عاشقان درودی فرستادن. به قول نظامی چشمش نه به چشم یار ماند؟</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/11/blog-post_09.html' title='حرمت عشق'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=5948617254132263657&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5948617254132263657'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5948617254132263657'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-4951830098536767225</id><published>2007-11-08T14:09:00.000-08:00</published><updated>2007-11-09T00:18:06.766-08:00</updated><title type='text'>برگ و کائنات</title><content type='html'>دلم گرفته نیست، دلم شکسته نیست، دلم می ریزد گاهی اما. و تنگ می شود برای پسرکی با موهای فرفری که هی کتاب های نجوم می خواند و می خواست بداند ته آسمان کجاست. می خواست بداند کجاست که خدا خانه دارد. می خواست بپرسد آیا کسی آن جاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم گرفته نیست، و هم شکسته نیست، ولی از این که تو دیگر سئوال هایت را به گوش بالش خوشبوی او نمی گوئی، و خواب نمی بینی که بال گرفتی و رفتی و رفتی و رفتی به اوج آبی ها... دلگیرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از این که خواب نمی بينی که روی برگ سواری میان دریاها، و خواب نمی بينی که لانه لک لک خراب شد افتاد به روی گنبد خالی و آن صنوبر پیر، و کاسه نذری به کفر دایه شکست. و زار نزد هیچ کس برای کبودان که نوجوان افتاد. و هیچ کس نگفت چرا... چرا &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم برای کسی تنگ است که خانه اش را  روی  رگ های برگ نشان می کرد، و پیام هایش را به ساقه نیلوفر می بست، و گاه ساعت ها با قاصدک سخن می گفت، که از گوش باد پنهان بود....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم گرفته نیست، دلم شکسته نیست ولی دلخورم. بزرگ شدی و رنگ کلمه هات پرید، و نگرفته هیچ پندی داری گم می شوی میان خیال. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی این برگ و کائنات &lt;a href="http://masoudbehnoud.com/weblog/FantasticTrip.pps"&gt;FantasticTrip.pps&lt;/a&gt; را دیدم دلم برای شاعر دیروز سوخت. همان که تنها وسیله اش نی بود، دمید در نی، و بعد هزار یا نهصد هنوز شکایتش به گوش هاست. دلم برای شاعر دیروز سوخت که ره برد در  نظرگه راز  ولی چنین نبرد که امروز می برد تصویر و دانش خلاق آدمیزادان ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاه کن به انتهای راه شیری، به انتهای برگ، به انتهای ماده، به انتهای خواب. شعرست انگار آمده به رویایت. یک شعر ناب.</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/11/blog-post_08.html' title='برگ و کائنات'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=4951830098536767225&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/4951830098536767225'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/4951830098536767225'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-7824837878570903693</id><published>2007-11-07T16:36:00.000-08:00</published><updated>2007-11-07T16:41:26.677-08:00</updated><title type='text'>آن که با دوربینش، جهان را گریست</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/kaveh_golestan-2-796148.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/kaveh_golestan-2-796137.JPG" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;از وقتی که کاوه نیست هر وقت به یاد روزی می افتم که آمد به نظرم می رسد زمستان بود، یا  دست کم پائیز. اما تقويمم می گوید تابستان بود. تابستان تهران سال 1355هم هوای تهران  گرم بود و هم زندگی گرم. داشت انقلاب می شد در ایران. وقتی هم انقلاب می شود هر فصلی که باشد گرم است، هر جا که باشد. شاید برای این که  کاوه مثل یک توفان بر سر آدم می ریخت. رگباری بود. آرام نداشت. گرمش نمی شد.  سی سالش نشده بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جائی  که آمد دفتر مجله ای بود به نام سبز. یک ماهنامه  برای دوستداران محيط زيست درست کرده بودیم. می خواستیم از روی الگوی نشنال جئوگرافيک، اول مجله ای درست کنیم و بعد هم انجمنی. شکارچيان و دوستداران طبیعت هم جمع شدند. در اين موقع بود که در باز شد و آمد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style:italic;"&gt;- من کاوه هستم، کاوه گلستان.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چيزی از حرکات پدرش ابراهيم گلستان بهترين داستان نویس و فیلمساز ايرانی، در سر و دست و زبان داشت. شايد هم نداشت فقط همان دوربين  بود که بر گردنش انداخته بود، و آن عجله ای که داشت. بريده بریده حرف می زد انگار عجله داشت برای رفتن. من کاوه هستم را گفت و بعد هم کلی عکس را ریخت روی ميز. کاوه عکس هائی گرفته بود که اصلا ربطی به طبیعت و دوستدارانش نداشت. عکس هائی سیاه و سفید از فاحشه های تهران در محله شان. در همان اتاق هائی که هر چه به آن گل بیاویزی و هر چه عکس هنرپیشه های خوشگل به درودیوارش بزنی. هر چقدر عود و عنبر بسوزانی، بوی غم می دهد. کاوه اين بوها را جمع کرده بود. زن نشسته بود وسط تخت. وجودش و تخت به هم ريخته اش انگار ادعانامه ای بود عليه فحشا ، عليه فقری که زنان را واداشته تا به  قديمی ترين شغل عالم بپردازند. ادعانامه ای عليه مردها که در عکس ها دیده نمی شدند اما حضورشان دیده می شد. لازم نبود کاوه با آن عصانیت درباره مردها حرف بزند که زد. از عکس هائی که گرفته بود پیدا بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style:italic;"&gt;-مرده شور این مردها را ببرد می روند این جا برای عشق.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;عکس هائی از شهرنو تهران – محله فحشا – ماند در کشوی من، قرار شد فکر یک نمایشگاه باشيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سری ديگر عکس هایش مال بچه های معلول بود که در خانه زندگی می کردند در خانه های فقرزده. گفت که ساواک به او گفته این عکس ها برای خارجی ها فرستاده نشود آبروی مملکت و تاريخ هفت هزار ساله اش می رود. وقتی اين را می گفت قاه قاه به ريش ماموران امنیت می خندید. بچه های معلول در قفس های  آهنی بسته شده بودند مثل يک حيوان. و در يکی از عکس ها مادر سرش را گذاشته بود به قفس و گریه می کرد. مادری که از رنج کودک زجرکشیده، خودش لاغر شده بود مانند میله های آهنی.  به میله های قفس پارچه های کهنه رنگ به رنگ بسته بودند که در آسیا و آفريقا وقتی به درختی می بندند یعنی آن جا مقدس است و معجزه می کند و آرزو کسی را که گره زده است آن کهنه را برآورده می کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوربين کاوه گشته بود و نگاه خالی و بی امید زنان فاحشه و نگاه خالی و دردناک بچه ها را صید کرده بود. شکارچی غريبی بود کاوه. عکس هایش انگار ادعانامه ای بود درباره مردم در دادگاه زندگی. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عکس های کاوه در کشو میزم ماند. مجله سبز هم ماند. ما هم مانديم. از پایئز آن سال دیگر هر روز با کاوه در خيابان های انقلاب زده از این سو به آن سو می دویدیم. خسته نمی شد، نفس کم نمی آورد. گرچه گاهی  فيلم کم می آورد. بچه های انقلابی همان طور که کوکتل مولوتف درست می کردند و يا از پادگان ها اسلحه آمریکائی بیرون می کشیدند برای کاوه هم فیلم عکاسی پیدا می کردند. همه او را می شناختند. هی صدایش می کردند و به او سوژه ای را نشان می دهد. کسی را که تیر خورده بود، کسانی که رفته بودند خون هدیه بدهند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از انقلاب ایران بود که کاوه دیگر عکس گرفتن از صحنه ها و آدم های ایستا را کنار گذاشت، شد عکاس صحنه های گذرا. صحنه هائی که با سرعت می گذشتند. می خواست انقلاب را با همان سرعتی که داشت صید کند.  غذا نمیخورد. همه جا بود. چنین بود که پرت شد وسط زندگی. حالا ديگر واقعا  زمستان شده بود. یک بار وسط روزهای انقلابی دیدم که بنزين لندرورش تمام شده بود و بچه ها داشتند آن را هل می دادند. آخر وسط عکاسی و کار زخمی ها را هم می برد بیمارستان اگر وسیله ای نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همان زمستانی که رژيم پادشاهی داشت مثل برف آب می شد يک بار دوربينش را از دست داد و آن هم زمانی بود که ما را به باغشاه بردند و سرهنگی بازجوئی کرد و به ما گفت فردا شب کودتای نظامی می شود و همه تان را خواهيم کشت. کاوه گلستان با صداقتی که از حرفه ای بودنش مايه می گفت با سادگی گفت می شود من هم بيايم و عکس بگيرم. اين صحنه در ده سال پایان عمر  که به عنوان فتو ژورناليست  آزاد برای بی بی سی کار می کرديم بارها تکرار شد و دو بار ديگر هم او دوربين خود را از دست داد و بارها فيلم هايش را به نور آشنا کردند. چندان که ديگر عادت کرده بود به اين رفتار و به پرس و جو های دائمی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آن رو به بعد کاوه بیست و پنج سال فرصت داشت. بیست و پنج سال پر و پیمان زندگی کرد. به اندازه صدسال. در آن اوایل هنوز دیجیتال نشده بود دوربین ها و در تاریکخانه ظاهرشان می کرد. نصف شب خسته می رسید خانه، تازه می پرید در تاریکخانه تا فیلم ها را ظاهر و عکس ها را چاپ کند. و گاهی همان نصف شب از تاریکخانه فریاد می زد و فحش می داد. معلوم بود که به آدم مخصوصی فحش نمی دهد بلکه مخاطبش روزگارست. مثل آن شب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غروب یک روز عرقریزان رسید و همه کارکنان مجله را جمع کرد و با خودش برد.  اتفاق عجیبی افتاده بود. انقلابیون مسلمان یک محله را به آتش کشیده بودند. باور کردنی نبود یک محله. همان محله بدنام . همان شهرنو تهران. محله فاحشه ها و خانم رييس ها که کاوه در سری عکس هایش ثبتشان کرده بود.مثل آن که همه شان آشنای او شده بودند با خودش می گفت حالا این ها کجا بروند. و کسانی که با او رفتند آمدند و تعریف کردند که حزب اللهی ها به شوق آمده بودند و نگذاشتند کاوه از خلخالی که آن آتش سوزی را راه انداخته بود عکس بگیرد. گاوه سعی کرده بود خلخالی را از این کار باز بدارد. بهش گفته بود حاجی آقا بعضی های این ها بچه فلج داشتند. مادر و مادر بزرگ داشتند ممکن است در آتش گیر بیفتند. بعد هم اين ها کجا بروند چیزی ندارند، جائی ندارند. اما حاج آقا با شکم بزرگش به او خندیده و گفته بود آن ها حکم شرعی شان سنگسارست. رحم بهشان کرده ام . خوب است بسوزند و از گناه پاک شوند. کاوه چندشش شده بود. بعد رفته بود با کمک اهالی محلات اطراف و زن هائی را که بچه هایشان را به بغل کرده بود صدا کرده بود. همان جا دو تا دوربینش را ماموران حاجی آقا شکسته بودند. یکی از بچه های محل به سرعت رفته بود برایش دوربین ساده ای آورده بود اما آن را هم گرفته بودند و بعدش هم با تفنگ تهدیدش کرده بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در روزهای انقلاب که روزهای خشونت کور بود، کاوه هی صحنه های تازه کشف می کرد. تا یک زمان هنوز حس زیباشناختی و انسان دوستانه اش کار می کرد و موثر بود. عکسی از او را روی مجله خبری تهرانمصور چاپ کردم که بچه ها داشتند شاخه های گل بر لوله تفنگ سربازان می کاشنند. در عکس دیگری یک گلفروشی گل هایش را به رایگان بین مردم می ریخت. عکس روزی که شاه از ایران برای همیشه رفت. عکس هائی گرفته بود که انگار صدا داشت . مردم که بدون بنزين و نفت بودند در شهر برف زده، در خیابان روی پیت های خالی نفت رنگ گرفته بودند و می رقصیدند. عکس ها و مجسمه های شاه که دور خیابان ها گردانده می شدند، هر کدامشان به اندازه ده ها مقاله معنا داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاوه و عکس هایش پر پرواز گرفته و در معتبرترين مجلات و روزنامه های جهان چاپ می شدند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگار می خواست تکه ای از زمان را، تکه ای از حادثه را از جا بکند و مال خودش کند. آن روز، دوربین هایش را گرفتند، از قیلم هایش فقط دو حلقه به او رسيد. اما انگار همین برایش کافی بود،  انگار  تکه ای از تاريخ تکه ای از زمان  را جدا کرده بود  از متنش. وقتی می رفت نیمه شب تا  ظاهرش کند، در تاريکخانه، تازه شروع  کرده بود به گریستن. انگار تازه داشت می دید و تا آن موقع از چشم دوربینش دیده بود. عکس را همان طور که خیس بود آویزان می کرد به بند و ايستاد جلو آن. تازه شروع  کرد برای آن تکه از واقعيت گريستن. کاوه بيش تر با دوربينش می گريست و گاهی با چشمانش. چشمانی که مدام جست و جوگر حقیقت بود. و آن را نمی يافت. حقيقت آينه ای تکه تکه شده بود که هر چه تکه هایش را به هم می چسباند آن چه را او می خواست نشانش نمی دادند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرسيدم: کاوه چیه چرا چشمانت گود افتاده. چرا وحشت زده ای&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين شش ماه بعد از انقلاب بود، جنگ داخلی از کردستان شروع شده، کاوه هم رفته بود به غرب ايران، ميان کردها . رفته بود و ديده بود. نیمه شبی به سرعت خودش را رساند. تا ببیند که گلوله های بمب و موشک چطور لاله ها را له کرده بودند. لاله های واقعی را. لاله های کوهساران کردستان را. همان کوه هائی که صدها سال است در آن صدای گلوله می پیچد. زمانی که کاوه رفت، بهار بود. یک عروسی را عکس گرفت. عروسی کامل انگار نه انگار که جنگ دارند. داماد کنار دستش تفنگ گذاشته.  آمده بود و تعریف می کرد که عین عروسی های  روستاهای مکزيک یا اسپانیا، يا جائی در آمريکای لاتین بود - . باور نداشت که داماد در لحظه ای کت و شلوار شهری را کند و  لباس محلی  تن کرد و ردیف فشنگ و تفنگ. داماد و ساقدوش ها رفتند. کاوه همه جا را عکس گرفت حتی نگاه صبگاهی داماد را که از عروسش دور شد و خداحافظی کرد با تفنگش. کاوه برگشت تهران که آذوقه و فیلم بردار و عکس هایش را چاپ کند. یک سری هم برای عروس و داماد و خانواده شان و میهمانان چاپ کرده بود. هفته بعد رفت. نه عروس ، نه داماد، نه اصلا روستائی نبود. زير باران موشک ها یا گریخته و آواره شده و یا کشته شده بودند. جای پایشان را گرفت. باغچه به هم ریخته را صید کرد. میزهای برگشته و خونی. کاوه دیده بود به در و دیوار و به حجله خالی مانده ای که مادر داماد آراسته بود. با گل های مصنوعی و بافته های دست. حالا می خواستی وقتی اين عکس ها را در تاريکخانه از داخل داروی ظهور بیرون می کشید، کاغذ خیس را به دیوار نکوبد. می خواستی با خشم دست خیسش را به عکس خیس نکوبد. می خواستی فریاد نزند. اما همان طور که خلیان هلی کوپتر فریادش را نشینده بود، اين جا هم کسی نشنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انقلاب، کردستان، ترکمن صحرا، خوزستان و بعد جنگی با عراق که هشت سال طول کشید. کاوه گلستان را تجربه بخشید. در کوره تند زندگی پخت. زندگی چنان به شتاب می گذشت که نمی توانست فیلم هایش را مرتب کند. بعضی ها مرتب نشده ماند. جانش و دوربینش پشت لندرورش بود و از این شهر به آن شهر. در روزهای انقلاب  گاه جوانانی را سوار می کرد که تنها نامی از انقلاب شنیده بودند و تصوری از خشونت و اعدام های آن نداشتند. از تفنگ خوششان می آمد. از شعار از روپوشیدن. کاوه امیدوار بود جامعه و قدرت حاکم مجالی بدهد که اين جوانان خودشان دريابند که همه زندگی تفنگ نیست. مهلتشان بدهد که تفنگ هایشان را رها کنند و به مدرسه بروند. این انقلابی نماهای احساساتی، اما روحانيون برای تاسیس حکومت شتاب داشتند. در کردستان کاوه می دید که حکومت مرکزی دارد قوی میشود. در ترکمن صحرا دید که جوانانی اعدام شدند که هنوز کسی آن ها را نمی شناخت و در همین طور که نظامی ها یونفورم هایشان را می پوشیدند بدون ترس از انبوه مردم  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حس قدرتمند کاوه گلستان در تشخيص گاه چنان بود که باورنکردنی می نمود. مانند روزی در سال 1374 که در محل خبرگزاری جمهوری اسلامی از سه تن دختر جوانی فيلم می گرفت که برای مصاحبه با خبرنگاران آورده شده بودند و به کشتن سه کشيش مسيحی اعتراف می کردند. همچنان که دوربين خود را مواظبت می کرد، همه را هم مراقب بود. آهسته مردی را نشان داد و گفت همه کاره اوست کاش می شد راضيش کرد و تعدادی عکس از او گرفت. کاری که ممکن نشد و سه سال بعد وقتی همه رسانه های خبری دنيا به دنبال عکسی از سعيد امامی معاون سابق وزارت اطلاعات می گشتند که به اتهام  قتل ده ها روشنفکر و فعال سياسی دستگير شد و در زندان خودکشی کرد به ياد آوردم که اگر آن روز کاوه موفق شده بود تا از آن مرد عکس هائی که می خواست بگيرد چقدر اين روزها به کار می آمد. کاوه از همان پشت دوربين چیزهائی می دید که با چشم غیرمسلح مثل این که دیده نمی شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا اواخر ده 90 که دوربين فیلمبرداری را پیدا کرد دوربين دیجیتال. خیلی زود به آن دل بست و دیگر از آن دل نبرید تا وقتی که نفس کشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوربين را ابتدا به کار گرفت برای ساختن مستندی با عنوان "ثبت حقیقت" برای کانال چهار بريتانیا. درباره سانسور در مطبوعات ايران .  بعد از بیست سال که با دوربين عکاسی کار کرده بود یک باره انگار حرکت را کشف کرد اما مهم تر از حرکت صدا بود. صدا برایش جذابیتی دیگر داشت. فیلم که پخش شد و جلوه کرد و هواداران حقوق بشر متوحه واقعیتی شدند که ینهان می ماند، علاقه او هم بیشتر شد. در همان فیلم جمله ای از من گرفت که بعد از گفتنش بودنم در ایران به دردسر افتاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به دنبال ساخت همين فيلم بار ديگر به بازجوئی فراخوانده شديم همراه يکی از مصاحبه شوندگان، شبی تا نزديکی صبح. در ميانه پرس و جوها چشمان کاوه مدام به دنبال کشف زاويه های نادری بود که نور و اتاق خالی و صندلی و ميزی فلزی ايجاد می کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کار خبری به ويژه با رسانه های خارجی در سرزمينی که در آن اطلاع رسانی با سوء تفاهم از سوی حکومت روبروست خطراتی پيش بينی نشده دارد. مانند بارها شکسته شدن در و پنجره دفتر کارش و بازديدهای پنهانی گاه به گاه از محل زندگيش. اين توضيح که تفاوت اطلاعات و ضد اطلاعات و اطلاعات محرمانه در کجاست از بس در فرصت های مختلف به کسان مختلفی داده شد ديگر از برمان شده بود، گرچه هميشه کسانی بودند که سرانجام به بی غرضی و بی طرفی در انعکاس رويدادها پی می بردند. آن ها را صداقت باورنکردنی و سادگی و شفافی کاوه به فکر وامی داشت. گرچه سه بار که کارت خبرنگاری که به او امکان عکسبرداری و فيلمبرداری می داد توقيف و باطل شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بيش از همه، آن چه مانع از آن شد که در همه اين سال ها از ايران با همه خطراتی که برايش داشت دور نشود، اول این بود که تهران تحرک داشت خبر داشت و آن جا می شناخت. ديگر اين تعدادی شاگرد پیدا کرده بود که به آن ها فتوژورنالیسم درس می داد در دانشگاه و از اين جوان ها اين همه علاقه داشتند به وجد آمده بود. بعضی از جوان ها آنقدر فقیر بودند که دوربينی نداشتند و می آمدند و دوربين استاد را قرض می کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جوايز بين المللی آنقدر او را به شوق نمی آورد که موفقيت جوانان عکاس . یک سال پيش از مرگ به  افغانستان رفت و از جنگ آن دیار گزارش های تتصويری باورنکردنی و درخشانی آورد که باور داشتم جايزه معتبری را در جهان فتو ژورناليسم نصيبش خواهد کرد. اما نماند تا آن وقت . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بار آخر که کاوه را دیدم همچنان در چشمانش پشت دوربين و یا همان طور که خیره می شد پر از زندگی بود. زمستان سال 2001 که آمده بود برای گزارش دادگاه يک روزنامه نگار که من بودم. مرا با لباس زندان آورده بودند تا در دادگاه محاکمه کنند. همان طور که داشت برای شبکه جهانی بی بی سی فیلم می گرفت وقتی نزدیکش شدم آهسته پرسید اذیت شدی. فقط نگاهش کردم او راز نگاه ها را می دانست. همان که طور سال ها نگاه آدم هائی را ضبط کرده بود که بيش از من حرفی برای گفتن داشتند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی کوتاه اما پر و پیمان کاوه گلستان همان طور به پایان رسید که تصورش را داشت. در وسط خبر . در حالی که باز عجله داشت که برود و تکه ای از واقعيت را بردارد . ثبت کند وخوشحال باشد که مانع از آن شده است که تکه ای از واقعیت گم شود. رفته بود  به کردستان عراق. کردستان را دوست داشت و هر بار به دسته های گل از آن جا می آمد گل های صحرا و هر گاه وقتی می رفت برای چندین بچه و بزرگی که از دوستانش بودند هدیه می برد از تهران. آن روز همراه با جيم ميور رفت بود تا فیلمی از خوشحالی سليمانيه تهیه کند. جائی در بیابان گفت تا ماشین را نگاه دارند و قبل از این که جیم میور پیاده شود او پرید و همان طور که دوربين در بغلش بود به هوا رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعتی پس از درگذشت باورنکردنی کاوه گلستان، جان سيمپسون گزارشگر بی بی سی از همان شمال عراق درباره او و شور و علاقه اش به حرفه خود، در بخش خبری تلويزيون 24 ساعته بی بی سی گفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ده ها تن از روشنفکران و هنرمندان تهران رفتند و جنازه او را بردند. بر بالای سر گورش عکسی از وی نهادند که دوربينش را در بغل داشت و داشت دوردست ها را نگاه می کرد. ایرانی ها هنوز در فتوژورنالیسم کسی را ندارند مانند او که جهان را  انسانی و آرمانی، ببيند و در لحظه ای که بايد تکمه را فشار دهد. نگران نباشد که در زير پایش مینی هست یا نه. و چنین بود که در آن روز لحظه ای گذشت . پس از آن کاوه ديگر نبود.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;مارچ 2007&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;&lt;br /&gt;مقدمه کتاب ثبت حقیقت، کاوه گلستان – به زبان انگلیسی &lt;/span&gt;</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/11/blog-post.html' title='آن که با دوربینش، جهان را گریست'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=7824837878570903693&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/7824837878570903693'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/7824837878570903693'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-2273923234500609196</id><published>2007-10-11T13:55:00.000-07:00</published><updated>2007-10-11T14:02:01.976-07:00</updated><title type='text'>نکته این جاست</title><content type='html'>نوجوانی بودم که درسی از دور آموختم از استاد علامه جلال همائی، ایستاده بودم و گوش می دادم که استاد با شاگردانش به گفتگو بود اول خیابان آناتول فرانس ، شرق دانشگاه . گویا یکی از شاگردان اظهار دلتنگی کرده بود استاد گفت شما می دانید ما یکی از سه چهارمیلیارد موجودی هستیم که در یکی از سیاره های منظومه شمسی است و او خودش یکی از مثلا چند هزار منظومه شناخته است و انتهای این کائنات پیدا نیست و در وهم نمی گنجد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استاد به این جا که رسید انگشتانش را جمع کرد و گفت غم اینقدری که ناله و فغان ندارد. به این گفته حقارت ما و کوچکی غممان را بازگفت. از آن زمان هر گاه که از چیزی چنان دلگیر شدم که گویا پایان دنیاست، یک کتاب نجوم کوچک جیبی پیدا کرده بودم که از اولش اندازه های کائنات را می خواندم و تجسم می کردم. آن کتاب همیشه همراهم بود و هست. حالا شما به جای آن کتاب برای دانستن حد و اندازه مان این &lt;a href="http://dingo.care2.com/cards/flash/5409/galaxy.swf"&gt;فیلم&lt;/a&gt; را ببنیند و اما مهم است که آدمی به همین ارزن اندازه ای که دارد اما مغرش می تواند انشتین باشد یا مولانا. نکته همین جاست</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/10/blog-post_11.html' title='نکته این جاست'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=2273923234500609196&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/2273923234500609196'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/2273923234500609196'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-3192778451549999551</id><published>2007-10-02T03:35:00.000-07:00</published><updated>2007-10-02T03:46:24.020-07:00</updated><title type='text'>زنجره ها</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/shamlou-759870.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/shamlou-759867.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;در سایت رسمی &lt;a href="http://www.shamlou.org/"&gt;شاملو&lt;/a&gt; نوشته ای از آقای پاشائی هست، اگر بود هشتاد و یک سالش می شد احمد. راست گفته پاشائی هر روز بزرگ تر می شوی مرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;شما چی فکر می‌کنید؟&lt;br /&gt;این زنجره‌هایی که الان اینجا دارند با تمام وجودشان زنجیره‌های بلورین صداشان را می‌بافند احمد شاملو را یادشان هست؟&lt;br /&gt;شما، زنجره‌ها یادتان هست؟ روزها و شب‌ها، تو همین ماه، روی همین کوه، توی همین ده، کنار همین درخت گردو، با احمد به آوازهای عاشقانه‌ی شماها گوش می‌دادیم؟&lt;br /&gt;با شماها هستم، آهای زنجره‌های شعر خاطره، احمد شاملو را یادتان هست؟&lt;br /&gt;می‌دونید حضور بزرگتر و بزرگتر شماها، غیاب بی‌ سر و صدای احمد رو بزر‌گتر می‌کنه؟&lt;br /&gt;هیچوقت برای خاموشی این زنجره اشک نریخته بودم، مگر امروز...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ع.پاشایی&lt;br /&gt;ساعت ۲ بعد از ظهر&lt;br /&gt;۳۰ تیر ۱۳۸۶، داراب‌کلا&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شب&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;   سراسر&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;   زنجير ِ زنجره بود&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;   تا سحر،&lt;br /&gt;سحرگه&lt;br /&gt;به‌ناگاه با قُشَعْريره‌ی درد&lt;br /&gt;در لطمه‌ی جان ِ ما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنگل&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;   از خواب واگشود&lt;br /&gt;مژگان ِ حيران ِ برگ‌اش را&lt;br /&gt;پلک ِ آشفته‌ی مرگ‌اش را،&lt;br /&gt;و نعره‌ی اُزگَل ِ ارّه‌ی زنجيری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سُرخ&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;   بر سبزی‌ نگران ِ دره&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;   فروريخت.&lt;br /&gt;□&lt;br /&gt; تا به کسالت ِ زرد ِ تابستان پناه آريم&lt;br /&gt;دل‌شکسته&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به‌ترک ِ کوه گفتيم.</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/10/blog-post_02.html' title='زنجره ها'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=3192778451549999551&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/3192778451549999551'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/3192778451549999551'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-3928074341731245597</id><published>2007-10-01T07:23:00.000-07:00</published><updated>2007-10-01T07:26:10.766-07:00</updated><title type='text'>ننگ بر جنگ</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/La_paz_pide_un_chance5-753663.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/La_paz_pide_un_chance5-753660.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این یک کارتون  کار یک کاریکاتوریست پانامائی است و نشانه ای از نگاه صلح جویان جهان به مرغوای جنگ به قول بهار</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/10/blog-post_01.html' title='ننگ بر جنگ'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=3928074341731245597&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/3928074341731245597'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/3928074341731245597'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-3213165745668487734</id><published>2007-10-01T05:31:00.000-07:00</published><updated>2007-10-01T05:32:41.675-07:00</updated><title type='text'>رقصی چنین</title><content type='html'>شعر که همیشه با کلام نیست گاه در نت های یک موسیقی درج است و گاه در حرکات موزون و گاه نیز.&lt;br /&gt;حیفم آمد که &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=LnLVRQCjh8c"&gt;رقصی&lt;/a&gt; چنین میان میدان را نبنید.</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/10/blog-post.html' title='رقصی چنین'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=3213165745668487734&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/3213165745668487734'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/3213165745668487734'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-4608084023337091323</id><published>2007-09-30T06:08:00.000-07:00</published><updated>2007-09-30T08:21:51.314-07:00</updated><title type='text'>اگر در بهشتت ببینم</title><content type='html'>اریک کلامپتون برگشته بعد سی سال کنسرت هائی هم اجرا کرده از جمله ترانه ای به نام لیلا که نوشته اند بر اساس فهمی از نظامی گنجوی است اما من همان را که در جوانی دوست داشتیم می خواهم. همان اشکی در بهشت که جوانی ما از جمله با آن گذشت. با اجرای &lt;a href="http://youtube.com/watch?v=VRsJlAJvOSM&amp;mode=related&amp;search="&gt;همان موقع&lt;/a&gt; ببنید . چقدر دنبا فرق کرده ازلباس ها تا گفتار و صحنه .</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/09/blog-post_30.html' title='اگر در بهشتت ببینم'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=4608084023337091323&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/4608084023337091323'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/4608084023337091323'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-1376568084882120959</id><published>2007-09-26T08:16:00.000-07:00</published><updated>2007-09-26T08:22:22.914-07:00</updated><title type='text'>در نیویورک</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://images.orkut.com/orkut/albums/ATgAAACI2sgrFyo3nbU_RPG4-7RY2CoukXw5MEwSjVf9E1Z6oe_nfX7us_uWziFGZJjhnkJFvC8keWlHogMuHGGARMUhAJtU9VDdfydQVZf0BDvKC_lNAOFEtiiuaQ.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px;" src="http://images.orkut.com/orkut/albums/ATgAAACI2sgrFyo3nbU_RPG4-7RY2CoukXw5MEwSjVf9E1Z6oe_nfX7us_uWziFGZJjhnkJFvC8keWlHogMuHGGARMUhAJtU9VDdfydQVZf0BDvKC_lNAOFEtiiuaQ.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;این عکس را یکی از بچه ها برایم فرستاد از آلبوم فواد فریدزاده انیمیتور خوب و دانش آموخته مدرسه عالی مد نیویورک که از معتبرترین مدارس این رشته است. همان جائی که نیمای من هم درس خواند. در عکس  که گویا در سفر سال قبل آقای خاتمی به نیویورک برداشته شده، فواد از سر محبت تی شرت نیمانی، طراحی شده توسط نیما را پوشیده است. در زیر عکسی که برای من رسید نوشته شده بود: عزیز دل برادرمه!</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/09/blog-post_26.html' title='در نیویورک'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=1376568084882120959&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/1376568084882120959'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/1376568084882120959'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-6553029063630602548</id><published>2007-09-18T07:30:00.000-07:00</published><updated>2007-09-18T07:38:05.606-07:00</updated><title type='text'>در شور</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/amy-783801.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/amy-783799.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;امی با تعریف های متداول دختر خوبی نیست. اما من صدایش را خیلی دوست دارم . یک ته تلخی شرقی در صدایش دارد. این ترانه &lt;a href="http://video.google.com/videoplay?docid=7721422365836884234&amp;q=amy+winehouse&amp;total=3345&amp;start=10&amp;num=10&amp;so=0&amp;type=search&amp;plindex=2"&gt;بازگشت به&lt;/a&gt; لباس عزا[سیاه] که اصلا به باورم در شور خوانده شده . یا در گوش من چنین است. چند روزی است با آن حالی می کنم . و نمی دانم به کجا. یک جائی دور می روم. نمی دانم به چه حالی. اما حالی غریب . دیگر هیچ نمی نویسم</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/09/blog-post_18.html' title='در شور'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=6553029063630602548&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/6553029063630602548'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/6553029063630602548'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-322361669259287777</id><published>2007-09-13T04:07:00.001-07:00</published><updated>2007-09-13T07:55:33.214-07:00</updated><title type='text'>شاهرخ و سوک مادر</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/mm-774050.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/mm-774047.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;با اشک خواندم. درد کشیدم و خواندم. ایستادم و خواندم. بیدار ماندم و خواندم. نفهمیدم که تلفن زنگ زد. نخواستم بدانم. نفهیمدم که چگونه گذشت. چنان پرشد هوای سینه از مهر، از مهری که در صفحه به صفحه و سطر به سطر کتاب درج بود که ياد خویش گم شد از ضمیرم. &lt;br /&gt; در صدائی کرد و چند نامه و بسته به داخل خانه افتاد. گشودمشان. در آن ميان کتابی بود  که دکتر حسن کامشاد فراهم آورده است با نام "سوک مادر" شاهرخ مسکوب. گشودم هنوز پستچی در راهرو بود که چشمم به تصویر مهربان مادر شاهرخ افتاد، پس دیگرش از دست ننهادم تا تمام شد آن 125 صفحه. و تمام پر شدم از احساس مهربانی. مهری که شاهرخ به مادر می ورزید و با آن نثر فاخر آن را بیان می کرد، و مهری که حسن کامشاد به دوست از بچگی اش ورزیده و کتابی چنین آراسته است. پس آی آدم ها، معدوم نشد مروت و وفای به عهد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاهرخ مسکوب که نوشتن [چنان که خود نوشته در خواب و خاموشی] برایش یک جور عبادت بود. و احیتاج به حضور قلب داشت، مادرش را مثل همه فرهیختگان می پرستید. در کارنامه ناتمام نوشته "مادرم ... بیش از هرکس در من اثر کرده بود، در ساخت اخلاق یا روحیه ام... او بدون اين که خودش بداند يا اصلا به اين فکرها بیفتد شالوده هویت من بود"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاهرخ جای دیگر در یادداشتی در هجدم خرداد 1343 همان سال که مادرش مرد نوشت "من در تن مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشه من زندگی می کند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند. تا روزی که نوبت من نیز فرارسد به نیروی تمام و با جان سختی می مانم. امانت او به من سپرده شده است. دیگر بر زمین نیستم، خود زمینم و به یاری آن دانه ای که مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و مرگ را، مرگ را که سرانجام آدمی است و در 1384 سرراه شاهرخ نشست، او خود چنین نوشته است "آدم نمی تواند از همان اول چنین مرگ هائی را باور کند، مرگ عزیزترین کسان را. تنها راهی که می ماند نپذیرفتن و نفی واقعیت است، از پس حقیقی که از این واقعیت سرچشمه می گیرد ناگوار است و غیرانسانی".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سی سال بعد شاهرخ مسکوب پیر شده بود اما مرگ مادر باور نداشت.  رفیقش نوشته است که وقتی در زمستان 75 شاهرخ از سرطانی که در خونش خانه کرده بود با خبر شد، سه نگرانی داشت. اول آن که می گفت " انگار با تنم بیگانه شده ام" و دیگر نگران غزاله دخترش بود و سوم دلواپس کارهای هنوز منتشر نشده: ادای دین به مادرم، فردوسی و مرتضی کیوان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب مرتضی کیوان را بود و دید که در سال 1382 منتشر شد. کامشاد نوشته "بدرودش با فردوسی و شاهنامه را با خون دل نگاشت و مجال بازخوانی و غلط گیری اش را نیافت. چنان که ارمغان مور، جستاری در شاهنامه" چندماهی بعد از مرگش  منتشر شد." و اين مانده بود به گردن دوستش .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا بدانی که چرا ماندم و خواندم و چرا گریستم و خواندم، این بخش از مقدمه کتاب را می آورم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"شاهرخ پس از زندان و شکنجه، هنگام نوشتن دستش می لرزید. در همان سال های اوليه در 1339 در نامه ای به دوستی شوخی جدی می نویسد: این دست های صاحب مرده هم می لرزد و در نتیجه نوشته ام عین خط میر شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لرزش دست به مرور شدیدتر شد، به طور که در سال های اخر دیگر توان نوشتن نداشت و کارهایش را با ماشین تحریر یا کامپیوتر دو انگشتی روی کاغد می آورد. علایم این لرزش طبعا در یادداشت هایش هم می اید و گاه خواندن "خط میر" دشوار می شود. کوشیده ام آن چه درباره مادرش در نوشته هایش یافت می شد بی کم و کاست در این جا بیاورم. امیدوارم که از من نرنجد"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس، آسان شد کارم. برایتان گفتم که کتاب "سوک مادر" نوشته های شاهرخ مسکوب زنده یادست درباره مادرش خانم عصمت مسکوب، و این مادر فرزند غلامحسین خان و ماه سلطان خانم زرکوب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممنونم از آقای کامشاد که رفاقت را تمام کرد با شاهرخ. ممنون هم از نشر نی که چنین کتابی پیراست در این عرصات، با کاغذ مناسب و با چاپ خوب. و برایم این همه نشانه مهرست و مهربانی و وفا که مستدام باد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و چون در میان پرده ای از اشک می نویسم، گفته باشم که شاهرخ مسکوب هزاران هنر داشت که من که مسعود بهنود باشم یکی ندارم اما در یک جا شبیه من بود. من نیز مانند او، مادر بزرگ، "ماهی جونم" بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واه که چقدر دلم برایت تنگ است.</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/09/blog-post_13.html' title='شاهرخ و سوک مادر'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=322361669259287777&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/322361669259287777'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/322361669259287777'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-5916144981106532144</id><published>2007-09-09T04:48:00.000-07:00</published><updated>2007-09-15T07:23:36.815-07:00</updated><title type='text'>لرزه ها</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/jeld2[1]-larzeh-798740.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/jeld2[1]-larzeh-798736.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;چند روز کاری داشتم و سخت گرفتار بودم و فرصتم نبود و حالا که دست داد. که به کارهای مانده برسم مهم ترین کارم این شد که&lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic2/more/13922/"&gt; مقاله&lt;/a&gt; ملیحه خانم محمدی را بخوانم. ابن دفعه نه برای این که هر چه بنویسد ملیحه خانم می خوانم و به نوع نگاهش علاقه مندم . نه برای این که مقالات رادیو زمانه را معمولا می خوانم که معمولا انتخاب های خوبی است. بلکه برای این که موضوعش با جانم آشناست. درباره &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;لرزه ها&lt;/span&gt; کتاب &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;فریده زبرجد&lt;/span&gt;ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من به تمام آدم ها، به همه زن ها، به همه دخترهای جوان که ممکن است نام فریده و فرج و ملیحه محمدی و مرا نشنیده باشند توصیه ام این است که این کتاب را گیر بیاورند و بخوانند.  عجب است که دارم درباره کتابی که هنوز خودم نخوانده ام چنین سخنی می گویم. دلیل روشنی دارد. بیست سال و بیشتر ست که منتظر این نوشته بوده ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال پنجاه نه بود اگر خطا نکنم. سالی بود که تهرانمصورمان را ویران کرده بودند در اولین یورش به رسانه های ازاد. همه پراکنده شده بودیم. من از سرگذشت بچه های اتاق تحریریه . بچه هائی که توسط سیروس جمع شده بودند بی خبرمانده. خودم دیگر از نیمه زیرزمینی به زیر زمینی ارتقا یافته . از خانه ای که در آن بودم و داشتم جنگ و تنهائی را با نوشتن از سیدضیا تا  بختیار علاج می کردم، بیرون زده بودم. می رفتم تا نیما پسرم را ببینم که کنار خیابان یوسف آباد فرج را دیدم که نهایت احتیاط را هم داشت. با شوقی آمد. با شوقی از دیدنش روبرو شد. گفتم کجائی. چه می کنی حسین رهرو. گفت در شرکتی و بعد هم فکر زندگی ... مثل همیشه جویده می گفت اما لابه لای کلمات دستش بی اختیار به سمتی چرخید و انگشت اشاره اش سوئی را نشانه گرفت. لحظه ای، و لحظه ای نه بیش از این ، در ادامه خط اشاره فرج دخترکی نازک را دیدم سبزه رو و محجوب. نگاهی آهوانه داشت. و از لابلای کلمات جویده فرج معلوم شد که یا دارند ازدواج می کنند یا همین روزها کرده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید باورتان نیاید که من فریده خانم را همین اندازه دیده ام. اما هیچ وقت از گوشه و کنار ذهنم و دلشمغولی های ذهنی ام دور نمانده است. سال ها گذشت و &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;آدینه&lt;/span&gt; را علم کردیم. مدتی بعد باز سیروس رفت و فرج را آورد. و دیگر بودیم و بودیم تا روزی که در تهران بدرقه اش کردم. به چه حالی بودیم بماند. بعد هم فرج رفت و &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;یاس و داس&lt;/span&gt; را نوشت. بعد هم من توضیح دادم برای کسانی که از کشف فرج به شوق آمده بودند. بعد بعد بعد بعد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما من همیشه منتظر بودم. می دانستم این اتفاق می افتد. یک بار و آخرین بار، وقتی فرج گم بود و دلی به سینه هیچ کدام از ما نمانده بود، روزی که - در دفترخاطراتم نوشته ام که کدامین روز بود - آمدم ترسان و لرزان به لانه ام، بالای برجی نزدیک خانه هوشنگ گلشیری. رفتم  مثل آن روزها، اول پرده ها را بکشم و بعد چراغ را روشن کنم که دیدم چراغ تلفن چشمک می زند یعنی که پیامی دارد ، شاسی را فشار دادم صدای گلشیری در خانه ام پیچید: رییس هر کار لازم است بکن. جنازه این بچه را می اندازند توی خیابان ها. لازم نبود اسم بیاورد معلوم بود فرج را می گوید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هوشنگ مدتی بود درباره فرج غر می زد. مدتی بود رابطه شان خوش نبود. روزی هم در عرض سه ساعت برایم گفته بود چرا، اما حالا این چه پیامی بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آن فضای وهم آلود هنوز چراغ را روشن نکرده، بدگمان به تکه ابری که از گوشه آسمان سرک کشیده از پنجره به درون. این هم صدای هوشنگ که از جنازه فرج می گوید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این وضعیت بودم که تلفن زنگ زد. برداشتم اول بوقکی که خبر از اتصال به آن سوی دنیا می دهد و بعد صدای بغض کرده فریده که به رعایت من حرف زیاد نمی زد. با کمترین کلمات  داشت گزارش می داد از وضعیتی که ایجاد کرده و می دانستم که یک تنه دنیا را از وضعیت فرج باخبر کرده. گفت و گفت ناگهان زنجیر برید. فریاد زد: دارم به شمائی می گویم که دارید گوش می کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فضای ترسناک و وهم آلوده ام را وهمناک تر کرد. داشت خطاب به سربازان گمنام امام زمان حرف می زد. راهی پیدا نکرده بود جز این. داشت به آن ها که خطوط تلفن را شنود می کنند می گفت. جیغ زد: گلایه نکنید که چرا دنیا را به هم ریخته ام. به هم خواهم ریخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشم هایم بسته بود و نمی گویم به چه حالی داشتم می شنیدم که دخترک لاغرک سبزه رو دارد یک دستگاه بزرگ و مخوف را تهدید می کند. اما خنده نداشت. گریه هم نداشت. گرچه مستاصل شده بود اما صدایش از ضعف نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزها بعد وقتی آن خاطره را بارها بارها در ذهن زنده کردم به خودم گفت انگار نزدیک شانزده سال از آن لحظه که کنار پیاده رو خیابان یوسف اباد دیدمش منتظر بودم داد بزند. بزن دختر چرا بغضت را فروخورده ای. مطمئن بودم که روزی فریاد خواهد کرد. بی تردید بودم که صدای فریاد فریده شنیدنی است. تصویرهای او را در فاصله آن بار که دیدمش تا روزی که صدایش در تلفن پیچید توسط دیگران کامل شد. وقتی کاوه گلستان برای تهیه فیلم کشف حقیقت به خانه فرج رفت. و فیلم را آورد. وقتی فرج با عباس معروفی بر سر هیچ دعوایشان شده بود. ورسیونی که عباس معروفی آورد خیلی سینمائی بود و فریده با پاهای گچ گرفته در گوشه آن نشسته و از اشپزخانه برای روشنفکران شرقی چای و غذا می داد. یا تصویری که روزی محمد مختاری داد که با فرج خیلی نزدیک شده بود زمانی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان به خودم می گویم که فریده را با صبوری و مظلومیتی که در نگاهش بود از همان نگاه اول من جای دخترم بامداد گذاشتم انگاری. و همین طور از دور او را پائیدم. بامداد را هم همین طور. و حالا برایم شیرین تر از این خبری نیست که کتاب خاطره مانندش منتشر شده. به خصوص که راوی هم ملیحه خانم محمدی باشد با صداقت تمام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول تلفن کردم و خواهش کردم که یک جلد از  کتاب لرزه ها  برایم بفرستند بعد نشستم به نوشتن این کلمات . هر وقت پست آورد  کتاب را و خواندم، باز هم شاید نوشتم . فعلا همین ذهن تکانی کافی.</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/09/blog-post_09.html' title='لرزه ها'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=5916144981106532144&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5916144981106532144'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/5916144981106532144'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-2750048626467189843</id><published>2007-09-05T10:58:00.001-07:00</published><updated>2007-09-05T11:24:30.471-07:00</updated><title type='text'>بگو بیخود</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/toka-717019.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://masoudbehnoud.com/weblog/uploaded_images/toka-716999.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;قدیم ها که نامه و نامه نویسی معمول بود، گاهی که نامه را پستچی نمی برد و یا گم می شد برای همه عادی بود، چرا که بسیار اتفاق می افتاد. به همین جهت فرمانفرما از همه نامه های خود یک رونوشت هم داشت و در شماره گذاری ها به آن اشاره می کرد. و خیلی از آدم ها مانند آل احمد و انجوی هم شماره گذاری می کردند نامه ها و از دوستان می خواستند در نامه هائی که می نویسند به شماره اشاره کنند که معلوم شود. اما حالا که نامه تبدیل شده به همین وب لاگ ها و یا ئی میل که در فضای مجازی می چرخد ظاهرا کسی جائی نگذاشته برای نامه ای که نرسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو ماه قبل از توکا نیستانی تابلوئی دریافت کردم که مدت ها بود منتظرش بودم. چرایش برمی گردد علاوه بر علاقه ام به کارهایش ، به این که توکا و آن مانای شیطان را از بچگی دیده ام و در دلم جای خاصی دارد توکا با آن هیکلش هنوز برایم همان پسر چموش است. دیدم نمی شود که تعدادی از تابلوهایم رسیده و چیده ام دورم و از توکا جز چندتا کار کوچولو که البته شاهکارست و زمانی کارت تبریکش کرده بودیم چیزی ندارم. برایش پیام گذاشتم و او هم محبت کرد. همان روز که تابلویش را خواهرم آورد، به شکرانه آن که بابتش پولی از من نگرفته بود توکا رفتم و شصت پاوند رایج ممالک محروسه بریتانی خرج کردم و قاب و پارسپارتوئی سفارش دادم و هفته بعدش هم رسید و بنا به سندی که می بینید نصب کرده ام بالای تابلوی محمد حمزه و کنار کاری از هومن مرتصوی و البته دو تا کار فوق العاده مهدی سحابی .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان موقع هم برایش نوشتم که رسید و نوشتم که منتظر می مانم برسد لندن و یک شب شام ببرمش به رستورانی که می خواهد. اما حالا دیدم نامه ای نوشته و معلوم شده  ئی میلی که فرستادم نرسیده و ندانسته که اصلا تابلو را دریافت کرده ام یا نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این هم رسید دوباره. و تشکرش را می گذارم برای موقعی که خودش آمد. همین را گفته باشم که در این فاصله یکی از دوستان که به دیدنم آمده بود مدتی را پای کار توکا ماند و اول خندید و بعد ... چنان که تا به حال چند نفری را دیده ام که جلو تابلوئی از فریده لاشائی عزیزم دقایقی می ایستند و به زیبائی بنقشه ها خیره می مانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این را گفته باشم که گاهی دلم برای تابلوها و مجسمه هایم که دورم و در منظرم نیستند  خیلی تنگ می شود. بگو بیخود.</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/09/blog-post_05.html' title='بگو بیخود'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=2750048626467189843&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/2750048626467189843'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/2750048626467189843'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-1109975083129444230</id><published>2007-09-05T04:12:00.000-07:00</published><updated>2007-09-05T04:13:00.365-07:00</updated><title type='text'>شب نگاه تو</title><content type='html'>غزلی خواندم از امیربهروز قاسمی که نمی دانم این غزل را در کرمان سروده و یا کرمانی است و در کرمان. اما غزلش طعم اسمان های کرمان را داشت. حس خوبی . این هم از حسن های اینترنت که وبلاگ &lt;a href="http://www.sohoori.blogfa.com/"&gt;سحوری&lt;/a&gt; را در دسترسمان گذاشت. لازم نیست گرد شهر دنیال غرل خوب بگردی همین جاست . هنوز ساده است و هنوز سمباده ها دارد که باید بخورد. اما خوب است و روان. با لذت من همسفر شوید. کمی از این دنیای بد فاصله بگیریم. به خصوص آن جا که مجبورمان به سیاست می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب ، نگاهِ تو نيست ، اما من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به خيال اَم تو با منی ، با من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از  کنارم  عبور  کردی  ...  وَ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماندم اين جا چه قدر تنها ، من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثلِ آن شب ، درست يادم هست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو همان جا نشستی ، اين جا من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيچ کس هيچ چيز فکر نکرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيچ کس زُل نزد به تو ، يا من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواب می بينم اَت که تنها ای&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيچ کس با تو نيست ، حتا من !</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/09/blog-post.html' title='شب نگاه تو'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=1109975083129444230&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/1109975083129444230'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/1109975083129444230'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5443659660493505181.post-482970631025217751</id><published>2007-08-28T04:25:00.000-07:00</published><updated>2007-08-28T04:28:03.628-07:00</updated><title type='text'>یک مقاله دلخواسته</title><content type='html'>خیلی مایل بودم شما را در لذتی که خودم از خواندن مقاله آقای &lt;a href="http://news.gooya.eu/politics/archives/2007/08/062552.php"&gt;دلخواسته&lt;/a&gt; بردم شریک کنم. این بدان معنا نیست که همه نظرات ایشان را می پسندم. اما از این مقاله بسیار آموختم. در باب فمینیزم اشارات آگاه کننده ای دارد مقاله. اگر مقاله بدان بلندی نبود و اجازه داشتم حتما آن را به تمامی این جا نقل می کردم.</content><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/08/blog-post_28.html' title='یک مقاله دلخواسته'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5443659660493505181&amp;postID=482970631025217751&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoudbehnoud.com/weblog/atom.xml' title='Post Comments'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/482970631025217751'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5443659660493505181/posts/default/482970631025217751'/><author><name>masoudbehnoud</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09891798049091881743</uri><email>noreply@blogger.com</email></author></entry></feed>