Thursday, February 28, 2008

خانه شماره 32


ده ها سال دیگر، پس از ما، وقتی ما نبودیم و اين آسمان بود و ایرانیان دیگری بودند با سرنوشتی دیگر. پدرانی دست فرزندان خواهند گرفت و به تمپل وود خواهند آمد و در آن شماره 32 را نشان خواهند داد و خواهند گفت ربع قرنی در این جا مردی تنها ساکن بود که هيچ گاه تنها نبود.

برای گذرندگان آینده هستند کسانی که بگویند اين جا در روزگار آن مرد که تنها بود و تنها نبود، پرچمی همیشه پشت پنجره اش آویزان بود سبز و سفید و سرخ، که نه پرچم ايتالیا بلکه چون نیک نظر می کردی پرچم سرزمينی دور بود که اين مرد بدان جا تعلق داشت. پرچمی که از وقتی سیزده ساله و شاگرد قهوه چی بود در شهری به اسم اصفهان، بر دست داشت تا سرانجام بر همان پرچم پوشانده شد و در گورستان هندون خفت. دور از سرزمينش، دور از سی و سه پل، در خواب زاينده رود و چهارباغ خفت. در کنار همسرش، مادر معزز و علی و جواد، که او نيز نذر کرده، سجاده نبسته، با دعائی زير لب، پانزده سال قبل به همين سرنوشت دچار شد.

آیندگان موقع عبور از خانه 32 تمپل وود با دست پنجره ای را نشان خواهند داد که مردی تنها که هيچ گاه تنها نبود پشت آن می نشست و چشم می دوخت به پیچک روبرو، در انديشه پیچکی که در حياط خانه اش در اصفهان کاشته بود و همه خانه هائی که در شاهین شهر ساخت.

پدران به فرزندان خواهند گفت که آن مرد سی سال در این شهر زیست و هرگز زبان همسايگان نیاموخت، و هنگام مرگش همسایگان آمدند تا بگویند که با بی زبانی بهترین همسايه هاشان بود، از مهربانی او خبر داشتند همسايه های کوچک و بزرگ. و این عزیز الله اثنی عشری بود که از شنبه پیش دیگر نیست. و به همان سرنوشت تن داد که همه از آن ناگزیرند. اما تا قبل از رها کردن تن، عزيز، خود و اين خانه را در دل و ذهن هزاران نشاند. هر گاه کسی از اهل هنر از تهران و اصفهان آمده، انگار بوی دیار دارد، به پیشوازش رفت و نرسیده چای دم کرده خوش رنگ جلو او گذاشت تا بگوید هنوز همان شاگرد قهوه چی هستم، و کسی این را می گفت که روزگاری از بزرگان و کارآمدان بازار اصفهان شده بود، معتمد نامداران و خود صاحب سرمايه.

چندصدند، یا چند هزارند ایرانیانی که شبی در خانه تمپل وود سر کرده اند. آخرين میهمان عزیز عزیزالله خان، ايرج پزشگزاد نویسنده و محقق نامی روزگاری در وصف عزیز اشاره کرده بود به شاه عباس و کاروانسراهایش و اين عادت گزشکنی اصفهانی ها. همسايگان اين خانه چه بار ها که صدای موسیقی غم آوا یا شادی بخشی را شنيدند که از داخل این خانه در کوچه پیچیده بود. و آن شب هائی بود که نامداران موسیقی میهمان عزیز بوده اند. و شب های شعر. و شب های خاطره ... و شب بوهائی که از خانه اصفهانش رسید و در حیاط کوچک اینجا کاشت، بوی مانوس تمپل وود بود، و بوی یاس که شب های تابستان، سنگ را به ياد دیار می ترکاند. و او همچنان هیچ نمی گفت.

معتمد بازار، وفادار به همان آرمان ها که از جوانی بدان سر سپرد، محرم این و آن، اولين حاضر روزهای سخت ايرانيانی – از هر مشرب – که در این سی سال در غريبی بودند، عزیز ما، اینک رفته است.

از "سیاه مشق" سایه تفال زدم . آمد:

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت

این طفل که چون پیر ازین قافله درماند
وان پیر که چون طفل به بانک جرسی رفت

رفتی و غم آمد به سرجای تو ای داد
بی دادگری آمد و فریاد رسی رفت

Saturday, February 16, 2008

سخت جانی و تهدید

چندی است که از چند جانب، انواع تهدید و خوشامد و گمانه هائی می شود با اين مضمون که گوئی صاحب این وبلاگ قرارست در رسانه ای تصويری، به کاری مشغول شود، آن هم کاری موظف. و هر بار که خبری از این دست در وب لاگی نوشته می آید، يا در سايتی پخش می شود، و يا در نشريه ای داخل یا خارج کشور خود را به قول قدیمی ها به حلیه طبع می آراید، مقداری هم ابراز محبت و تهدید همزمان واصل می شود.

به نظر می رسد پخش کنندگان این گونه شايعات که سه سال قبل هم بخت خود و مرا در این زمينه آزمودند و پشت تلويزيون های لوس آنجلسی هم گفتند و بعضی ناسزا هم مزيد کردند، نکته ای را در نظر ندارند و يا ناخواسته از یاد می برند. من اینک شصت و یک سال را گذرانده ام و اگر هم موقع خداحافظی و تقاعدم نرسیده باشد حتما زمان آغاز کاری اجرائی نیست. از همين رو نه مرا رغبت و توانی هست به چنين کاری، نه پيشنهادی شده است.

صاحب این قلم نزديک بیست سالی هست که خود را از هر نوع کار اجرائی معاف کرده، پیش از آن نيز هرگز کارمند موظف جائی نبوده و هنوز هم نيست. این نکته را از آن رو نوشتم که هم تهدیدها را بی فایده کرده باشم و هم با تشکر از ابراز محبت ها مانع از پخش چنين خبرهای نادرستی شده باشم. اگر حالی و مجالی باشد همين که دارم سومين کتاب قصه بلند [بعد از امينه و خانوم] را تمام می کنم، آرزوئی بزرگ را به سرانجام رسانده ام. هم اکنون کتابی با عنوان نام ها و نشان ها را به پايان برده ام که در نوبت چاپ قرار دارد. اين مجموعه چنان که از عنوانش پيداست زندگی نامه هائی است که درباره افرادی نوشتم و هم سرگذشت مکان هائی است که در تاريخ معاصر جائی داشته اند. مجموعه ای تازه از مقالات یک دو سال اخیر هم دارد آماده می شود برای افزوده شدن به شش جلد دیگر که هست. می بينید و می دانيد که حتی با هم وعده هائی که داده بودم مجال افزودن بر پادکست هایم نشد، چه برسد به کاری تازه که خوب می دانم چقدر بزرگ و دشوارست و کار جوان هاست.

جز اين ها اگر کاری از سر تفنن و یا برای گذران زندگی می کنم همین هاست که در اين وب لاگ منعکس است و یا با صدای خودم پخش می شود. همين ها زياد هم هست. تا همين جا هم ما را به سخت جانی خود اين گمان نبود.

Thursday, February 14, 2008

به جای روز والانتین

عاشقان روزتان مبارک باد. سه چهار سال قبل درباره روز والانتین چیزی نوشته بودم که هر چه گشتم پیدایش نکردم. خدا عقل بدهد باعث و بانی اش را. و خدایش نگهدارد که من از دستش هیچ گونه دلگیری ندارم. اما حیفم آمد از این روز بگذرم که بهانه این غربی هاست برای گسترش محبت . و البته گرم کردن بازار که پشت هر کاری و هر مناسبتی هست. یعنی این بازار است که خود را همگام و همدم می کند با وقایع. الان ببنید چینی ها دارند چه می کنند تا از المپیک گرمی بازار بسازند
چنان که گزارشش می رسد و عکس هایش هم، در ایران هم در بعضی نقاط قلب های سرخ دارد از سروکول شهرها بالا می رود.
امسال داستانی که اضافه شده مخالفت دولت های سعودی و افغانستان و دیگران با این روزست. اما از آن جا که هنر نزد ایرانیان ... جناب دکتر فريدون جنیدی پیشنهادی کرده اند که فوق العاده جذاب است. می توان دنبالش را گرفت و ماجرا را حل کرد. در عین حال اگر باز هم مخالفت شد، دانست که دیگر کار کسانی است که تهاجم فرهنگی را بهانه کرده و با سنت های ایرانی مخالفند.
این استاد کارشناس می گوید ،و به اعتبار گفته ایشان می توان چشم بسته پذیرفت که، اسپندارمز روزی بوده است که در ایران باستان به زن و به عشق و به زندگی نامگذاری شده بود. پنج شش روزی هم بیشتر با چهارده فوریه روز والانتاین فاصله ندارد.
این می تواند هنر ما باشد که از دل سنت های خود نهال هائی را برکشیم و در دلمان رشد دهیم و در عین حال با عادت های خوب دنیا هم درنیفتیم.
درسی از درس های روز عاشقان.
سال آینده روز اسپندارمز را تبریک خواهم گفت

Thursday, February 7, 2008

عکس های سام


سام جوانروح به عنوان بهترین فتوبلاگر تورنتو انتخاب شده است . مطمئن بودم و مطمئن هستم که جایش بیش از این هاست در میان فوتوبلاگر ها. نگاهی به عکس هایش ، عکس هائی که ارويژینال هستند نه کار شده توسط کامپیوتر به ما زوایائی را نشان می دهد که به چشم غیرحرفه ای نمی آید. به ظاهر همان آسمان است و همان پل و همان معماری که دیده ایم . اما نمی دانی چرا آسمان در کادر سام که می رود عشوه گر می شود و زیبائی های خود را بیرون می ریزد و جزئی از یک کار هنری می شود. و کار هنرمند همین است.

Saturday, February 2, 2008

به یاد اوین


برای بچه هایم. برای همصدائی با وبلاگ نویسان که به یاد اوین بوده اند. و هر کس در پنجاه سال اخیر سری و سودائی داشته است ، در خاطره هایش از شب های خالی و زنجره ها و جغدهای اوین چیزی حک شده. و این همان حال است که اول نهضت باغشاه داشت و بعد قزل قلعه و قصر که زندان های مدرن بودند گرچه جای فلک الافلاک و عادل آباد و دیگر قلعه ها را تنگ نکردند. همه با هم ماندند، سهل است کم آوردند و از درآمد نفت تا توانستند در کنار هر شهر و هر روستا زندانی ساختند. که زندان از متعلقات بشر امروزست اما نه زندانی که در آن دانشجوئی به جرم سخن گفتن و به گناه داشتن اعتقاد به بند باشد.
پس به یادهمه شمع های سوخته و همه نورها، دور و نزدیک

Wednesday, January 9, 2008

خبر خوردیم از عزرائیل

مهران قاسمی را ندیده بودم، اما ندیده می شناختم، چند باری از آن سوی خط و تلفن حرف زده بودیم. همیشه شاد و همیشه خوش به دل، مودب، چنان که هيچ گمان نداشتم که دارد از خط سی عمر می گذرد. و حالا چه فايده از گفتن این که مرگ زود، خیلی زود سراغ وی را گرفت.

حالا این غمی که می بنيم و می شنوم بچه های روزنامه نگار را در برگرفته، و حق آن هاست، تازگی دارد. غم مشترکی که از همداستانی حکايت می کند. دو سال پیش هم وقتی آن هواپیمای سی 130 سقوط کرد و نزديک صد تن از بچه ها ورپریدند، به گمانم چنین بود - نوشتم که – لابد در لحظه افتادن آن عقاب مرگ، بچه ها همه شان عجله داشته اند برای گزارش حادثه و خبر زدن به هم. که ناگهان حادثه به همه شان خبر زد.

حالا هم، سر مهران، خبرخورده ایم از عزرائیل.

اين غم را به همه بچه های اعتمادملی، به همه شما آتش به جانان که آتشی تازه به جانتان زد روزگار، تسلیت می گویم. به همه شما روزنامه نگاران جوان که در ادامه راه همره پر امیدی را همراه ندارید. به همسرش که، خواندم در وب لاگش، و پیداست که صدای پائی را گم کرده است.

Thursday, November 22, 2007

ای آرزوی محال


یک آرزوی دیرینه در بشر هست برای پرواز. از ازل بوده است. و یکی از دلایل این آرزو تمایل بشر به طی الارض و یا جهانگردی و اشنا شدن با جهان است و دیگری نگریستن از بالا به دنیا. نگاه کردن شهر و دیار خود از بالا. وقتی این عکس در برابر چشم آدمی می نشیند با خود می گوید چه آسان آن آرزوی محال تحقق گرفت. به خصوص که هفته گذشته دوچرخه هائی که با دو بال پرواز می کنند، یعنی هلی کوپتر ساده و کوچک، به نمایش در آمد و گفته می شود که تا هشت سال دیگر تجاری می شود. یعنی تکمه ای و پرواز.

یعنی به همین سادگی در زمانه ما خواب پرواز. تعبیر شد. مبارکتان باد.

Monday, November 19, 2007

هجده سال گذشت

عکس و یادآوری شیرینی از قلم توکا نیستانی که طرح هایش حرف نداشت و ندارد و حالا دریافته ام که در انتقال حس و حالش به خواننده با کلمه هم موفق است. این وب لاگ چه هنرها که نمایان نکرده است.

Friday, November 9, 2007

حرمت عشق

اسمش نیک گودوین است. بیست و سه سال دارد و حرمت عشق نگاه می دارد . تا بدانی که سینه خالی از عشق نمی ماند و اسمان این بار امانت بیهوده به تو آدمی نسپرده است. نگاه کنید این عکس ها را. لازم است مانند همه عاشقان درودی فرستادن. به قول نظامی چشمش نه به چشم یار ماند؟

Thursday, November 8, 2007

برگ و کائنات

دلم گرفته نیست، دلم شکسته نیست، دلم می ریزد گاهی اما. و تنگ می شود برای پسرکی با موهای فرفری که هی کتاب های نجوم می خواند و می خواست بداند ته آسمان کجاست. می خواست بداند کجاست که خدا خانه دارد. می خواست بپرسد آیا کسی آن جاست.

دلم گرفته نیست، و هم شکسته نیست، ولی از این که تو دیگر سئوال هایت را به گوش بالش خوشبوی او نمی گوئی، و خواب نمی بینی که بال گرفتی و رفتی و رفتی و رفتی به اوج آبی ها... دلگیرم.

از این که خواب نمی بينی که روی برگ سواری میان دریاها، و خواب نمی بينی که لانه لک لک خراب شد افتاد به روی گنبد خالی و آن صنوبر پیر، و کاسه نذری به کفر دایه شکست. و زار نزد هیچ کس برای کبودان که نوجوان افتاد. و هیچ کس نگفت چرا... چرا

دلم برای کسی تنگ است که خانه اش را روی رگ های برگ نشان می کرد، و پیام هایش را به ساقه نیلوفر می بست، و گاه ساعت ها با قاصدک سخن می گفت، که از گوش باد پنهان بود....

دلم گرفته نیست، دلم شکسته نیست ولی دلخورم. بزرگ شدی و رنگ کلمه هات پرید، و نگرفته هیچ پندی داری گم می شوی میان خیال.

وقتی این برگ و کائنات FantasticTrip.pps را دیدم دلم برای شاعر دیروز سوخت. همان که تنها وسیله اش نی بود، دمید در نی، و بعد هزار یا نهصد هنوز شکایتش به گوش هاست. دلم برای شاعر دیروز سوخت که ره برد در نظرگه راز ولی چنین نبرد که امروز می برد تصویر و دانش خلاق آدمیزادان ...

نگاه کن به انتهای راه شیری، به انتهای برگ، به انتهای ماده، به انتهای خواب. شعرست انگار آمده به رویایت. یک شعر ناب.

Wednesday, November 7, 2007

آن که با دوربینش، جهان را گریست


از وقتی که کاوه نیست هر وقت به یاد روزی می افتم که آمد به نظرم می رسد زمستان بود، یا دست کم پائیز. اما تقويمم می گوید تابستان بود. تابستان تهران سال 1355هم هوای تهران گرم بود و هم زندگی گرم. داشت انقلاب می شد در ایران. وقتی هم انقلاب می شود هر فصلی که باشد گرم است، هر جا که باشد. شاید برای این که کاوه مثل یک توفان بر سر آدم می ریخت. رگباری بود. آرام نداشت. گرمش نمی شد. سی سالش نشده بود.

جائی که آمد دفتر مجله ای بود به نام سبز. یک ماهنامه برای دوستداران محيط زيست درست کرده بودیم. می خواستیم از روی الگوی نشنال جئوگرافيک، اول مجله ای درست کنیم و بعد هم انجمنی. شکارچيان و دوستداران طبیعت هم جمع شدند. در اين موقع بود که در باز شد و آمد:

- من کاوه هستم، کاوه گلستان.

چيزی از حرکات پدرش ابراهيم گلستان بهترين داستان نویس و فیلمساز ايرانی، در سر و دست و زبان داشت. شايد هم نداشت فقط همان دوربين بود که بر گردنش انداخته بود، و آن عجله ای که داشت. بريده بریده حرف می زد انگار عجله داشت برای رفتن. من کاوه هستم را گفت و بعد هم کلی عکس را ریخت روی ميز. کاوه عکس هائی گرفته بود که اصلا ربطی به طبیعت و دوستدارانش نداشت. عکس هائی سیاه و سفید از فاحشه های تهران در محله شان. در همان اتاق هائی که هر چه به آن گل بیاویزی و هر چه عکس هنرپیشه های خوشگل به درودیوارش بزنی. هر چقدر عود و عنبر بسوزانی، بوی غم می دهد. کاوه اين بوها را جمع کرده بود. زن نشسته بود وسط تخت. وجودش و تخت به هم ريخته اش انگار ادعانامه ای بود عليه فحشا ، عليه فقری که زنان را واداشته تا به قديمی ترين شغل عالم بپردازند. ادعانامه ای عليه مردها که در عکس ها دیده نمی شدند اما حضورشان دیده می شد. لازم نبود کاوه با آن عصانیت درباره مردها حرف بزند که زد. از عکس هائی که گرفته بود پیدا بود.

-مرده شور این مردها را ببرد می روند این جا برای عشق.

عکس هائی از شهرنو تهران – محله فحشا – ماند در کشوی من، قرار شد فکر یک نمایشگاه باشيم.

سری ديگر عکس هایش مال بچه های معلول بود که در خانه زندگی می کردند در خانه های فقرزده. گفت که ساواک به او گفته این عکس ها برای خارجی ها فرستاده نشود آبروی مملکت و تاريخ هفت هزار ساله اش می رود. وقتی اين را می گفت قاه قاه به ريش ماموران امنیت می خندید. بچه های معلول در قفس های آهنی بسته شده بودند مثل يک حيوان. و در يکی از عکس ها مادر سرش را گذاشته بود به قفس و گریه می کرد. مادری که از رنج کودک زجرکشیده، خودش لاغر شده بود مانند میله های آهنی. به میله های قفس پارچه های کهنه رنگ به رنگ بسته بودند که در آسیا و آفريقا وقتی به درختی می بندند یعنی آن جا مقدس است و معجزه می کند و آرزو کسی را که گره زده است آن کهنه را برآورده می کند.

دوربين کاوه گشته بود و نگاه خالی و بی امید زنان فاحشه و نگاه خالی و دردناک بچه ها را صید کرده بود. شکارچی غريبی بود کاوه. عکس هایش انگار ادعانامه ای بود درباره مردم در دادگاه زندگی.

عکس های کاوه در کشو میزم ماند. مجله سبز هم ماند. ما هم مانديم. از پایئز آن سال دیگر هر روز با کاوه در خيابان های انقلاب زده از این سو به آن سو می دویدیم. خسته نمی شد، نفس کم نمی آورد. گرچه گاهی فيلم کم می آورد. بچه های انقلابی همان طور که کوکتل مولوتف درست می کردند و يا از پادگان ها اسلحه آمریکائی بیرون می کشیدند برای کاوه هم فیلم عکاسی پیدا می کردند. همه او را می شناختند. هی صدایش می کردند و به او سوژه ای را نشان می دهد. کسی را که تیر خورده بود، کسانی که رفته بودند خون هدیه بدهند.

از انقلاب ایران بود که کاوه دیگر عکس گرفتن از صحنه ها و آدم های ایستا را کنار گذاشت، شد عکاس صحنه های گذرا. صحنه هائی که با سرعت می گذشتند. می خواست انقلاب را با همان سرعتی که داشت صید کند. غذا نمیخورد. همه جا بود. چنین بود که پرت شد وسط زندگی. حالا ديگر واقعا زمستان شده بود. یک بار وسط روزهای انقلابی دیدم که بنزين لندرورش تمام شده بود و بچه ها داشتند آن را هل می دادند. آخر وسط عکاسی و کار زخمی ها را هم می برد بیمارستان اگر وسیله ای نبود.

در همان زمستانی که رژيم پادشاهی داشت مثل برف آب می شد يک بار دوربينش را از دست داد و آن هم زمانی بود که ما را به باغشاه بردند و سرهنگی بازجوئی کرد و به ما گفت فردا شب کودتای نظامی می شود و همه تان را خواهيم کشت. کاوه گلستان با صداقتی که از حرفه ای بودنش مايه می گفت با سادگی گفت می شود من هم بيايم و عکس بگيرم. اين صحنه در ده سال پایان عمر که به عنوان فتو ژورناليست آزاد برای بی بی سی کار می کرديم بارها تکرار شد و دو بار ديگر هم او دوربين خود را از دست داد و بارها فيلم هايش را به نور آشنا کردند. چندان که ديگر عادت کرده بود به اين رفتار و به پرس و جو های دائمی.

از آن رو به بعد کاوه بیست و پنج سال فرصت داشت. بیست و پنج سال پر و پیمان زندگی کرد. به اندازه صدسال. در آن اوایل هنوز دیجیتال نشده بود دوربین ها و در تاریکخانه ظاهرشان می کرد. نصف شب خسته می رسید خانه، تازه می پرید در تاریکخانه تا فیلم ها را ظاهر و عکس ها را چاپ کند. و گاهی همان نصف شب از تاریکخانه فریاد می زد و فحش می داد. معلوم بود که به آدم مخصوصی فحش نمی دهد بلکه مخاطبش روزگارست. مثل آن شب.

غروب یک روز عرقریزان رسید و همه کارکنان مجله را جمع کرد و با خودش برد. اتفاق عجیبی افتاده بود. انقلابیون مسلمان یک محله را به آتش کشیده بودند. باور کردنی نبود یک محله. همان محله بدنام . همان شهرنو تهران. محله فاحشه ها و خانم رييس ها که کاوه در سری عکس هایش ثبتشان کرده بود.مثل آن که همه شان آشنای او شده بودند با خودش می گفت حالا این ها کجا بروند. و کسانی که با او رفتند آمدند و تعریف کردند که حزب اللهی ها به شوق آمده بودند و نگذاشتند کاوه از خلخالی که آن آتش سوزی را راه انداخته بود عکس بگیرد. گاوه سعی کرده بود خلخالی را از این کار باز بدارد. بهش گفته بود حاجی آقا بعضی های این ها بچه فلج داشتند. مادر و مادر بزرگ داشتند ممکن است در آتش گیر بیفتند. بعد هم اين ها کجا بروند چیزی ندارند، جائی ندارند. اما حاج آقا با شکم بزرگش به او خندیده و گفته بود آن ها حکم شرعی شان سنگسارست. رحم بهشان کرده ام . خوب است بسوزند و از گناه پاک شوند. کاوه چندشش شده بود. بعد رفته بود با کمک اهالی محلات اطراف و زن هائی را که بچه هایشان را به بغل کرده بود صدا کرده بود. همان جا دو تا دوربینش را ماموران حاجی آقا شکسته بودند. یکی از بچه های محل به سرعت رفته بود برایش دوربین ساده ای آورده بود اما آن را هم گرفته بودند و بعدش هم با تفنگ تهدیدش کرده بودند.

در روزهای انقلاب که روزهای خشونت کور بود، کاوه هی صحنه های تازه کشف می کرد. تا یک زمان هنوز حس زیباشناختی و انسان دوستانه اش کار می کرد و موثر بود. عکسی از او را روی مجله خبری تهرانمصور چاپ کردم که بچه ها داشتند شاخه های گل بر لوله تفنگ سربازان می کاشنند. در عکس دیگری یک گلفروشی گل هایش را به رایگان بین مردم می ریخت. عکس روزی که شاه از ایران برای همیشه رفت. عکس هائی گرفته بود که انگار صدا داشت . مردم که بدون بنزين و نفت بودند در شهر برف زده، در خیابان روی پیت های خالی نفت رنگ گرفته بودند و می رقصیدند. عکس ها و مجسمه های شاه که دور خیابان ها گردانده می شدند، هر کدامشان به اندازه ده ها مقاله معنا داشت.

کاوه و عکس هایش پر پرواز گرفته و در معتبرترين مجلات و روزنامه های جهان چاپ می شدند.

انگار می خواست تکه ای از زمان را، تکه ای از حادثه را از جا بکند و مال خودش کند. آن روز، دوربین هایش را گرفتند، از قیلم هایش فقط دو حلقه به او رسيد. اما انگار همین برایش کافی بود، انگار تکه ای از تاريخ تکه ای از زمان را جدا کرده بود از متنش. وقتی می رفت نیمه شب تا ظاهرش کند، در تاريکخانه، تازه شروع کرده بود به گریستن. انگار تازه داشت می دید و تا آن موقع از چشم دوربینش دیده بود. عکس را همان طور که خیس بود آویزان می کرد به بند و ايستاد جلو آن. تازه شروع کرد برای آن تکه از واقعيت گريستن. کاوه بيش تر با دوربينش می گريست و گاهی با چشمانش. چشمانی که مدام جست و جوگر حقیقت بود. و آن را نمی يافت. حقيقت آينه ای تکه تکه شده بود که هر چه تکه هایش را به هم می چسباند آن چه را او می خواست نشانش نمی دادند.

پرسيدم: کاوه چیه چرا چشمانت گود افتاده. چرا وحشت زده ای

اين شش ماه بعد از انقلاب بود، جنگ داخلی از کردستان شروع شده، کاوه هم رفته بود به غرب ايران، ميان کردها . رفته بود و ديده بود. نیمه شبی به سرعت خودش را رساند. تا ببیند که گلوله های بمب و موشک چطور لاله ها را له کرده بودند. لاله های واقعی را. لاله های کوهساران کردستان را. همان کوه هائی که صدها سال است در آن صدای گلوله می پیچد. زمانی که کاوه رفت، بهار بود. یک عروسی را عکس گرفت. عروسی کامل انگار نه انگار که جنگ دارند. داماد کنار دستش تفنگ گذاشته. آمده بود و تعریف می کرد که عین عروسی های روستاهای مکزيک یا اسپانیا، يا جائی در آمريکای لاتین بود - . باور نداشت که داماد در لحظه ای کت و شلوار شهری را کند و لباس محلی تن کرد و ردیف فشنگ و تفنگ. داماد و ساقدوش ها رفتند. کاوه همه جا را عکس گرفت حتی نگاه صبگاهی داماد را که از عروسش دور شد و خداحافظی کرد با تفنگش. کاوه برگشت تهران که آذوقه و فیلم بردار و عکس هایش را چاپ کند. یک سری هم برای عروس و داماد و خانواده شان و میهمانان چاپ کرده بود. هفته بعد رفت. نه عروس ، نه داماد، نه اصلا روستائی نبود. زير باران موشک ها یا گریخته و آواره شده و یا کشته شده بودند. جای پایشان را گرفت. باغچه به هم ریخته را صید کرد. میزهای برگشته و خونی. کاوه دیده بود به در و دیوار و به حجله خالی مانده ای که مادر داماد آراسته بود. با گل های مصنوعی و بافته های دست. حالا می خواستی وقتی اين عکس ها را در تاريکخانه از داخل داروی ظهور بیرون می کشید، کاغذ خیس را به دیوار نکوبد. می خواستی با خشم دست خیسش را به عکس خیس نکوبد. می خواستی فریاد نزند. اما همان طور که خلیان هلی کوپتر فریادش را نشینده بود، اين جا هم کسی نشنید.

جنگ

انقلاب، کردستان، ترکمن صحرا، خوزستان و بعد جنگی با عراق که هشت سال طول کشید. کاوه گلستان را تجربه بخشید. در کوره تند زندگی پخت. زندگی چنان به شتاب می گذشت که نمی توانست فیلم هایش را مرتب کند. بعضی ها مرتب نشده ماند. جانش و دوربینش پشت لندرورش بود و از این شهر به آن شهر. در روزهای انقلاب گاه جوانانی را سوار می کرد که تنها نامی از انقلاب شنیده بودند و تصوری از خشونت و اعدام های آن نداشتند. از تفنگ خوششان می آمد. از شعار از روپوشیدن. کاوه امیدوار بود جامعه و قدرت حاکم مجالی بدهد که اين جوانان خودشان دريابند که همه زندگی تفنگ نیست. مهلتشان بدهد که تفنگ هایشان را رها کنند و به مدرسه بروند. این انقلابی نماهای احساساتی، اما روحانيون برای تاسیس حکومت شتاب داشتند. در کردستان کاوه می دید که حکومت مرکزی دارد قوی میشود. در ترکمن صحرا دید که جوانانی اعدام شدند که هنوز کسی آن ها را نمی شناخت و در همین طور که نظامی ها یونفورم هایشان را می پوشیدند بدون ترس از انبوه مردم

حس قدرتمند کاوه گلستان در تشخيص گاه چنان بود که باورنکردنی می نمود. مانند روزی در سال 1374 که در محل خبرگزاری جمهوری اسلامی از سه تن دختر جوانی فيلم می گرفت که برای مصاحبه با خبرنگاران آورده شده بودند و به کشتن سه کشيش مسيحی اعتراف می کردند. همچنان که دوربين خود را مواظبت می کرد، همه را هم مراقب بود. آهسته مردی را نشان داد و گفت همه کاره اوست کاش می شد راضيش کرد و تعدادی عکس از او گرفت. کاری که ممکن نشد و سه سال بعد وقتی همه رسانه های خبری دنيا به دنبال عکسی از سعيد امامی معاون سابق وزارت اطلاعات می گشتند که به اتهام قتل ده ها روشنفکر و فعال سياسی دستگير شد و در زندان خودکشی کرد به ياد آوردم که اگر آن روز کاوه موفق شده بود تا از آن مرد عکس هائی که می خواست بگيرد چقدر اين روزها به کار می آمد. کاوه از همان پشت دوربين چیزهائی می دید که با چشم غیرمسلح مثل این که دیده نمی شد.

تا اواخر ده 90 که دوربين فیلمبرداری را پیدا کرد دوربين دیجیتال. خیلی زود به آن دل بست و دیگر از آن دل نبرید تا وقتی که نفس کشید.

دوربين را ابتدا به کار گرفت برای ساختن مستندی با عنوان "ثبت حقیقت" برای کانال چهار بريتانیا. درباره سانسور در مطبوعات ايران . بعد از بیست سال که با دوربين عکاسی کار کرده بود یک باره انگار حرکت را کشف کرد اما مهم تر از حرکت صدا بود. صدا برایش جذابیتی دیگر داشت. فیلم که پخش شد و جلوه کرد و هواداران حقوق بشر متوحه واقعیتی شدند که ینهان می ماند، علاقه او هم بیشتر شد. در همان فیلم جمله ای از من گرفت که بعد از گفتنش بودنم در ایران به دردسر افتاد.

به دنبال ساخت همين فيلم بار ديگر به بازجوئی فراخوانده شديم همراه يکی از مصاحبه شوندگان، شبی تا نزديکی صبح. در ميانه پرس و جوها چشمان کاوه مدام به دنبال کشف زاويه های نادری بود که نور و اتاق خالی و صندلی و ميزی فلزی ايجاد می کرد.

کار خبری به ويژه با رسانه های خارجی در سرزمينی که در آن اطلاع رسانی با سوء تفاهم از سوی حکومت روبروست خطراتی پيش بينی نشده دارد. مانند بارها شکسته شدن در و پنجره دفتر کارش و بازديدهای پنهانی گاه به گاه از محل زندگيش. اين توضيح که تفاوت اطلاعات و ضد اطلاعات و اطلاعات محرمانه در کجاست از بس در فرصت های مختلف به کسان مختلفی داده شد ديگر از برمان شده بود، گرچه هميشه کسانی بودند که سرانجام به بی غرضی و بی طرفی در انعکاس رويدادها پی می بردند. آن ها را صداقت باورنکردنی و سادگی و شفافی کاوه به فکر وامی داشت. گرچه سه بار که کارت خبرنگاری که به او امکان عکسبرداری و فيلمبرداری می داد توقيف و باطل شد.

بيش از همه، آن چه مانع از آن شد که در همه اين سال ها از ايران با همه خطراتی که برايش داشت دور نشود، اول این بود که تهران تحرک داشت خبر داشت و آن جا می شناخت. ديگر اين تعدادی شاگرد پیدا کرده بود که به آن ها فتوژورنالیسم درس می داد در دانشگاه و از اين جوان ها اين همه علاقه داشتند به وجد آمده بود. بعضی از جوان ها آنقدر فقیر بودند که دوربينی نداشتند و می آمدند و دوربين استاد را قرض می کردند.

جوايز بين المللی آنقدر او را به شوق نمی آورد که موفقيت جوانان عکاس . یک سال پيش از مرگ به افغانستان رفت و از جنگ آن دیار گزارش های تتصويری باورنکردنی و درخشانی آورد که باور داشتم جايزه معتبری را در جهان فتو ژورناليسم نصيبش خواهد کرد. اما نماند تا آن وقت .

بار آخر که کاوه را دیدم همچنان در چشمانش پشت دوربين و یا همان طور که خیره می شد پر از زندگی بود. زمستان سال 2001 که آمده بود برای گزارش دادگاه يک روزنامه نگار که من بودم. مرا با لباس زندان آورده بودند تا در دادگاه محاکمه کنند. همان طور که داشت برای شبکه جهانی بی بی سی فیلم می گرفت وقتی نزدیکش شدم آهسته پرسید اذیت شدی. فقط نگاهش کردم او راز نگاه ها را می دانست. همان که طور سال ها نگاه آدم هائی را ضبط کرده بود که بيش از من حرفی برای گفتن داشتند.

زندگی کوتاه اما پر و پیمان کاوه گلستان همان طور به پایان رسید که تصورش را داشت. در وسط خبر . در حالی که باز عجله داشت که برود و تکه ای از واقعيت را بردارد . ثبت کند وخوشحال باشد که مانع از آن شده است که تکه ای از واقعیت گم شود. رفته بود به کردستان عراق. کردستان را دوست داشت و هر بار به دسته های گل از آن جا می آمد گل های صحرا و هر گاه وقتی می رفت برای چندین بچه و بزرگی که از دوستانش بودند هدیه می برد از تهران. آن روز همراه با جيم ميور رفت بود تا فیلمی از خوشحالی سليمانيه تهیه کند. جائی در بیابان گفت تا ماشین را نگاه دارند و قبل از این که جیم میور پیاده شود او پرید و همان طور که دوربين در بغلش بود به هوا رفت.

ساعتی پس از درگذشت باورنکردنی کاوه گلستان، جان سيمپسون گزارشگر بی بی سی از همان شمال عراق درباره او و شور و علاقه اش به حرفه خود، در بخش خبری تلويزيون 24 ساعته بی بی سی گفت.

ده ها تن از روشنفکران و هنرمندان تهران رفتند و جنازه او را بردند. بر بالای سر گورش عکسی از وی نهادند که دوربينش را در بغل داشت و داشت دوردست ها را نگاه می کرد. ایرانی ها هنوز در فتوژورنالیسم کسی را ندارند مانند او که جهان را انسانی و آرمانی، ببيند و در لحظه ای که بايد تکمه را فشار دهد. نگران نباشد که در زير پایش مینی هست یا نه. و چنین بود که در آن روز لحظه ای گذشت . پس از آن کاوه ديگر نبود.

مارچ 2007

مقدمه کتاب ثبت حقیقت، کاوه گلستان – به زبان انگلیسی

Thursday, October 11, 2007

نکته این جاست

نوجوانی بودم که درسی از دور آموختم از استاد علامه جلال همائی، ایستاده بودم و گوش می دادم که استاد با شاگردانش به گفتگو بود اول خیابان آناتول فرانس ، شرق دانشگاه . گویا یکی از شاگردان اظهار دلتنگی کرده بود استاد گفت شما می دانید ما یکی از سه چهارمیلیارد موجودی هستیم که در یکی از سیاره های منظومه شمسی است و او خودش یکی از مثلا چند هزار منظومه شناخته است و انتهای این کائنات پیدا نیست و در وهم نمی گنجد.

استاد به این جا که رسید انگشتانش را جمع کرد و گفت غم اینقدری که ناله و فغان ندارد. به این گفته حقارت ما و کوچکی غممان را بازگفت. از آن زمان هر گاه که از چیزی چنان دلگیر شدم که گویا پایان دنیاست، یک کتاب نجوم کوچک جیبی پیدا کرده بودم که از اولش اندازه های کائنات را می خواندم و تجسم می کردم. آن کتاب همیشه همراهم بود و هست. حالا شما به جای آن کتاب برای دانستن حد و اندازه مان این فیلم را ببنیند و اما مهم است که آدمی به همین ارزن اندازه ای که دارد اما مغرش می تواند انشتین باشد یا مولانا. نکته همین جاست

Tuesday, October 2, 2007

زنجره ها


در سایت رسمی شاملو نوشته ای از آقای پاشائی هست، اگر بود هشتاد و یک سالش می شد احمد. راست گفته پاشائی هر روز بزرگ تر می شوی مرد.


شما چی فکر می‌کنید؟
این زنجره‌هایی که الان اینجا دارند با تمام وجودشان زنجیره‌های بلورین صداشان را می‌بافند احمد شاملو را یادشان هست؟
شما، زنجره‌ها یادتان هست؟ روزها و شب‌ها، تو همین ماه، روی همین کوه، توی همین ده، کنار همین درخت گردو، با احمد به آوازهای عاشقانه‌ی شماها گوش می‌دادیم؟
با شماها هستم، آهای زنجره‌های شعر خاطره، احمد شاملو را یادتان هست؟
می‌دونید حضور بزرگتر و بزرگتر شماها، غیاب بی‌ سر و صدای احمد رو بزر‌گتر می‌کنه؟
هیچوقت برای خاموشی این زنجره اشک نریخته بودم، مگر امروز...

ع.پاشایی
ساعت ۲ بعد از ظهر
۳۰ تیر ۱۳۸۶، داراب‌کلا

شب

سراسر

زنجير ِ زنجره بود

تا سحر،
سحرگه
به‌ناگاه با قُشَعْريره‌ی درد
در لطمه‌ی جان ِ ما

جنگل

از خواب واگشود
مژگان ِ حيران ِ برگ‌اش را
پلک ِ آشفته‌ی مرگ‌اش را،
و نعره‌ی اُزگَل ِ ارّه‌ی زنجيری

سُرخ

بر سبزی‌ نگران ِ دره

فروريخت.

تا به کسالت ِ زرد ِ تابستان پناه آريم
دل‌شکسته



به‌ترک ِ کوه گفتيم.

Monday, October 1, 2007

ننگ بر جنگ



این یک کارتون کار یک کاریکاتوریست پانامائی است و نشانه ای از نگاه صلح جویان جهان به مرغوای جنگ به قول بهار

رقصی چنین

شعر که همیشه با کلام نیست گاه در نت های یک موسیقی درج است و گاه در حرکات موزون و گاه نیز.
حیفم آمد که رقصی چنین میان میدان را نبنید.